برای آمرزش حافظ دعا کردم و بعد از نیتم که صد در صد آراد بود چشمامو باز کردم و گفتم:
- بخون ...
اینبار نوبت آراد بود که چشماشو ببنده ... چشماشو بست و با صدای قشنگش شروع به خوندن کرد:
- از من جدا مشو که توام نور دیده ای
آرام جان و مونس قلب رمیده ای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان رمیده ای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک
در دلبری به غایت خوبی رسیده ای
منعم مکن ز عشق دمی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیده ای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای ...
با تعجب به آراد نگاه کردم ... هنوز چشماش بسته بود و لرزش پلکش رو حس می کردم ... نگاهم چرخید سمت فرزاد ... قیافه اونم اینبار حدی بود ... دستی زد سر شونه آراد و گفت:
- آن سرزنش که کرد تو را دوست آرادا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای
من خنده ام گرفت ولی اون دو تا توی یه حال و هوای دیگه ای بودن ... اخمای فرزاد در هم بود و چهره آراد ... فقط می تونستم بگم داغونه! این بهترین توصیف بود برای حالت اون لحظه اش ...
***
- استاد ... خواهش می کنم به حرف من گوش کنین ... من نمی تونم این کار رو بکنم ...
- نمی تونم نداریم خانوم آوانسیان .. این قسمت کامل باید اجزا بشه هیچ عذری رو نمی پذیرم ...
دوست داشتم دهن باز کنم و به فارسی هر چی از دهنم در میاد بارش کنم! مرتکیه نفهم! چشمامو بستم و با یه تصمیم آنی گفتم:
- من مسلمونم استاد ... نمی تونم ... دینم اجازه همچین کاری رو بهم نمی ده ...
استاد نگاهش مایوس شد ... انگار همه درها به روش بسته شد ... هوا داشت تاریک می شد و وقت چونه زدن هم بیشتر از این نداشت ... آهی کشید و گفت:
- چرا زودتر نگفتی؟ من می دونستم تو جز بورسیه های امسال هستی ... اما خبر نداشتم که مسلمونی ! بهت نمی یاد ...
فقط شونه بالا انداختم ... با عصبانیت نفسش رو داد بیرون و گفت:
- خیلی خوب برو ... من یه نفر رو جایگزینت می کنم ... امروز که گذشت! دوشنبه ...
سری تکون دادم و بعد از گفتن شب به خیر با خوشحالی به سمت در خروجی رفتم ولی همزمان چندین بار روی سینه ام صلیب کشیدم ... باز مجبور شدم دروغ بگم! آراد رو دیدم که داره با سرعت به سمتم می دوه ... ایستادم تا بهم برسه ... همین که رسید در حالی که نفس نفس می زد گفت:
- چی شد؟!
- هیچی ... حل شد!
چشماش از شادی برق زد و گفت:
- چطوری؟
- از ترفند تو استفاده کردم ... تو چطور راضیش کردی؟! منم گفتم مسلمونم ...
با چشمای گرد شده گفت:
- نه!!!!
- باور کن ... راهی جز این نبود ... اصلا نمی تونستم اجازه بدم اون پیتر مسخره زردنبو منو ببوسه! اوووووق! باید هر کار می کردم که در برم ...
- اگه بره تحقیق چی؟! دیدی که از همون اول به من همچین پیشنهادی نداد ... ولی تو رو ...
- از روی ظاهرم برای خودش قضاوت کرده بود که مسیحی هستم ... به خاطر اینکه فاطمه و عایشه و بشرا هم که مسلمون هستن حجاب کامل دارن ...
آراد که هیچ جوره نمی خواست خوشحالیش رو پنهان کنه گفت:
- دختر تو دیگه کی هستی؟!
هنوز یادم نرفته روزی که استاد این قسمت از نمایشنامه رو خوند چقدر جا خوردیم ... هم من و هم آراد ... آراد ترغیبم کرد که هر طور شده اعتراض کنم ... من هم که خودم اصلا تمایلی به بازی اون قمست نداشتم اعتراض کردم و بالاخره امروز تونستم مخ استاد رو بزنم! فقط کاش نفهمه بهش دروغ گفتم که خیلی بد می شه ... از فکر خارج شدم و در جواب آراد کمی با حالت پرنسسی خم شدم و گفتم:
- ویولت آوانسیان ...
خندید و گفت:
- خیلی خوب بانو ... افتخار بدین بزنین بریم ... بچه ها همه منتظر ما هستن ...
- بزن بریم ... هوراااا پیش به سوی ساحل ...