هر آن انتظار داشتم در رو ببنده و آسانسور به حرکت در بیاد ... من بمونم و یه اتاق تنگ و جیغ هایی که مطمئن بودم می کشم ... اما سریع پشت سرم اومد تو ... اونجا بود که فهمیدم آراد حرف بزنهبهش عمل می کنه ... دکمه لابی رو فشار داد و گفت:
- حالا دستات رو آروم از میله رها کن ... بیا یواش یواش با هم طبقه ها رو بشماریم ... قبول؟
دستامو که عرق سر لیزشون کرده بود محکم تر به میله گرفتم و گفتم:
- نه نه ...
- نترس ویولت ... نمی افتی ... یه بار امتحان کن ....
تحکم و اطمینان توی صداش وادارم کرد دستامو رها کنم ... ولی محکم مشتشون کردم و چشمامو هم سفت فشار دادم روی هم ... آراد شروع کرد به شمردن:
- شونزده ... پونزده ... چهارده ...
رو به من گفت:
- به من نگاه کن ...
- نه ... نه ...
- چرا اینطوری نفس می کشی؟ چشاتو باز کن به من نگاه کن ... بشمار ...
داشت بغضم می گرفت ... چشمامو باز کردم ... داشت با نگرانی نگام می کرد ... چشمام لبریز از اشک بود ... با صدای لرزان در حالی که سعی می کردم خودم با مهربونی چشماش آروم کنم تکرار کردم:
- یازده ... ده ... نه ... هشت ...
آراد با لبخند با هام تکرار می کرد ... درست عین بچه ای که بخوان بهش شمردن رو یاد بدن و عجیب اینجا بود که داشتم آروم می شدم ... وقتی آسانسور ایستاد نفسم رو با صدا فوت کردم بیرون و گفتم:
- آخیش!!!
دنبالم اومد بیرون و گفت:
- چطور بود؟
- بد نبود ... ولی اعتراف می کنم اگه تو نبودی سکته می کردم ...
- دور از جون دختر! این حرفا چیه؟!!!
ترجیح دادم دیگه حرفی نزنم ... آراد تاکسی گرفت و خودمون رو رسنودیم به دانشگاه ... دانشگاه مجهز و خوبی به نظر می یومد ... به یه محوطه خوشگل سر سبز و دانشجوهایی که مشخص بود همه درس خون هستن ... کار معرفی و تحویل گرفتن برنامه ها و خوندن ظوابط و قوانین و مصاحبه برای زبان و رشته و خلاصه همه اینا حدود دو ساعتی زمان برد ... کلاس هامون از یک هفته دیگه شروع می شد و من خیلی هیجان داشتم ... توی دانشگاه بود که فهمیدم آراد هم درست مثل خودم به زبان انگلیسی و فرانسه کاملا مسلطه! وقتی ازش پرسیدم چرا گفت انگلیسی رو به خاطر علاقه زیاد یاد گرفت و فرانسه رو هم به خاطر اینکه مشتری فرانسوی زیاد داشته ... تازه داشتم به توانایی های آراد پی می بردم ... واقعا همه چیز به داشتن مدرک بالا نیست ... چه بسا دکترهای که اندازه سر سوزن نزاکت و فهم نداشته باشن و چه بسا دیپلمه ها و سیکل هایی که دنیایی معرفت و شعور و فهم دارن ... آراد جز اون دسته از آدماست که اگه تحصیلاتش رو هم ادامه نمی داد تو هر چیزی می تونست حرف اول رو بزنه ... بعد ز پایان کار آراد گفت:
- باید یه زنگ بزنم به فرزاد ...
نپرسیدم برای چی چون به من ربطی نداشت ... آراد گوشیشو از جیبش در آورد شماره ای رو گرفت ... منم باید به فکر یه خط برای خودم می افتادم ... دیروز تا حالا می خواستم با مامان تماس بگیرم ولی نمی دونستم چطوری؟ منتظر بودم آراد حرفش تموم بشه تا ازش سوال کنم ... بعد از اینکه قطع کردم گفتم:
- راستی آراد ... من باید حتما یه خط برای خودم بگیرم ... هنوز به مامان اینا زنگ نزدم ...
سری تکون داد و گفت:
- نگرانش نباش ... فرزاد قرار بود امروز از صبح دنبال کارای من و تو باشه ... الان هم داره می یاد دنبالمون ... خط هم برات گرفته ...
- جدی؟!!!! واااای مرسی آراد ...
- خواهش می کنم ... راستی این فرزاد چی کارست؟ خیلی ساله اینجا زندگی می کنه؟
دوتایی داشتیم از کنار پیاده رو قدم می زدیم ... نیم دونستم قراره تا کجا بریم و فرزاد کجا می یاد دنبالمون اما همین که کنار آراد بودم برام کافی بود ... آراد توضیح داد:
- فوق لیسانس مدیریت داره ... لیسانسش رو تو ایران گرفت ولی مشکلاتی براش پیش اومد که مجبور شد بزنه از کشور بیرون ... اومد اینجا و فوقشو گرفت ... الان هم توی یه شرکت داره کار میکنه ... البته به خاطر من و تو سه روز مرخصی گرفته ... پسر خیلی خیلی با معرفتیه ... فقط باید جلوشو بگیری که از حد خودش فراتر نره ... اون فکر می کنه با هر چیزی و هر کسی می تونه شوخی کنه ...
- اتفاقا پسر بامزیه ...
با یه ابروی بالا پریده گفت:
- اینطور فکر می کنی؟
- آره ... راستی چند سالشه؟
- تقریبا هم سن منه ... بیست و نه سی ... برای چی می پرسی اینارو؟
- خوب می خوام بدونم دارم با کس معاشرت می کنم ...
- آهان از اون لحاظ ...
- وضع مالیش هم خیلی خوبه نه ...
حس کردم آراد داره عصبی می شه ... زمزمه کرد:
- اوهوم ...
ترجیح دادم دیگه سوالی در این مورد نپرسم ... با توقف ماشین شاسی بلند دودی رنگ شیکی کنار پامون من یه قدم رفتم عقب و با تعجب نگاه کردم ...