آراد به دادم رسید و گفت:
- ویولت هم امشب باید استراحت کنه ... بسه دیگه ... فردا صبح باید بریم یه سر دانشگاه ...
- چه خبره؟
- باید خودمون رو معرفی کنیم ....
- باشه ... ولی حتما باید یه شب بریم ... من دارم بعد چند سال فارسی حرف می زنم ... اینقدر خوشحالم که محاله دست از سرتون بردارم ....
با تعجب گفتم:
- مگه دیگه ایرانی اینجا نیست؟
- چرا هست ... ولی ترجیح می دن هویتشون رو پنهون کنن ... منم اوایل به یه سری ها دوست بودم ولی بعدم ترجیح دادم تنها باشم ...
- جدی؟!!!
- آره ... اینم از بدی های غرب زدگیه ...
سرم رو رو به آسمون گرفتم و گفتم:
- مسیح به دادمون برسه ... من فارسی حرف نزنم می میرم ...
آراد با پوزخند گفت:
- تو که زبون مادریت فرانسه است ... دیگه چه غمی داری؟ زبان دوم اینجا هم فرانسویه ...
از لحنش دلخور شدم و تصمیم دادم جواب ندم ... فرزاد با حیرت گفت:
- تو مسیحی هستی ویولت؟!!!!
نگاه دلخورم رو از آراد گرفتم و به فرزاد دوختم:
- درسته ...
- واو! پس واجب شد با یه نفر آشنات کنم ...
- کی؟
- حالا بعدا می فهمی ...
هر سه سوار ماشین شدیم و اینبار در سکوتا تا آپارتمان پیش رفتیم ... جلوی در آپارتمان پیاده مون کرد و با گفتن اینکه فردا باهامون تماس می گیره پا روی پدال گاز فشرد و رفت ... آراد در سکوت راه افتاد سمت ساختمون ... من هم به دنبالش .... دیگه حال نداشتم هفده طبقه رو با پله برم بالا ... مجبور بودم با آراد برم ... وگرنه ولش می کردم می رفتم .... طعنه هاش جیگرم رو می سوزوند ... در آسانسور رو باز کرد و رفت تو ... منم همراهش رفتم ... دکمه هفده رو که فشار داد نا خودآگاه میله های کنار اتاقک رو محکم گرفتم توی دستم و چشمامو بستم ... چند لحظه بیشتر نگذشته بود که صدای آراد بلند شد:
- ویولت ...
از تعجبی که تو صداش بود من هم تعجب کردم و چشمامو باز کردم ... یه قدم بهم نزدیک شد و گفت:
- تو ... از آسانسور می ترسی؟!
به تته پته افتادم ...
- من؟!! نه ... اصلا ...
- چرا ... چرا می ترسی ... بار قبل هم سوار آسانسور شدیم رنگت پرید ...
- نخیر ...
همزمان با این حرف روی سینه ام صلیب کشیدم ... سریع گفت:
- دیدی؟ تو هر وقت دروغ می گی صلیب می کشی ... دختر پس اون موقع چطور اومدی پایین؟
راه فراری نبود ... سرم رو انداختم پایین ... سعی کردم به حرکت آسانسور فکر نکنم و گفتم:
- با ... پله!
- چی؟!!!!!!!!!!
سرم رو حتی بالا نیاوردم ... نمی خواستم تمسخر رو توی چشماش بخونم ... ولی یه دفعه شنیدم:
- مگه من مرده بودم؟!!!! هان؟ ویولت ... چرا به من نگفتی می ترسی؟! خوب صبر می کردم با هم یم رفتیم ...
سرم رو آوردم بالا و نگاش کردم ... توی چشماش محبت موج می زد ... ترس از یادم رفت ... سبزی چشماش منو توی خودش حل می کرد ... ادامه داد:
- هان؟ چرا به من نگفتی؟
- نخواستم ... نخواستم مسخره ام کنی ...
- مسخره؟!!! دیوونه ... رنگت شده بود مثل گچ ... الان هم همینطور ... چطور نفهمیدم؟
- بیخیال ... عادت می کنم ...
- آره ... باید عادت کنی ... ممکنه من همیشه نباشم ... باید یاد بگیری ... نمی شه که هر بار با پله بری ...
- خوب یه ورزشه ...
- پاهات داغون می شه!
- نمی دونم ... یه کاریش می کنم دیگه ...
- خودم عادتت می دم ...
آسانسور ایستاد و هر دو رفتیم بیرون ... اون لحظه نفهمیدم منظورش چیه ... توجهی هم نکردم ... فعلا مهم این بود که رسیده بودم طبقه هفدهم ... نگاه آراد لحظه ای روی بازوهای برهنه ام توقف کرد ... خواست چیزی بگه ولی پشیمون شد ... سری تکون داد و گفت:
- چیزی کم و کسر نداری؟
- نه ... همه چی خوبه ...
- ویولت ...
سرم رو به نشونه بله تکون دادم ... هنور تو شوک برخوردش بودم ... یه عاشق وقتی یه ذره اندازه سر سوزن هم از معشوقش محبت ببینه غرق محبتش می شه ... زمزمه کرد:
- بابت قضاوت عجولانه ام ... عذر می خوام ... اون لحظه ... حالم خیلی بد بود ... خیلی بد! نیم خواستم ناراحتت کنم ... از دست خودم ناراحت بودم که گردن رامین رو نشکستم ... فراموش می کنی؟
همینجور که غرق نگاهش بودم سرم رو تکون دادم ... مگه می تونستم فراموش نکنم ... کلیدم رو که بین انگشتام خشک شده بود از بین انگشتام کشید بیرون ... در رو آروم برام باز کرد و گفت:
- خوب بخوابی ...
نگامو ازش گرفتم ... رفتم تو و در رو نرم بستم ... از چشمی به بیرون نگاه کردم ... هنوز پشت در ایستاده بود ...