همه کارتا شونو انداخته بودن وسط غیر از میلاد حالا نوبت اون بود که حدث بزنه آس دست کیه واگه اشتباه بگه باید هر کاری رو که من بگم انجام بده خدا خدا میکردم غلط بگه
میلاد-دست شقایق
اخ جون غلط گفت خدا جون نوکرتم
من-غلط گفتی دست من بود
یه لبخند شیطانی هم زدم که حساب کار دستش اومد
میلاد-نفس ب خدا از قصد اون کارو نکردم نمیدونستم تنفست مشکل پیدا میکنه
من-به من چه اصلا اون قضیه رو فراموش کن من بخشیدمت
میشا-اینا رو ول کنید نفس بگو باید چیکار کنه
من-یه کار خیلی راحت مثل اب خوردنه
سامی هم که دیگه چشمش ترسیده بود گفت
-عزیزم زود بگو همه رو راحت کن
منم مثل خودش با یه لبخند جوابشو دادم
-گلم چرا عجله داری نوبت تو هم میرسه قول میدم برای تو از میلادم راحت تر باشه و حالا کاری رو که باید بکنی میلاد بلند شو با باسنت رو هوا بنویس قسطنطنیه
با این حرفم همه بچه ها ترکیدن از خنده
شقایق : راستش با اون اتفاقی که برای نفس افتاد خیلی از دست میلاد عصبانی بودم اما نه زیاد!!!!! خب چیکار کنم اتفاق دیگه پیش میاد... بعدشم حالا شکر خورده بدبخت ولی الان که داریم چشمک بازی میکنیم شاید بشه تلافی کرد!چون میلاد باخت و اشتباه حدس زد قرار شد با باسنش(!) بنویسه قسطنطنیه....اینقدر از این کار نفس خنده ام گرفت که اشکم دراومد میلادم با پررویی تمام پاشد این کارو کرد البته جزئیاتش رو نمیگم دیگه!!!!! ولی اینقدر خندیدیم که دیگه دل درد گرفتیم میلادم خودش خنده اش گرفته بود و نفس و میلاد دوباره آشتی کردن...... دست بعد که میشا بر زد و بازی ادامه داشت ....همه ورقاشون رو نگاه میکردن و حالا آس دست من بود!یکی یکی به همه چشمک زدم جز......(اگه گفتید؟!) سامیار!!!!!همه ورقاشون رو انداختن غیر از آقا سامیار!!!من: خب حدس بزنید؟!سامیار: دست میشا؟!من که سعی میکردم نخندم تا نقشه ام لو نره گفتم:ـ نه خیر! دست منه...... خب حالا یه کار میگم که سخت نباشه......لبخندی روی لبم نشست و نگاهش کردم......سامیار: چیه؟! بگو دیگه دختر جوون مرگ شدم!خندیدم و گفتم: باید پاشی آرایش کنی......میشا و نفس و میلاد و اتردین اولش شوکه شدن نفهمیدن چی گفتم بعد یه بار دیگه تکرار کردم:ـ سامیار باید بری آرایش کنی ازت عکس بگیرم!میشا و نفس پقی زدن زیر خنده و میلاد اتردین هم با خنده نگاهش میکردن....سامیار زد تو سرش و گفت:ـ ای خدا آخه اینم شانسه ما داریم؟!بعد نفس رفت لوازم آرایشش رو درآورد و شروع کرد به آرایش کردن سامیار!ما که غش کرده بودیم از خنده و میلاد و اتردین هم نمیدونستن بخندن یا گریه کنن!قیافه سامیار دیدنی شده بود......با اون رژ قرمز و خط چشم و سایه بی نظیر شده بود! من سریع رفتم دوربین آوردم و نفس و میشا هم سامیار رو نگه داشتن و من ازشون عکس گرفتم........سامیار با عصبانیت دنبالم کرد و میخواست دوربین رو بگیره اما من با خنده دوربین رو انداختم تو لباسمو نفس و میشا دیگه مردن از خنده.........میلاد آب دهنش رو قورت داد و سامیار گفت:ـ شقایق مثل بچه ادم دوربین رو بده به من!من: خب اگه ندم؟!سامیار: خودم برمیدارم!!!!!!من چشام چهارتا شد و گفتم:ـ خاک تو سرت جرعتشو نداری آخه!بعدشم سریع در رفتم تو اتاقم تا دوربین رو قایم کنم.......بعد که برگشتم با یه لبخند گشاد نگاش کردم و نشستیم به بقیه بازی رسیدیم.......دست بعد هم باز میشا برد و شرط گذاشت که اتردین بره بستنی بخره......واقعا این میشا چقدر دل رحم بود!!!!
تردین رفت بیرون تا بستنی بخره و سامیار رو دیدم که داشت پشت اتاق ما پرسه میزد.......خیلی خوشحال بودم که حالش رو گرفتم....داشتم میرفتم تو اتاقم که بازوم رو گرفت و میخواست به زور بیاد تو ولی من یقه لباسش رو گرفتم و مانعش شدم.....تمام بدنم رو انداختم روش و هولش دادم اما فقط دو سه سانتی متر تکون خورد که همون هم کافی بود.........سریع رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم و عکس رو ریختم رو لبتابم و لبتاب رو بستم و خیلی عادی دوباره دوربین رو قایم کردم با تمام تجهیزاتش تا اگه از دوربین پاک کرد داشته باشم........سریع اومدم بیرون و رفتم که سامیار موهام رو کشید......واییییی لامصب اینقدر دردم گرفت که منم موهاش رو کشیدم و از دستش فرار کردم و نفس و میشا با چشای گشاده شده مارو نگاه می کردن!من: نفس! جلوی این هرکول رو بگیر الان میاد منو محو میکنه!نفس خندید و گفت:ـ سامی اذیتش نکن دیگه بازیه دیگه تازه ما بردیم پس هرچی که ما بگیم!
من رمان خیلی نمیخونم