داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

عشق شش طرفه قسمت 34

سامیار: به من گفتی هرکول شقایق؟!من: پ ن پ به عمه ام گفتم! سامیار سریع دوید سمتم و من یه جیغ کشیدم و رفتم پشت میلاد.........سامیار: بگیرش میلاد!میلاد لبش رو گزید و یه نگاه به چشای آبی ام کرد و گفت:ـ گناه داره بابا ولش کن.......سامیار که از حرص داشت میمرد گفت:ـ ای بپوکی میلاد!!!!!خندیدم و واسه سامیار یه چشمک زدم و رفتم تو اتاقم.........نفس و میشا اومدن تو اتاقم و میشا گفت:ـ وای نمیری شقایق بدبخت سامیار!نفس: دمت گرم خوب حالش رو گرفتی!من : خواهش میکنم آبجی!رفتم سر میز آرایشیم و یکم عطر به خودم زدم و گفتم:ـ راستی وسایلم رو الان باید ببریم تو اتاق تو نفس؟!نفس:امممم! آره.......وسایلم رو با کمک میشا بردیم تو اتاق نفس...... میشا هم از قبل وسایلش رو آورده بود......حوصلم خیلی سر رفته بود و پیشنهاد کردم بریم تو سالن و فیلم بذاریم....رفتیم دیدیم همشون خوابن!من: خوب پاشو یه فیلم ترسناک بذار ببینیم!نفس: باوشه!یه فیلم ترسناک محشر گذاشت که من خیلی دوست داشتم از اونایی که زهره آدم رو آب می کنن!اوایل فیلم خیلی چرت بود اما وسطاش تازه قشنگ شده بود.....همه ساکت بودیم و به صفحه تلویزیون چشم دوخته بودیم که یهو یه صحنه ترسناک جلومون ظاهر شد که سه تایی جیغ کشیدیم و هرسه پسرا از خواب پریدن!اتردین: ای مرگ!!!!!!! میشا: بی تربیت!اتردین: مارو از خواب نازمون بیدار کردین طلبکارم هستید؟!من: اییی! توووو حلقمی هرگز!اتردین: جونم؟!نفس دستش رو گذاشت رو بینیش به علامت سکوت و به ادامه فیلم نگاه کرد.......باز رفتیم تو حس فیلم و بادقت نگاه میکردیم که یهو یکی شونم رو فشار داد و داد و گفت: پخخخخخخ!!!!!!!من که خیلی دردم گرفته بود گفتم:ـ خفه بمیری شونم منفجر شد لامصب!سامیار خندید و گفت:ـ حقته!نفس گفت:ـ احمق شقایق به شونش حساسه میزنه لهت میکنه ها!سامیار: ایول پس از این به بعد تو منو اذیت کن شقی من میدونم و تو!من: هوییی! چه زود پسر خاله شدی... شقی چیه شقایق!میشا: اه بس کنید دیگه نمیذارن بفهمیم فیلم چی شد!و اینبار شیش نفره بقیه فیلم رو دیدیم......وسط فیلم همش این پسرا سوال میکردن که چی شد و این کیه و اینا که نفس اعصابش خرد شد و گفت:ـ ای بابا خب از اول بذارید.......اتردین: خب بذار حالا که میخوای بذاری.......نفس: مشکل من نیست.....اتردین: خب خودم میذارم.......و رفت دوباره از اول فیلم رو گذاشت!!!!

نفس :اه اگه اینا گذاشتن یه فیلمودرستو حسابی ببینیم اتردین رفت فیلمو از اول گذاشتو شروع کردیم به دیدن ولی واقعا بعضی از جاهاش زرد میکردم نگا تورو خدا همین مونده جلوی این پسرا بترسیم که از فردا شهره ی شهر بشیم فیلم که تموم شد سامی رو کرد سمت ما
سامی-راستی دخترا این صابخونه که نیست ما پسرا میخواییم یه سر بریم شمال که دیگه دانشگاها باز بشه نمیتونیم بریم
من-از شیراز میخوایید بزنید برید شمال مگه دیونه اید؟
میلاد-این اتردین یکم خل میزنه منم بهش گفتم ولی اقا دلش دریا میخواد
شقایق-ویار دریا کردی اتردین؟
زدیم زیر خنده
میشا-حالا کی میرید؟
میلاد-همین امشب ساعت دو راه میوفتیم
من-به سلامت ایول بچه ها ازادی حالا چند روزه میرید
سامی-زیاد نمیمونیم یه روز رفت یه روز برگشت دوروزم اونجا بمونیم 4روزه برمیگردیم
میشا-همون 4 روزم غنیمته
رفتم تو اشپزخونه داد زدم
-بچه ها چای نسکافه یا قهوه
میلاد-افتاب از کدوم طرف دراومده نفس خانوم میخوان از ماها پزیرایی کنن
زبونمو در اوردمو گفتم
-از خوشحای اینکه 4 روز از دستتون راحت میشیمه اقا پس استفاده کن
سامی-من نسکافه میخوام
بچه ها هم همه موافقت کردنو من یه سینی نسکافه بردم و نشستم رو یکی از راحتی ها داشتم به بخاری که از نسکافه بلند میشد نگا میکردم که با صدای سامی سرمو بلند کردم
سامی-میگم نفس میخوایید نریم شما اینجا تنها میمونید هیچکسم نیست امنیت نداره
میلاد-منم همینو میگم ما که نیستیم این پیر اخمو هم که نیست یه وقت یه بلایی سرتون میاد
شقایق-شما نگران ماها نباشید ازهمون دبیرستان کاراته کار میکردیم مشکلی پیش نمیاد
اتردین-الان اینو میگید ولی وقتی چهار تا قلچوماق ریختن سرتون هیچ کاری نمیتونید بکنین تازه شاید روح یا ادم خوار.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی