داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱۴۵ مطلب با موضوع «داستان دنباله دار :: آغوش» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

 ... هر چی بیشتر دخترا رو مسخره می کرد من بیشتر مصمم می شدم حالشو بگیرم ... اما برعکس من دخترا هی برمی گشتن با لبخندهای پر از ناز و عشوه و کرشمه نگاش می کردن و حال منو بد می کردن ... کلاس که تموم شد کلاسورم رو برداشتم تا بپرم سمت کلاس آراگل ... دیشب اس ام اسی گفته بود که کلاس داره .... با نگار خداحافظی کردم و رفتم سمت در که رامین صدام کرد:
- خسته نباشی عزیزم ...
با جدیت گفتم:
- ممنون ...
و راهمو ادامه دادم ... دستمو کشید:
- صبر کن جیگرم کارت دارم ... نگفته بودی مسیحی هستی ...
همون لحظه آراد و دار دسته اش از کنارمون رد شدن ... نگاه آراد اینقدر پوزخند توش داشت که نمی دونم چرا یه لحظه حس کردم کار خیلی بدی انجام دادم ... از خودم بدم اومد ...
دستمو کشیدم از دست رامین بیرون و گفتم:

  • ۰
  • ۰

 کفش کرم قهوه ای عروسکی مقنعه قهوه ای ... کوله کرم رنگمو هم برداشتم و زدم بیرون ... وارنا ماشین رو آورده بود ... بازم کسی بدرقه ام نکرد ... مامی خواب بود ... پاپا هم سر کار ... تو این دو هفته دو بار یواشکی با رامین رفتیم بیرون ... یه بار هم اصرار کرد باهاش برم مهمونی که قبول نکردم ... فعلا نمی شد ریسک کنم ... نمی خواستم وارنا یا آرسن بفهمن ... به خصوص که آرسن چند وقت بود زیادی پیله می کرد بهم ... سوار ماشین شدم و به سرعت رفتم سمت دانشگاه ... دیگه نمی خواستم دیر برسم ... ساعت هفت و نیم رسیدم جلوی دانشگاه ... قانون دانشگاه این بود که بچه های کارشناسی نمی تونستن ماشین ببرن داخل ... ناچاراً ماشین رو جلوی در دانشگاه پارک کردم و وارد شدم ... تا وقتی فهمیدم کلاس کجاست یه ربعی زمان گذشت ... چیزی به اومدن استاد نمونده بود که بالاخره کلاس رو پیدا کردم و رفتم داخل ... خیلی با اعتماد به نفس! می دونستم الان دیگه بچه ها همه با هم آشنا شدن ... ولی من به خاطر اون پسره بیشعور الان باید تک و تنها و غریب باشم ... همه نگاه ها چرخید به سمتم ... یهو یه صدایی بلند شد:
- بستنی کیمه؟
کلاس منفجر شد و همه زدن

  • ۰
  • ۰

آغوش قسمت 13

 ... امشب برای اینکه رامین نفهمه ما مسیحی هستیم نشد سر شام دعا بخونم ... این عادت دیرینه من بود ... شاید هم یکی از رسوم ما مسیحی ها ... حالا احساس عذاب وجدان داشتم ... وارنا گفت بهتره رامین نفهمه مسیحی هستم ... چون اون وقت فکر می کنه ماها غیرت نداریم و همه جور روابط برامون آزاده ... منم مجبور شدم گوش کنم به حرفش ... بعد از اینکه دعام تموم شد گوشیمو از داخل کیفم در آوردم و رفتم سمت تخـ ـت خوابم ... پنج تا اس ام اس داشتم ... چهار تا از رامین و یکی از آراگل ... قبل از مهمونی یه اس ام اس به آراگل دادم تا شماره مو داشته باشه ... حالا جواب داده بود ...
- خدایا به من کمک کن تا وقتی میخواهم در باره کسی قضاوت کنم اول کمی با کفشهایش راه بروم!
چند بار جمله رو خوندم و بالا پایینش کردم ... زیر لب گفتم:
- یعنی چی؟!
شاید من زیادی خنگ بودم ... شایدم این جمله اسلامی بود ... مثلا یه چیزی از قرآن ... بی طاقت نوشتم:
- یعنی چی آرا گل؟
زنگ زد ... سریع جواب دادم:
- سلام دوستم ...
- سلام به روی ماهت خانوم ... خوبی؟
- مرسی ... بیدار بودی؟ فکر کردم الان خوابی!
- نه عزیز ... یه کم کار عقب مونده داشتم ...
- به به خانوم هنرمند نقاش! نخسته ...
- مرسی ... جدی جدی نفهمیدی منظورمو؟
- نه ... متوجه نشدم ...

  • ۰
  • ۰

آغوش قسمت 12

 ... من و تو دو تا پیک مشـ ـروب یا شـ ـراب یا ودکا ... یا هر کوفتی که بخوریم همین که گرممون کنه برامون کافیه ... ولی اونا اینقدر می خورن که تا مرگ پیش می رن ... که دیگه هیچی از دور و اطرافشون نمی فهمن ... من و تو دو تا پک سیـ ـگار بکشیم روی همون دو تا پیک مشـ ـروب کیفور می شیم ... اما اینا امشب انواع و اقسام مواد رو به اسم سیـ ـگار می کشیدن و به هم تعارف می کردن که سبک ترینش ماری جوانا بود ... تو می دونی طبقه بالای اون خونه چه خبر بود؟ می دونی وقتی رامین من و وارنا رو به اون دو تا دختر واگذار کرد و دست تو رو کشید که باهات برقصه چه نقشه ای تو سرش بود؟ اون می خواست تو رو ببره بالا ... توی اون اتاقای جهنمی ... شاید من و وارنا این عمل رو بارها انجام داده باشیم ... اما فرقش با اینا اینه که ما با میل و رغبت طرفمون تن به این کار می دیم نه با حقه بازی ...
داشتم با دقت به حرفاش گوش می کردم ... وقتی سکوت کرد گفتم:
- ولی رامین همچین پسری نیست ... شاید اونای دیگه ...
وارنا با جدیت گفت:
- بس کن دیگه ویولت ... حرفایی که باید می زدیم رو زدیم ... توام می تونی گوش کنی ... می تونی با لجبازی زندگیتو خراب کنی ...
وارنا وقتی اینطوری حرف می زد می فهمیدم که دیگه هیچ حرفی رو نمی پذیره ... پس سکوت کردم ... 

منو جلوی در خونه پیاده کردن و رفتن ... وارنا ماشینم رو برده بود تعمیرگاه ... با پاپا و مامی هم صحبت کرده بود و همه چی اوکی بود ... الان فقط ناراحتیم حرفای وارنا بود ... هنوزم باورم نمی شد رامین همچین پسری باشه ... اینا زیادی شورش کرده بودن ... همینطور که به همین چیزا فکر می کردم رفتم توی خونه ...
پاپا روی کاناپه لم داده بود و مشغول خوندن روزنامه زبون فرانسه اش بود ... من موندم اگه اینهمه به اخبار فرانسه علاقه داره چرا توی ایران موندگار شده ... مامی هم جلوی تلویزیون نشسته بود و با ناز مشغول سوهان زدن به ناخناش بود ... با بسته شدن در نگاهشون چرخید سمت من ... دستامو گرفتم بالا و گفتم:
- آقا اجازه سلام عرض شد ...
مامی دلخوری از چشماش مشخص بود ... اما سعی می کرد به روم نیاره :

  • ۰
  • ۰

چپ چپ نگاش کرد ... آرسن خیلی خوش قد و هیکل بود ... ولی چهره اش زیادی معمولی بود ... مثل وارنا بور و سفید بود و چشم آبی ... اما یه درصد از زیبایی وارنا رو نداشت ... همیشه می گفت من هیکل دارم وارنا قیافه ... و خدایی به خاطر هیکل بی نقصش خاطرخواه های زیادی داشت ... وارنا با دو گیلاس از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:
- آره ... منم امروز حوصله نداشتم ... بریم یه سر جردن ...
- خبر داری بچه های جلفای اصفهان برنامه چیدن؟
- چه برنامه ای؟
- تور دو هفته ای ترکیه ... شارلوت زنگ زد بهم گفت ...
- اوه! چه خوب ...
- آره دعوتیم من و توام ...
لب ورچیدم و گفتم:
- منم می یام ... خیلی لوسین! شما دو تا دائم سفرین ...
وارنا جدی نگام کرد و گفت:
- نمی شه ...
- چرا؟!
- به همون دلایلی که بهت گفتم ... برنامه های ما اصلا برای دختری به سن تو مناسب نیست ...
آرسن هم اخمی کرد و گفت:
- بزرگتر از این هم بودی من اجازه نمی دادم پات برسه به اونجا ...
- ای بابا چرا شماها همه چیو برای خودتون می خواین ... اصلا ...
صدای زنگ گوشیم بلند شد ... خم شدم از داخل کیفم درش آوردم ... شماره ناشناس بود ... جواب دادم:

  • ۰
  • ۰

آغوش قسمت 10

 نگران نباش ... من باهاشون حرف می زنم .... فقط به خاطر اینکه امروز اصلا حوصله نداشتم و تو با شیطنتت منو خندوندی ...
خندیدم و موهای لخـ ـت و تکه تکه طلائیشو پریشون کردم ... سرشو از زیر دستم کشید بیرون و گفت:
- بس کن دختر ... می دونی چند تا دختر حسرت این کارو دارن؟ پرو نشو!
با اخم گفتم:
- اون دخترا غلط می کنن با تو ... راستی ببینم چه می کنی با دوسـ ـت دخترات؟
پوزخندی زد و گفت:
- می خوای ببینیشون؟
- بدم نمی یاد ...
کنترل تلویوزیونش رو برداشت ... روشنش کرد و وارد سیستمش شد که وصلش کرده بود به تی وی ... یکی از فایلا رو باز کرد و زد روی اسلاید شو ... خودش بلند شد رفت داخل آشپزخونه نقلی اپنش ... محو تماشای دخترا شدم ... اصلا نمی تونستم تفاوتی بینشون قائل بشم ... انگار همه شکل هم بودن ... دماغ ها عملی قد یه بند انگشت و رو به بالا ... پوست ها برنزه ... چشمها مملو از خط چشم و سایه ... مژه ها اکستنشن ... موها بلوند ... ابروها پهن ... گونه ها عملی ... چونه عملی ... لبها پروتز ... با اخم گفتم:
- وارنا ... تو رو جون لیزا تو اینا رو با هم قاطی نمی کنی؟
خنده اش گرفت و گفت:
- چه عجب! جای مامی گفتی لیزا! بزرگ شدی ...
- ا! لوس نشو ... جواب منو بده ...
- راستشو بخوای ... نه! من براشون رمز گذاشتم ...

  • ۰
  • ۰

آغوش قسمت 9

 رمز من بود ... همیشه سه تا زنگ ... چند لحظه طول کشید تا صداش از پشت در بلند شد:
- Oh mon dieu! Avez le tremblement de terre
( اوه خدای من! زلزله اومد به زبان فرانسه)
با پا کوبیدم به در و در جوابش گفتم:
- باز کن درو! پسر بد اخلاق فرانسوی ...
در باز شد و قد بلند وارنا توی درگاه مشخص شد ... خونه اش اینقدر تاریک بود که درست نمی دیدمش ... اما مشخص بود بالاتنه اش برهـ ـنه است ... یه شلوارک هم پاش بود ... سیـ ـگارش لای انگشت دستش می سوخت و همین که درو باز کرد موج دود از در اومد بیرون ... دماغم رو گرفتم و گفتم:
- Pooh! (پیف!) خفه نکنی خودتو وارنا!
از جلوی در رفت کنار ... وارد شدم و اون پشت سرم گفت:
- غر زدن ممنوع! از دست غر های لیزا کارم به اینجا کشید ...
مامی رو می گفت ... خودم رو پرت کردم روی کاناپه وسط پذیرایی و گفتم:
- چقدر هم که تو بدت می یاد!
خندید ... روی مبل کناریم نشست و زل زد توی چشمام ... طبق معمول دست گذاشتم روی صورتم و گفتم:
- صد دفعه بهت گفتم اینجوری تو تاریکی زل نزن به من عین گربه می شی ... می ترسم!

  • ۰
  • ۰

آغوش قسمت 8

 قبلا فامیل من مایر بود ... ویولت مایر ... ولی وقتی بابا دید خیلی اذیت می شیم ... فامیلمون رو به فامیل مسیحی های داخل ایران تغییر داد ... اونم با کلی پارتی بازی ... و شد آوانسیان ... ولی بازم اونی که من می خواستم نشد ... آراگل تو نمی تونی حتی تصور کنی که من توی مدارس چه زجری کشیدم ... چون مجبور بودم برای نزدیک بودن به خونه مون توی مدارس عادی درس بخونم ... همه معلم ها به یه چشم دیگه به من نگاه می کردن و بدتر از همه بچه ها مدرسه بود ... همه می خواستن به شکلی خودشون رو به من نزدیک کنن ... با دست منو به هم نشون می دادن ... و وقتی با یکی دو نفرشون صمیمی می شدم خیلی زود باید منتظر می موندم تا یکی از والدنشون بیان مدرسه و درخواست تعویض کلاس بچه شون رو بکنن ... خیلی رک به مدیر می گفتن دوست ندارن یچه هاشون با یه آدم نجس ...
بغض گلومو فشرد ... آراگل با ناراحتی گفت:
- خدای من! دختر این حرفا چیه؟ هر کس برای خودش عزت داره اونم فقط به صرف انسان بودنش ... این افکار رو یه مشت آدم ابله نادون بیسواد به خورد تو دادن ... من اصلا تو رو بد که نمی دونم هیچ ... خیلی هم خوب می دونم ! هر کسی می تونه توی دین خودش مومن باشه گلم ...
توی سکوت فقط زل زدم به چشماش ... حرفاش آرومم می کرد ... اینا چیزایی بود که عمری خودمو باهاشون آروم می کردم .... با لبخند مهربونش دستمو گرفت و گفت:
- عزیزم ... هیچ وقت این چیزا چیزی از ارزش آدما کم نمی کنه ... مطمئن باش ..
صدای آراد روی اعصابم خط کشید:
- ساعت یه ربع به ششه آراگل ... بیا دیگه دیر شد ... همچین این دخترو چسبیدی کسی ندونه فکر می کنه ضریح امام هشتمه ...

  • ۰
  • ۰

آغوش قسمت 7

 رشته ات سیـ ـنماست ...
- آره خوب ...
- ایول ... هم رشته ایم ...
دستشو دراز کرد به طرفم و گفت:
- پس بزن قدش ... این همه خوش شانسی برای من یکی عجیبه به خدا ...
خیلی عادی دست دراز کردم و باهاش دست دادم ... دستمو گرفت توی دستش و یه فشار خیلی کم بهش وارد کرد ... چشماش یه جوری عجیبی درخشید ... آراگل با صدای لرزان گفت:
- من می رم دیگه ویولت ... باید آراد رو پیدا کنم ...
دستشو گرفتم و سریع گفتم:
- نه وایسا ... می خوام با هم بریم ... من که جایی رو بلد نیستم حداقل از تو یاد بگیرم ...
رامین که فهمید نمی خوام بیشتر از این پیشش باشم سریع موبایل اپل فورشو در آورد و گفت:
- شمارتو بگو ...
بیخیال تند تند شماره ها رو گفتم ... خواستم ازش فاصله ای بگیرم که خودشو نزدیکم کرد و در گوشم گفت:
- بهت نمی یاد با این قماش آدما بتابی ...
و با سر به آراگل اشاره کرد ... اخمی کردم و گفتم:
- ظاهر بین نباش ...
- آهان ... پس از اون عشقیای زیر چادر مشکیه ...

  • ۰
  • ۰

آغوش قسمت 6

 - من کاری با ایشون ندارم ... ایشون انگار خیلی دوست داره کار به کار من ...
از جا پریدم و گفتم:
- آقای محترم ... حواستون رو کاملا جمع کنین که با من در نیفتین ... چون هر کس تا حالا با ویولت در افتاده سر یک ماه بولدوزر هم نتونسته جمعش کنه ... فهمیدین؟
با پوزخندی که تازه فهمیدم زینت همیشگی صورتشه اومد سمتم ... اونم آروم آروم ... با حفظ فاصله قانونی ایستاد جلوم و گفت:
- مطمئنی؟
دختره سریع پرید وسط و گفت:
- اِ آراد ... خوبه همین الان از از کمیته انضباطی اومدین بیرون ... این کارا از تو یکی بعیده ... بیا برو بیرون خجالت بکش ...
آراد با خشم و نفرت نگام کرد و بعد با سرعت رفت بیرون ... دختره اومد سمت من نشست کنارم و دستمو گرفت توی دستش ... با دست دیگه اش تند تند داخل کیف کوچیکشو گشت و بعد یه دونه شکلات پیدا کرد ... باز کرد گرفت جلوی دهنم و گفت:
- بیا اینو بخور .. فکر کنم فشارت افتاده ...
دهنمو باز کردم و دختره شکلات رو گذاشت توی دهنم .... واقعا اون لحظه برام مفید بود ... دستمو نرم ماساژ داد و گفت:
- اسمت چیه؟
- ویولت ...
- چه اسم قشنگی! اسم منم آراگله ...
با لبخند گفتم:
- اسم توام قشنگه ...
- مرسی ... اسم منو بابای خدابیامرزم انتخاب کرده ... درست مثل آراد ...