داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

چپ چپ نگاش کرد ... آرسن خیلی خوش قد و هیکل بود ... ولی چهره اش زیادی معمولی بود ... مثل وارنا بور و سفید بود و چشم آبی ... اما یه درصد از زیبایی وارنا رو نداشت ... همیشه می گفت من هیکل دارم وارنا قیافه ... و خدایی به خاطر هیکل بی نقصش خاطرخواه های زیادی داشت ... وارنا با دو گیلاس از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:
- آره ... منم امروز حوصله نداشتم ... بریم یه سر جردن ...
- خبر داری بچه های جلفای اصفهان برنامه چیدن؟
- چه برنامه ای؟
- تور دو هفته ای ترکیه ... شارلوت زنگ زد بهم گفت ...
- اوه! چه خوب ...
- آره دعوتیم من و توام ...
لب ورچیدم و گفتم:
- منم می یام ... خیلی لوسین! شما دو تا دائم سفرین ...
وارنا جدی نگام کرد و گفت:
- نمی شه ...
- چرا؟!
- به همون دلایلی که بهت گفتم ... برنامه های ما اصلا برای دختری به سن تو مناسب نیست ...
آرسن هم اخمی کرد و گفت:
- بزرگتر از این هم بودی من اجازه نمی دادم پات برسه به اونجا ...
- ای بابا چرا شماها همه چیو برای خودتون می خواین ... اصلا ...
صدای زنگ گوشیم بلند شد ... خم شدم از داخل کیفم درش آوردم ... شماره ناشناس بود ... جواب دادم:
- بله؟
- سلام خوشگل من ...
صدای یه پسر بود ... با تعجب گفتم:
- شما؟
- ای بابا ... به همین زودی منو یادت رفت عزیزم؟ رامینم ...
اولین چیزی که اومد تو ذهنم پورشه زرد رنگ بود ... سریع گفتم:
- اوه رامین! چطوری ...
- ممنون تو خوبی؟ هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شدی هانی ... می خوام ببینمت ...
- رامین! به همین زودی؟ تو منو همین چند ساعت پیش دیدی ...
- خوب دله دیگه عزیزم ... کاریش نمی شه کرد ... می یای بیرون؟ امشب یه مهمونی توپ دعوتم ...
- آخ جون مهمونی ... من مهمونی خیلی دوست دارم ...
نگاه آرسن و وارنا به من همراه با کنجکاوی بود ... ترجیح دادم قطع کنم ... تند تند بهش گفتم آدرسو برام اس ام اس کنه و خداحافظی کردم ... 

همین که گوشی رو گذاشتم آرسن گفت:
- ویولت!!!!
وارنا جرعه ای از نوشیدنیشو خورد و گفت:
- تو پسرای فامیل رامین نداریم .... توی دوستات هم همچین کسی رو نمی شناسم ... این کیه؟
پامو انداختم روی پام و گفتم:
- دوست جدیدم ... از اون بچه مایه داراست ... امروز تو دانشگاه باهاش آشنا شدم ...
آرسن با خشم گفت:
- هنوز نرفته شروع کردی؟ ویولت!
وارنا گفت:
- حالا چی می گفت؟ می خوای باهاش بری مهمونی؟
- اوهوم ...
- کنسلش کن ...
- خدای من! چرا؟ من اینکارو نمی کنم ...
- ویولت تو تا حالا فقط مهمونی های خودمون رو دیدی ... معلوم نیست اینجا کجا باشه ... یا کنسلش کن یا من و آرسن هم می یایم ...
- باشه ... شما هم بیاین ... به رامین می گم ..
آرسن با عصبانیت گفت:
- تو هیچ وقت حرف حالیت نمی شه ... هزار بار بگم فقط با هم دین خودت دوست شو ...
- چرا؟!!! مگه چه فرقی بین آدمها هست؟
- حداقلش اینه که ما همه مسیحی ها رو می شناسیم ... ولی هیچ شناختی روی اکثر مسلمونا نداریم ... اگه بلایی سرت بیاد چی؟
- اینم یه دوستی ساده است مثل بقیه دوستی ها ... اگه الان رامین دختر بود موردی نداشت ...
وارنا گفت:
- چرا اتفاقا ... بازم مورد داشت ... مهم اینه که ما طرف رو نمی شناسیم ... چه دختر چه پسر ... خودت می دونی با دوست پسـ ـر داشتن تو هیچ مشکلی ندارم ... اما با شخصش مشکل دارم ...
آرسن هم در سکوت حرفاشو تایید کرد ... منم مجبور بودم قانع بشم ... دست دراز کردم گیلاس آرسن رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم و گفتم:
- خیلی خب قبول ... خودتون بیاین ... اگه قبول کردین ادامه می دم ...
**
وارنا منو هل داد داخل ماشین و گفت:
- دیدی بهت گفتم به هر کسی نمی شه اعتماد کرد؟
- چرا؟! مگه شما دو تا چی دیدن که من ندیدم ؟ اینم یه مهمونی بود مثل مهمونی های خودمون ... هیچ چیز بدی نداشت ...
- هیچ چیز بدی نداشت ؟ نه؟
- نه؟
نشست پشت فرمون و رو به آرسن گفت:
- بگو براش ...
آرسن تند تند سیـ ـگارش رو پک می زد ... برگشت سمت وارنا ... اول نگاهی به اون کرد و وقتی دید با فک منقبض شده داره رانندگی می کنه چرخید سمت من و گفت:
- اینا یه مشت بچه مسلمونن ... که به خودشون اجازه می دن هر غلطی که خواستن بکنن ... اینا به قول خودشون دینشون کامله ... اما ... اما ...
- اما چی؟
- کارایی می کنن که من و امثال من یه دونه شو هم انجام نمی دیم ...
- چی؟
- ویولت ... توی همه دین ها خوب و بد پیدا می شه ... من نمی خوام به دین اونا حمله کنم ... اما متاسفانه توی این مدتی که تونستم بشناسمشون این رو خوب فهمیدم که اونا به خاطر منع شدن ... خیلی ولع دارن ... من و تو دو تا پیک مشـ ـروب یا شـ ـراب یا ودکا ... یا هر کوفتی که بخوریم همین که گرممون کنه برامون کافیه 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی