- من کاری با ایشون ندارم ... ایشون انگار خیلی دوست داره کار به کار من ...
از جا پریدم و گفتم:
- آقای محترم ... حواستون رو کاملا جمع کنین که با من در نیفتین ... چون هر کس تا حالا با ویولت در افتاده سر یک ماه بولدوزر هم نتونسته جمعش کنه ... فهمیدین؟
با پوزخندی که تازه فهمیدم زینت همیشگی صورتشه اومد سمتم ... اونم آروم آروم ... با حفظ فاصله قانونی ایستاد جلوم و گفت:
- مطمئنی؟
دختره سریع پرید وسط و گفت:
- اِ آراد ... خوبه همین الان از از کمیته انضباطی اومدین بیرون ... این کارا از تو یکی بعیده ... بیا برو بیرون خجالت بکش ...
آراد با خشم و نفرت نگام کرد و بعد با سرعت رفت بیرون ... دختره اومد سمت من نشست کنارم و دستمو گرفت توی دستش ... با دست دیگه اش تند تند داخل کیف کوچیکشو گشت و بعد یه دونه شکلات پیدا کرد ... باز کرد گرفت جلوی دهنم و گفت:
- بیا اینو بخور .. فکر کنم فشارت افتاده ...
دهنمو باز کردم و دختره شکلات رو گذاشت توی دهنم .... واقعا اون لحظه برام مفید بود ... دستمو نرم ماساژ داد و گفت:
- اسمت چیه؟
- ویولت ...
- چه اسم قشنگی! اسم منم آراگله ...
با لبخند گفتم:
- اسم توام قشنگه ...
- مرسی ... اسم منو بابای خدابیامرزم انتخاب کرده ... درست مثل آراد ...
- خیلی به هم شبیهین ... البته بیشتر چشماتون ...
- درسته ... آخه ما دوقلوئیم ...
با حیرت گفتم:
- راست می گی؟!
- آره ...
- ایول! دوقلو ... یه دختر یه پسر ... دوست دارم بچه های منم دو قول بشن ... عین شما دختر پسر ... اما اگه پسرم عین داداشت بشه روز دوم شوتش می کنم تو دیوار ...
غش غش خندید و گفت:
- تو چه شیطونی دختر ...
با خنده سر تکون دادم و گفتم:
- آره همه همینو می گن ... راستی کدوم بزرگترین؟
- آراد ...
- اوفففف!
- از من می شنوی با این دادش من زیاد یکی به دو نکن! نگاه به اخم و تخمش نکن ... پاش بیفته شیطونو درس می ده ...
- خودش پا می ذاره روی دم من ...
- خوب تو کوتاه بیا ... همه می گن بخشش از بزرگونه ...
ابرو بالا انداختم و گفتم:
- اون که از من بزرگتره ... راستی چند سالتونه؟
- بزرگی به سن نیست که خانوم! ما هم بیست و پنج سالمونه ...
- نه!
- چرا ...
- توام ترم اولی؟ چه رشته ای؟
- من ترم اول کارشناسی ارشدم ... واسه ارشد یه کم دیر قبول شدم ... رشته ام هم نقاشیه ... ولی داداشم ترم اول کارشناسیه ...
- بچه تنبل بوده؟
خندید ... نرم و با وقار ... ولی زود جمعش کرد و گفت:
- نه ... گرفتاریاش زیاد بود ...
- اوووه! همچین می گه گرفتاری انگار چی بوده ...
لبخند زد و گفت:
- اگه خوبی بلند شو بریم ... دیگه کلاس نداری؟
- چرا ... ساعت شش هم دارم ... ولی نمی تونم برم سر کلاس ... می خوام بیام یه دور بزنم توی محوطه ...
با تعجب گفت:
- چرا نمی تونی بری کلاس؟
- چون دو هفته تعلیق شدم ...
- نه!!!!
- آره ... داداشت بد زیر آبمو زد ...
- آراد؟ آراد زیر آب کسیو نمی زنه ... ولی بلد نیست دروغ بگه ...
پوزخندی زدم و سرمو انداختم زیر ... برای اینکه بحثو عوض کنه گفت:
- راستی رشته ات چیه؟
- سیـ ـنما ...
یهو سرجاش ایستاد ... منم ایستادم ... چرخیدم سمتش و گفتم:
- چرا خشک شدی آراگل؟
- جدی رشته ات سیـ ـنماست؟
- خب آره ...
- گرایشت که کارگردانی نیست؟
- چرا ... مگه چیه؟
لبخند زوری زد و گفت:
- هیچی هیچی ... بریم ...
هر دو از اون ساختمون نفرین شده خارج شدیم و رفتیم سمت محوطه ...
آراگل با نگرانی گفت:
- آراد کجا رفته یعنی؟
- آراگل ... می شه خسارت ماشینتون رو بعدا بهم بگی ؟
- بیخیال آراد محاله ازت پول بگیره ...
- بیخود ... من زیر دین این داداش تو نمی رما ... گفته باشم ...
- دختر تو چرا اینقدر غدی ... اصلا خوب نیست یه دختر اینقدر لجباز و یه دنده باشه ...
- چرا مثلا؟
- خوب واسه اینکه دیگه سنگ روی سنگ بند نمی شه ... غد بودن توی ذات مرداست ... زن همیشه باید جلوی مرد کوتاه بیاد ... البته به حق ... نه ناحق! اینجوری می تونن جفت خوبی باشن و کنار هم زندگی قشنگی رو تشکیل بدن ...
- تو شوهر کردی؟
- نه ...
- پس هیچی نگو ... من عمرا بتونم اینجوری بشم ...
- توی سن تو این طرز تفکر زیاد هم دور از ذهن نیست ... یه روز خودت به حرفای من می رسی ...
صدای کسی از پشت سر بلند شد:
- کجایی تو خانومی ... چقدر دنبالت گشتم ... خوبی؟
رامین بود ... برگشتم و با لبخند گفتم:
- تو کجا در رفتی؟
- من در رفتم؟! نه اصلا ... جا پارک گیرم نیومد ...
توی دلم گفتم جون خودت ... ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- کلاس نداری؟
- به کلاس اولیم که نرسیدم .. منتظر دومیم ...
- چی داری؟
- آشنایی با هنر در تاریخ ...
- جدی؟!!!
- آره ... چطور ...
- رشته ات سیـ ـنماست ...
- آره خوب .