داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 ... هر چی بیشتر دخترا رو مسخره می کرد من بیشتر مصمم می شدم حالشو بگیرم ... اما برعکس من دخترا هی برمی گشتن با لبخندهای پر از ناز و عشوه و کرشمه نگاش می کردن و حال منو بد می کردن ... کلاس که تموم شد کلاسورم رو برداشتم تا بپرم سمت کلاس آراگل ... دیشب اس ام اسی گفته بود که کلاس داره .... با نگار خداحافظی کردم و رفتم سمت در که رامین صدام کرد:
- خسته نباشی عزیزم ...
با جدیت گفتم:
- ممنون ...
و راهمو ادامه دادم ... دستمو کشید:
- صبر کن جیگرم کارت دارم ... نگفته بودی مسیحی هستی ...
همون لحظه آراد و دار دسته اش از کنارمون رد شدن ... نگاه آراد اینقدر پوزخند توش داشت که نمی دونم چرا یه لحظه حس کردم کار خیلی بدی انجام دادم ... از خودم بدم اومد ...
دستمو کشیدم از دست رامین بیرون و گفتم:
- رامین ... اینجا دانشگاست ... سعی کن مراعات کنی ... مسیحی هستم که باشم ... به خودم مربوطه!
- خیلی خوب باشه! به خودت مربوط باشه ... حالا چرا حس می کنم با من قهری؟
چپ چپ نگاش کردم و خیلی راحت خودمو لو دادم:
- خب چرا اون موقع که این آراد داشت نطق می کرد یه کلمه جوابشو ندادی ... من وقتی استاد حضور غیاب کرد فهمیدم تو هستی ...
سرشو با انگشتش خاروند و گفت:
- راستش ...
- راستش چی؟
- عزیزم آخه درست نبود من سر کلاس چیزی بگم ... از همین اول برامون حرف در میارن ...
با غیض گفتم:
- اگه حرف در میارن و درست نیست الان هم درست نیست تو جلوی منو بگیری و باهام حرف بزنی ... دیگه دوست ندارم تو دانشگاه جلوم سبز بشی ... بای ...
بعد از این حرف با سرعت از در کلاس رفتم بیرون ... پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا ... بالای پله ها رسیدم به آراگل و با نیش گشاد گفتم:
- سلام دوستم ...
لبخند زد و گفت:
- سلام چطوری؟ کلاس خوب بود ...
با غیض و غضب گفتم:
- خوب بود اگه این داداش جنابعالی می ذاشت!
دوتایی راه افتادیم سمت پایین و اون در حالی که ریز ریز می خندید و گفت:
- باز چی شده ...

- آراگل یعنی اگه یه روز به عمرم مونده باشه می زنم این داداشتو ناکار می کنم ...
- حتما این کارو بکن اگه تونستی ... راستی یه چیزی می خواستم ازت بپرسم ... تو رزمی کار هستی؟
- آره ... کاراته ...
- اوه اوه! پس داداشم باید حسابی حواسشو جمع کنه ...
با بهت گفتم:
- نگو اون رزمی کار نیست که باورم نمی شه ... اون روز که خیلی حرفه ای عمل کرد ...
با همون لبخند ملیحش گفت:
- من و آراد هر دو جودو کاریم ... من کمـ ـربند مشکی دارم ... ولی آراد دان چهار داره ...
وسط پله ها سر جام خشکم زد و گفتم:
- نهههههههههههههه!
خنده اشو قورت داد و گفت:
- چرا ...
- ببینم ! داداشت تا حالا کسیو هم ناکار کرده؟
- فقط یه بار!
- یا مریم مقدس! کیو؟
- یه بار یه پسری تو کوچه مون مزاحم من شد ... آراد هم عصبی شد ... البته مزاحم زیاد داشتم اما این مزاحم بدنی بود ...
با تعجب نگاش کردم که ادامه داد:
- بازومو گرفت کشید سمت خودش ... همون لحظه هم آراد رسید ... خون جلوی چشماشو گرفت و طرف رو داغون کرد ...
- اوه اوه چه خشن!
- آراد همه جور شخصیتی داره ...
با خنده گفتم:
- چند شخصیتیه؟!
- نه دیگه تا ایند حد! منظورم اینه که خیلی مهربونه ... خیلی خوش قلبه ... اما به وقتش خیلی خیلی جدی ... تو اونو توی محیط کار ندیدی! یعنی اصلا یه آدم دیگه می شه ... غد و عبـ ـوس! اما تو محیط خونه خیلی هم شوخ و مهربونه ...
- مگه سر کار می ره؟ پس چه جوری می یاد دانشگاه؟
- خب یه نفر رو استخدام کرده که وقتی اون نیست کاراشو می کنه ...
- کارش چیه؟
خنده اش گرفت و گفت:
- ویولت ... تو وقتی شروع می کنی به سوال پرسیدن دیگه باید یه نفر جلوتو بگیره ها! وگرنه تا شب ادامه می دی ...
خجالت کشیدم و دیگه چیزی نگفتم .... دستمو کشید سمت یکی از نیمکت ها و گفت:
- داداش من گالری فرش داره ...
سرمو تکون دادم و گفتم:
- اهان!
در اصل اصلا برام مهم نبود ... فقط خواستم بدونم این پسر مغرور چی کاره است ... شاید یه روزی به دردم می خورد ... صدای آراد دوباره خط کشید روی اعصاب من ...
- آراگل ... دارم می رم بوفه ... نمی یای؟
آراگل سرشو گرفت بالا ... آراد درست پشت سر من بود ..
گفت:
- سلام داداش ... خسته نباشی ...
- سلام ... ممنون ... می یای؟
خواست بگه نه که سریع گفتم:
- بیا با هم می ریم آراگل ... منم تشنه مه ... هـ ـوس قهوه کردم ...
آراگل سرشو تکون داد و بلند شد ... بدون توجه به آراد راه افتادم سمت بوفه کوچیک و جمع و جور دانشگاه ... دوستای آراد رو توی یه نگاه تشخیص دادم .... دو تا پسر که شیطنت از چشماشون می بارید ... سر یکی از میز ها نشسته بودن ... منم نشستم سر یکی دیگه از میزها و گفتم:
- بیا اینجا آراگل ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی