داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

آغوش قسمت 10

 نگران نباش ... من باهاشون حرف می زنم .... فقط به خاطر اینکه امروز اصلا حوصله نداشتم و تو با شیطنتت منو خندوندی ...
خندیدم و موهای لخـ ـت و تکه تکه طلائیشو پریشون کردم ... سرشو از زیر دستم کشید بیرون و گفت:
- بس کن دختر ... می دونی چند تا دختر حسرت این کارو دارن؟ پرو نشو!
با اخم گفتم:
- اون دخترا غلط می کنن با تو ... راستی ببینم چه می کنی با دوسـ ـت دخترات؟
پوزخندی زد و گفت:
- می خوای ببینیشون؟
- بدم نمی یاد ...
کنترل تلویوزیونش رو برداشت ... روشنش کرد و وارد سیستمش شد که وصلش کرده بود به تی وی ... یکی از فایلا رو باز کرد و زد روی اسلاید شو ... خودش بلند شد رفت داخل آشپزخونه نقلی اپنش ... محو تماشای دخترا شدم ... اصلا نمی تونستم تفاوتی بینشون قائل بشم ... انگار همه شکل هم بودن ... دماغ ها عملی قد یه بند انگشت و رو به بالا ... پوست ها برنزه ... چشمها مملو از خط چشم و سایه ... مژه ها اکستنشن ... موها بلوند ... ابروها پهن ... گونه ها عملی ... چونه عملی ... لبها پروتز ... با اخم گفتم:
- وارنا ... تو رو جون لیزا تو اینا رو با هم قاطی نمی کنی؟
خنده اش گرفت و گفت:
- چه عجب! جای مامی گفتی لیزا! بزرگ شدی ...
- ا! لوس نشو ... جواب منو بده ...
- راستشو بخوای ... نه! من براشون رمز گذاشتم ...
- چه جوری؟
- دیگه اینا پسرونه است ... نمی تونم بگم ...
- ا خب بگو که چهار روز دیگه یه پسر همین بلا رو نتونه سرم در بیاره ...
- هی هی هی! حواست رو جمع کن!
- مگه چیه؟! تو خودت می دونی که من با پسرای زیادی رابطه دارم ...
- رابطه در حد نرمال ایرادی نداره ... اما روابطی که من دارم ...
با گیجی نگاش کردم و اون با خنده گفت:
- اینطور به من نگاه نکن! یعنی می خوای بگی نمی فهمی؟ من از روی اندامشون شناساییشون می کنم ...
خجالت کشیدم ... صورتم رو چرخوندم و جیغ زدم:
- وارنا!!! خیلی کثیفی ...
وارنا با دو ظرف بستنی از آشپزخونه اومد بیرون ... 
نشست کنارم و گفت:
- نه عزیزم ... این خودشون هستن که این روابط رو دوست دارن ... برادر تو خیلی هم پسر خوبیه ...
- نخیر ... تو خودت اگه روزی بفهمی پسری با من اینکارو کرده چی کار می کنی؟
- اگه فرانسه بودیم هیچی ... ولی اینجا ... محاله اجازه بدم ... اون پسر باید نامزدت باشه
- خب فکر کن اون دختر ها هم برادر دارن ...
قاشقی بستنی آورد سمت دهن من ... مجبور شدم حرفمو قورت بدم و بستنی رو بخورم ... عاشق بستنی طالبی بودم ... در همون حالت گفت:
- هیچی نگو خواهر کوچولو ... این چیزا درکش واسه تو سخته ...
بستنی رو سریع قورت دادم و گفتم:
- نخیر ... می خوام بدونم ...
- عزیزم ... اونا خودشون می خوان ...
- منم شاید خودم بخوام ...
- من تو رو می شناسم ... چون توی تربیتت نقش داشتم ... تو محاله همچین چیزی رو بخوای! ولی اگه روزی خواستی مطمئن باش جلوتو نمی گیرم ... چرا؟ چون من توی تربیتت سهل انگاری کردم که تو به خودت اجازه دادی همچین چیزی رو بخوای ...
نمی دونم چرا خجالت نمی کشیدم ... همیشه با وارنا راحت بودم ولی نه تا این حد! سکوت کردم ... می شد روی حرفش خیلی فکر کرد ... همینجور که توی فکر بودم بستنیمو خوردم ... صدای زنگ بلند شد ... وارنا از جا بلند شد و گفت:
- این دیگه کیه؟!
- دوسـ ـت دخترت باشه وارنا من از پنجره می پرم بیرون ...
خندید و گفت:
- تو چرا عزیزم؟ اونو می ندازم بیرون ...
از پشت بهش نگاه کردم و منتظر موندم ببینم کی پشت دره ... از صدای احوالپرسی گرم کنجکاو شدم و رفتم طرف در ...
- اوه مسیح! ببین کی اینجاست!
با خنده گفتم:
- آرسن! تو اینجا چه غلطی می کنی؟
آرسن خم شد توی صورتم و گفت:
- خجالت بکش نیم وجبی! هفت سال از من کوچیکتری ... یه احترامی چیزی بذار ...
- خب توام دو سال از وارنا کوچیک تری! مگه بهش احترام می ذاری؟! دائم داری فحشش می دی ...
اینو که گفتم آرسن خیز گرفت بگیرتم و من شروع کردم به دویدن از روی مبل ها می پریدم و جیغ می زدم ... دستای قوی وارنا منو روی هوا گرفت ... مثل گونی زد زیر بغـ ـلش و گفت:
- آروم بگیر بچه ... ا! خونه رو خراب کردی ...
- وارنا ... الان بالا می یارم روی فرشت ... منو بذار روی زمین ...
آرسن هم داشت بهم می خندید ... وارنا ولم کرد روی کاناپه و گفت:
- صاف بشین ...
بعد چرخید سمت آرسن و گفت:
- چی می خوری ؟
- یه چیز سبک ...
- جین خوبه؟
- عالیه ...
وارنا رفت توی آشپزخونه و گفت:
- راه گم کردی آرسن ...
- نه ... راستش حوصله ام سر رفته بود اومدم دنبالت بریم یه دوری بزنیم ...
چپ چپ نگاش کرد ... آرسن خیلی خوش قد و هیکل بود ... ولی چهره اش زیادی معمولی بود ... مثل وارنا بور و سفید بود و چشم آبی ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی