... امشب برای اینکه رامین نفهمه ما مسیحی هستیم نشد سر شام دعا بخونم ... این عادت دیرینه من بود ... شاید هم یکی از رسوم ما مسیحی ها ... حالا احساس عذاب وجدان داشتم ... وارنا گفت بهتره رامین نفهمه مسیحی هستم ... چون اون وقت فکر می کنه ماها غیرت نداریم و همه جور روابط برامون آزاده ... منم مجبور شدم گوش کنم به حرفش ... بعد از اینکه دعام تموم شد گوشیمو از داخل کیفم در آوردم و رفتم سمت تخـ ـت خوابم ... پنج تا اس ام اس داشتم ... چهار تا از رامین و یکی از آراگل ... قبل از مهمونی یه اس ام اس به آراگل دادم تا شماره مو داشته باشه ... حالا جواب داده بود ...
- خدایا به من کمک کن تا وقتی میخواهم در باره کسی قضاوت کنم اول کمی با کفشهایش راه بروم!
چند بار جمله رو خوندم و بالا پایینش کردم ... زیر لب گفتم:
- یعنی چی؟!
شاید من زیادی خنگ بودم ... شایدم این جمله اسلامی بود ... مثلا یه چیزی از قرآن ... بی طاقت نوشتم:
- یعنی چی آرا گل؟
زنگ زد ... سریع جواب دادم:
- سلام دوستم ...
- سلام به روی ماهت خانوم ... خوبی؟
- مرسی ... بیدار بودی؟ فکر کردم الان خوابی!
- نه عزیز ... یه کم کار عقب مونده داشتم ...
- به به خانوم هنرمند نقاش! نخسته ...
- مرسی ... جدی جدی نفهمیدی منظورمو؟
- نه ... متوجه نشدم ...
- یعنی اینکه بتونی جای اون فرد باشی ... ببینی اون چه می کشه ... و چرا این رفتار ازش سر زده ... اگه فقط یک درصد بتونی اینطوری فکر کنی حق رو به همه می دی ... حتی به کسی که بزرگترین گناه ها رو مرتکب می شه ...
- اوه! آره درسته ... الان فهمیدم ... چه قشنگ!
- اوهوم ... معنی زیادی داره این جمله ...
- خوشحالم ...
- بابت چی؟
- بابت روح بزرگ دوستم ...
لبخندی زدم و گفتم:
- لطف داری ... چرا فکر می کنی من روحم بزرگه ... منم یکی مثل بقیه ...
- نه خانوم ... خیلی ها به این جملات می خندن ... اصلا براشون اهمیتی نداره و از کنارش به راحتی می گذرن ... اما اینکه برات مهم بود بدونی یعنی چی؟ و از معنیش خوشت اومد یعنی می فهمی ... یعنی آماده ای برای شکوفا شدن ...
- حرفات برام سنگینه ...
- کم کم راحت و سبک می شه ... بگذریم ... چه می کردی؟ تو چرا بیداری؟
- مهمونی بودم ... با داداشم و دوست داداشم رفته بودیم مهمونی رامین ... همون پسری که امروز دیدی ... وای اگه بودی و می دیدی! چه مهمونی ...
آهی کشید و گفت:
- خوش گذشت ؟
- ای بد نبود ...
سکوت کرد و من بی طاقت گفتم:
- داداشت کجاست؟
اینبار تو صداش خنده موج می زد ..
- خوابه ...
- جون من؟!
- چرا جونتو قسم می دی؟ خوب ساعت یک و نیمه ... گرفته خوابیده ...
- کی خونه تونه آراگل؟
- هیشکی ... فقط من و آراد ...
- چرا تنهایین؟
- مامانم خونه خاله م مونده ... خاله ام تنهاست گاهی مامان می ره پیشش ...
- پس پاپات؟
- بابام ده ساله که فوت شده ...
- اوه مسیح! راست می گی؟ من ... من واقعا متاسفم ...
- نه عزیزم خواهش می کنم ... ایرادی نداره ... این دیگه یه درد کهنه است ...
- چرا فوت شدن؟
- سکته کردن ...
- ناراحتی داشتن؟
- نه ... یکی ازشون کلاهبرداری کرد ...
جلوی دهنمو گرفتم که جیغم در نیاد ... چقدر وحشتناک ... یه کم که گذشت دستمو برداشتم و گفتم:
- ورشکست شدین؟
آه کشید:
- آره ...
اولین چیزی که به ذهنم رسید رو به زبونم آوردم :
- ولی ... ولی بهتون نمی یاد فقیر باشین ..
اینبار خندید و گفت:
- برای اینکه نیستیم ...
- ولی تو که گفتی ...
- دختر! می خوای یه شبه کل زندگی ما رو بفهمی ... باشه به وقتش کم کم برات می گم ... الان باید برم به کارام برسم ...
- اوه ببخشید ... وقتت رو گرفتم ... من خیلی پر حرفم ... مامی هم همیشه می گه ...
- نه عزیزم ... خیلی هم شیرین زبونی ...
- مرسی ... تعارف نکن دیگه خودم می دونم! برو به کارت برس ...
- تعارف ندارم ... ولی فعلا کار دارم ... پس قربونت ... فعلا ...
- بای ...
گوشیو قطع کردم ... حس مرموزانه ای داشتم ... دوست داشم برم خونه شون یه کاری بکنم این آراد پروی مغرور بچسبه به سقف ... ولی خب هنوز اینقدر باهاشون راحت نبودم ... همین که ماشینشو پنچر کردم کافیه! کاش از آراگل پرسیده بودم با ماشینشون چی کار کردن ... بیخیال! لابد فکر کردن اتفاقی بوده وگرنه بهم می گفت ... اس ام اسای رامین رو زیر و رو کردم ... همه اش عاشقانه بود ... یکی دو تا شو جواب دادم و وسط اس بازی خوابم برد ...
دو هفته با همه مشقتش و تحمل بی ماشینی بالاخره تموم شد ... صبح زود از خواب پریدم ... ساعت هشت کلاس داشتم و اینقدر ذوق مرگ بودم که نفهمیدم چه جوری آماده شدم ... یه مانتوی قهوه ای پوشیدم اینبار یا شلوار کرم ... کفش کرم قهوه ای عروسکی مقنعه قهوه ای ...