داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۳۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۹ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

عشق شش طرفه قسمت 38

میشا : شقایق رفت عطربزنه منونفسم موندیم پایین..هنوزپسرانیومده بودن.بعدازده دقیقه پسراهم اومدن..اولین چیزی که توجهمو جلب کردهیکل اتردین تواون لباسه جذبی که پوشیده بود اونم داشت باتحسین منو نگاه میکرد ولی چون که هنوزم بابت دیشب ازش ناراحت بودم پشت چشمی براش نازک کردم که بفهمه وهمینطورم شد..ساعت10بودکه ازخونه زدیم بیرون مادختراباماشین نفس وپسراهم یباماشین اتردین..داشتم سوارماشین میشدم که اتردین صدام کردولی محلش ندادمو سوارشدم..مثل همیشه شقی دوش گرفته بود..باغرغرای من شیشه رودادن پایین که بو بره بیرون که من سردردگرفته بودم..توراه کلی ازدست این شقی خندیدیم..وقتی رسیدیم شهربازی رفتیم توپارکینگ ماشینارو کنارهم پارک کردیم وپیاده شدیم...ازپارکینگ که اومدیم بیرون به هرحال 3تادخترجیگربودیمو همه نگامون میکردن پسراهم عصبی شدن هرکی رفت پیش مثلازنش وایسادودستشوگرفت تودستش..اتردین اومددستمو بگیره که نذاشتم اونم به زوردستمومحکم گرفت وازلای دندوناش گفت:
اتردین:میشالجبازی نکن میبینی که همه چه جوری نگات میکنن..
من:نه نمیبینم گفتم ولم کن..
بعدم دستموازدستش دراوردمو سریع رفتم کنارمیلادوشقی اون یکی دسته میلادومن گرفتم که میلادخنده اش گرفتوگفت:
میلاد:میشامگه خودت شوهرنداری اینجوری من شبیه این ماماناکه دست بچه هاشونومیگیرن شدم...
بعدم باصدای بلندی خندید.منم یکدونه زدم به بازوشوگفتم:
من:اول این که نیشتوببندازخداتم باشه..دوم این که شوی من بیشترشبیه زبل خانه تا شوهر...
راستش من بامیلادبیشترازسامیارهال میکردم اخه مثل سامیاریک کوه یخ نبود..
داشتم همینجوری میخندیدم که سک اس از اتردین اومد که نوشته بود:میشااگه بابت دیشب ناراحتی ببخشیداخه من که عذرخواهی کردم...
ازاونجایی که منم یکم زیادی دلرحمم دست میلادو ول کردم دویدم پیش اتردینو دستشوگرفتم که باعث شد میلادوشقی بهم بخندن..بالاخره رسیدیم به شهربازیوخیلی اس بود..همه وایساده بودیم که من رو به نفس وشقی گفتم:
من:بچه هایادتونه یک زمانی چهقدرمیرفتیم پارک ارم..
نفسوشقی باهم گفتن:اره یادش بهخیر

  • ۰
  • ۰

عشق شش طرفه قسمت 37

شقایق : نفس و سامیار هم اومدن پایین .....اوووف فکر کنم یه چیزایی بینشون رخ داده چون نفس سرخه و سامیارم لبخند رو لبشه!(چقدر تو منحرفی شقایق!) خو راست میگم دیگه!!!به میلاد نگاه کردم و رفتم پیشش و دستمو دور بازوش حلقه کردم و گفتم:ـ تو بگو!!!!میلاد خندید و گفت:ـ دخترا به پینشهاد شقایق برای اینکه از دلتون درآریم میخوایم ببریمتون!!!میشا با شوق گفت:ـ شهربازی!با این حرفش از خنده غش کردیم!!!من: خب پس زود بخوابید فردا میریم!!!!سریع رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کردم و دستشویی هم رفتم و با کله رفتم تو اتاق نفس اینا .........میشا تو رخت خواب بود و داشت چرت و پرت میگفت نفسم کنارش و یه جاهم برای من پهن کرده بودن....پریدم رو رخت خواب و بالش رو پرت کردم سمت نفس و گفتم:ـ خب اول تو بگو چه غلطی کردی تو اتاق بعدشم میشا بگه!میشا: خودت چی؟!من: بینیم بابا! از این میلاد هیچ بخاری بلند نمیشه!و هرسه زدیم زیر خنده........نفس تعریف کرد که چه کارای چیزداری کرده بعد نوبت میشا رسید......میشا: ببین.... اصن نمیدونی که! اولش بغلم کرد بعد.........بعد یهو میشا سرخ شد!من زدم تو سرش و گفتم:ـ تو حلقمی هیچ وقت خب بقیه اش!میشا: خیلی خب بابا! داشتیم از اون کارا میکردیم که تو اون فیلمه بود که صدای نحس تو همه چیرو خراب کرد شقی!!!!خنده ای کردم و گفتم:ـ حقته .... میبینی چه بی چشم و روئه نفس؟! بدشم نمیومد!نفس خندید و گفت:ـ خب حالا! بکپید دیگه بقیش واسه فردا!

**************************
صبح که بیدار شدم دیدم هنوز نفس و میشا خوابن و میشا دستش تو حلق نفسه!!!!! خندیدم و رفتم یه دوش گرفتم و رژ نفس رو برداشتم و زدم اما پشیمون شدم!از بس قرمز بود شبیه دلقک شده بودم!سریع یه حوله که دمه دستم بود رو برداشتم و باهاش لبم رو پاک کردم!به حولهه که نگاه کردم تازه فهمیدم چه گندی زدم!!!!!وایی حولهه ماله میشا بود!سریع حوله هرو پرت کردم یه گوشه و لباس مرتب پوشیدم و یه رژ کمرنگ تر زدم و موهامو خشکیدم و نشستم رو تخت و یکی از کوسنارو برداشتم و باهاش زدم تو سر نفس و نفس پرید و گفت:ـ چیکار میکنی دیوونه؟!من: نفس مختو زدم شماره تو رد کن بیاد! نفس
خندید و گفت:ـ دیوونه....میشا: چتونه شما دوتا؟!من: وایی عامو چرا ایقد غر میزنی؟!(به لهجه شیرازی!!!!)نفس: چیه کبکت خروس میخونه؟!من: خب معلومه میخوایم بریم شهربازی!!!

  • ۰
  • ۰

عشق شش طرفه قسمت 36

من: میلاد بس کن!الان یکی میاد خوبیت نداره!میلاد: خب بیاد تو زنمی دیگه......میخواستم بزنمش که بدتر قلقلک داد به شکر خوردن افتاده بودم.....میلاد: بگو غلط کردم!من: تو باید بگی من هنوزم ازت ناراحتم.......(و یه اخم کوچیک کردم!)میلاد دست از قلقلک دادن کشید و نشست نگام کرد......من: چیه دختر به این خوشگلی ندیدی؟!جوابی نداد و گونم رو بوسید و گفت:ـ معذرت میخوام باشه؟!شوکه شده بودم از کارش ولی وقتی بهش نگاه کردم که چه مظلوم داره نگاهم میکنه خنده ام گرفت و گفتم:ـ میلاد چشاتو اونجوری نکن خر نمیشم!میلاد خندید و گفت:ـ جون من!من: باشه چون اصرار میکنی می بخشمت اما باید بریم شهربازی!!!!!میلاد قهقهه ای زد و گفت:ـ خیلی بچه ای شقایق!من: تو بیشتر!
نفس : تو بقل سامی بودمو هرچی از دهنم درمیومد بهش میگفتم اونم فقط موهامو ناز میکردو هیچی نمیگفت هنوز داشتم میلرزیدم من-سامی خیلی بیشعوری یه بار جونمو نجات میدی یه بارم تا مرز مردن منو میبری تعادل روانی نداری
سامی منو همونجور که تو بقلش بودم برد تو اتاق منو گذاشت رو تختو خودشم کنارم دراز کشیدو دوباره کشیدتم تو بقلش با اینکه اغوششش گرم بود با اینکه حرفاش ذوبم میکرد با اینکه بوسه هاش رو موهام مثل این بود که مهر داغ میزارن رو موهام ولی هنوز میلرزیدم میترسیدمو میلرزیدم حتی بیشتر از قبل حالا دیگه دندونامم بهم میخورد
سامی-نفسم خوبی؟
-سامی سردمه
منو بیشتر به خودش فشار داد
سامی-خانومی توکه انقدر ضعیف نبودی
من-از صدقه سر تو ودوستات ببین به چه روزی افتادم

  • ۰
  • ۰

عشق شش طرفه قسمت 35

اتردین-الان اینو میگید ولی وقتی چهار تا قلچوماق ریختن سرتون هیچ کاری نمیتونید بکنین تازه شاید روح یا ادم خوار.
هیچی ولش
خلاصه با کلی اطمینان بخشی بهشون اینا اماده شدنو رفتن لحظه اخر سامی گفت
-نمیگم دستم امانتی چون به هیچکس در مقابل محافظت ازت قولی ندادم ولی نسبت بهت احساس مسئولیت میکنم اگه بگی نرید نمیریم چون واقعا اینجا 3 تا دختر تکو تنها تو این خونه بزرگ امنیت ندارن میدونی این خونه قدمتش نزدیک 70 سال یا بیشتره خونه های بالای50سال جن دارن
من-برو سامی برید خوش بگزرونید که 4 روز ازتون راحت میشیم در ضمن همونقدر که لباسامو پاره کردی همونقدرم برام باید لباس بخری گفته باشم
سامی-باشه جوجه برات میگیرم همون موقع که پاشونو از در گزاشتن بیرون شیطونی ما ها هم شروع شد انگار نه انگار که دو نصفه شبه میشا رفت اهنگ گذاشت صداشم تا ته زیاد کرد منم زود رفتم تنها تاب شلوارکی رو که برام سالم مونده بودو همونی که از اون مرکز خریده با میشا خریده بودمو با تیشرتو شلوار لیم عوض کردم موهامو هم باز کردم یه رژ طلایی یه خط چشم خوشگل حالابریم بزن برقص و عشقو حال انقدر با بچه ها زدیمو رقصیدیم که دیگه داشتیم جون میدادیم میشا با شقایقم هر کدوم یه ور پلاس شده بودن دیونه بودیما نصفه شبی کلی به خودمون رسیده بودیم بزن برقصم میکردیم
من-شقی برو یه فیلم ترسناک بزار که این پسرا نزاشتن درست حسابی اون فیلم قبلیه رو ببینم
با موافقت میشا یه فیلم گذاشتیم که ای کاش نمیزاشتیم موضوش درمورد سه تا دختر بود که تو جنگل گم شدن میرن تو یه قصر تاریک پناه بگیرن که صدا های عجیبی میشنون یا حس میکنن تو اینه روح میبینن دیگه داشتم قبضه روح میکردم با به یاد اوردن حرفای اتردینم بدتر شدم اخه یکی نبود بگه ادم عاقل تو شهر ادم خوار یا روحو جن چیکار میکنن ولی ادمی که بترسه این چیزا حالیش نمیشه که
میشا-نفس من من میترسم

  • ۰
  • ۰

عشق شش طرفه قسمت 34

سامیار: به من گفتی هرکول شقایق؟!من: پ ن پ به عمه ام گفتم! سامیار سریع دوید سمتم و من یه جیغ کشیدم و رفتم پشت میلاد.........سامیار: بگیرش میلاد!میلاد لبش رو گزید و یه نگاه به چشای آبی ام کرد و گفت:ـ گناه داره بابا ولش کن.......سامیار که از حرص داشت میمرد گفت:ـ ای بپوکی میلاد!!!!!خندیدم و واسه سامیار یه چشمک زدم و رفتم تو اتاقم.........نفس و میشا اومدن تو اتاقم و میشا گفت:ـ وای نمیری شقایق بدبخت سامیار!نفس: دمت گرم خوب حالش رو گرفتی!من : خواهش میکنم آبجی!رفتم سر میز آرایشیم و یکم عطر به خودم زدم و گفتم:ـ راستی وسایلم رو الان باید ببریم تو اتاق تو نفس؟!نفس:امممم! آره.......وسایلم رو با کمک میشا بردیم تو اتاق نفس...... میشا هم از قبل وسایلش رو آورده بود......حوصلم خیلی سر رفته بود و پیشنهاد کردم بریم تو سالن و فیلم بذاریم....رفتیم دیدیم همشون خوابن!من: خوب پاشو یه فیلم ترسناک بذار ببینیم!نفس: باوشه!یه فیلم ترسناک محشر گذاشت که من خیلی دوست داشتم از اونایی که زهره آدم رو آب می کنن!اوایل فیلم خیلی چرت بود اما وسطاش تازه قشنگ شده بود.....همه ساکت بودیم و به صفحه تلویزیون چشم دوخته بودیم که یهو یه صحنه ترسناک جلومون ظاهر شد که سه تایی جیغ کشیدیم و هرسه پسرا از خواب پریدن!اتردین: ای مرگ!!!!!!! میشا: بی تربیت!اتردین: مارو از خواب نازمون بیدار کردین طلبکارم هستید؟!من: اییی! توووو حلقمی هرگز!اتردین: جونم؟!نفس دستش رو گذاشت رو بینیش به علامت سکوت و به ادامه فیلم نگاه کرد.......باز رفتیم تو حس فیلم و بادقت نگاه میکردیم که یهو یکی شونم رو فشار داد و داد و گفت: پخخخخخخ!!!!!!!من که خیلی دردم گرفته بود گفتم:ـ خفه بمیری شونم منفجر شد لامصب!سامیار خندید و گفت:ـ حقته!نفس گفت:ـ احمق شقایق به شونش حساسه میزنه لهت میکنه ها!سامیار: ایول پس از این به بعد تو منو اذیت کن شقی من میدونم و تو!من: هوییی! چه زود پسر خاله شدی... شقی چیه شقایق!میشا: اه بس کنید دیگه نمیذارن بفهمیم فیلم چی شد!و اینبار شیش نفره بقیه فیلم رو دیدیم......وسط فیلم همش این پسرا سوال میکردن که چی شد و این کیه و اینا که نفس اعصابش خرد شد و گفت:ـ ای بابا خب از اول بذارید.......اتردین: خب بذار حالا که میخوای بذاری.......نفس: مشکل من نیست.....اتردین: خب خودم میذارم.......و رفت دوباره از اول فیلم رو گذاشت!!!!

  • ۰
  • ۰

عشق شش طرفه قسمت 33

همه کارتا شونو انداخته بودن وسط غیر از میلاد حالا نوبت اون بود که حدث بزنه آس دست کیه واگه اشتباه بگه باید هر کاری رو که من بگم انجام بده خدا خدا میکردم غلط بگه
میلاد-دست شقایق
اخ جون غلط گفت خدا جون نوکرتم
من-غلط گفتی دست من بود
یه لبخند شیطانی هم زدم که حساب کار دستش اومد
میلاد-نفس ب خدا از قصد اون کارو نکردم نمیدونستم تنفست مشکل پیدا میکنه
من-به من چه اصلا اون قضیه رو فراموش کن من بخشیدمت
میشا-اینا رو ول کنید نفس بگو باید چیکار کنه
من-یه کار خیلی راحت مثل اب خوردنه
سامی هم که دیگه چشمش ترسیده بود گفت
-عزیزم زود بگو همه رو راحت کن
منم مثل خودش با یه لبخند جوابشو دادم
-گلم چرا عجله داری نوبت تو هم میرسه قول میدم برای تو از میلادم راحت تر باشه و حالا کاری رو که باید بکنی میلاد بلند شو با باسنت رو هوا بنویس قسطنطنیه
با این حرفم همه بچه ها ترکیدن از خنده
شقایق : راستش با اون اتفاقی که برای نفس افتاد خیلی از دست میلاد عصبانی بودم اما نه زیاد!!!!! خب چیکار کنم اتفاق دیگه پیش میاد...

  • ۰
  • ۰

داستان آغوش قسمت 45

دستشو گرفت جلوی صورتش و خم شد ... از موقعیت استفاده کردم ... یقه اشو از عقب کشیدم و گلوله دوم رو انداختم توی کمـ ـرش ... اینبار فریادش همه کلاغ ها رو فراری داد ... خنک نشدم ... خم شدم یه گلوله دیگه درست کنم که دستی کلاه پالتومو کشید ... برگشتم ... آراد در حالی که با خشم به پسره نگاه می کرد گفت:
- دست به این برفا نزن ... تب داری باعث می شه لرز کنی ... حساب این عوضی رو من بعدا می رسم ... ولش کن دیگه ... بیا بریم ...
نا خودآگاه به حرفش گوش دادم ... قبل از اینکه راه بیفتم رفتم طرف پسره و با غیض گفتم:
- حیوون عوضی!
اینم سالادش بود! هر سه راه افتادیم که از دانشگاه خارج بشیم ... یه دفعه آراد ایستاد و گفت:
- اخ اخ اخ !
آراگل گفت:
- چی شد؟
سوئیچ ماشینو گرفت سمت آراگل و گفت:
- شما برین توی ماشین من یه کار نیمه تموم دارم ... الان بر می گردم ...
- چی کار؟
با جدیت گفت:
- آراگل! حال دوستت خوب نیست ... ببرش تو ماشین ... زود بر می گردم ...
بعد از این حرف با سرعت عقب گرد کرد و دوید داخل دانشگاه ... نه من از کارش سر در اوردم نه آراگل ... دو تایی سوار ماشین شدیم ... آراگل ماشین رو روشن کرد تا بتونه بخاریشو روشن کنه ... داشتم کم کم گرم می شدم و خون دماغم هم داشت بند می یومد که در ماشین باز شد و آراد با رویی گشاده سوار شد ... هر دو نگاش کردیم ... انگار کنجکاوی رو از نگاهمون خوند که لبخند زد و گفت:
- چیه؟!
آراگل گفت:
- کجا رفتی؟!
- رفتم دوسـ ـت دخترمو ببینم ...

  • ۰
  • ۰

داستان آغوش قسمت 44

 ذهنم رسید ... صدای پسری که پشت سرم نشسته بود باعث شد خنده ام بگیره:
- من هیچ سوالی توی برگه ام نمی بینم ... انگار فقط دارم عمه استاد رو می بینم ...
دستمو گرفتم جلوی دهنم که با صدای بلند نخندم و صدای هیس هیس مراقبا هم بلند شد ... خداییش هیچی بلد نبودم ... آراد داشت از گوشه چشم نگام می کرد ... خاک بر سرم اینم که کاملا مشرفه رو برگه من! آبروم هوار شد تو سرم! حالا چه گلی بگیرم روی سرم ... سرمو انداختم پایین و الکی مشغول سیاه کردن برگه ام شدم ... می دونستم می افتم ... محض رضای خدا یه سوالو هم بلد نبودم ... همه اشو شک داشتم ... همونایی که شک داشتمو نوشتم ... بهتر از برگه سفید بود ... هم آبروم جلوی این یارو حفظ می شه ... هم استاد دلش می سوخت شاید کیلویی یه نمره به من می داد ... وقت امتحان یک ساعت و نیم بود ... یک ساعت که گدشت دیدم برگه ام سیاه شده ... ولی همه اش چرت و پرت! از روی جوابای من می شد یه کتاب جدید نوشت!!! استاد لابد کلی می خنده و شاد می شه ... خنده ام هم گرفته بود ... آراد از جا بلند شد ... با حسرت نگاش کردم ... حتما همه رو بلد بوده ... راه افتاد که بره برگه اش رو بده ... خواستم یه دری وری بارش کنم تا خنک بشم ... همین که رسید به صندلی من دهن باز کردم تا ضایع اش کنم ولی دهن باز شده ام سریع بسته شد ... یه برگه گذاشت روی دسته صندلیم ... با تعجب نگاه به برگه ام کردم ... خدای من!!!! همه جواب ها رو خیلی ریز برام نوشته بود ... داشتم از خوشی سکته می کردم ! برگشتم ببینم رفته یا نه ... نبود از در سالن رفته بود بیرون .... هیچ کدوم از مراقبا هم حواسشون نبود ... سریع مشغول شدم و نوشته های آراد رو وارد برگه ام کردم ... حالا می فهمیدم جوابای صحیح چی بوده! یعنی چرا آراد اینکارو کرد؟ پس بگو چرا جاشو عوض کرد! لابد از زور عذاب وجدان بلایی که سرم اورده بود حالا اینکارو کرد ... آره ! خواسته جبران کنه ... دلیلش هر چی که هست باشه ... مهم این بود که برگه من داشت از جوابای صحیح پر می شد ... هر طور بود جوابا رو توی برگه جا دادم ... دیگه کسی توی سالن نمونده بود ... بلند شدم و با خوشحالی برگه ام رو تحویل دادم و رفتم بیرون ... اصلا انگار سرما خوردگیم خوب شده بود ... بدجور احساس سرحالی می کردم ... با دیدن آراگل جلوی در سالن با شادی گفتم:
- آراگل ... خیلی خوب بووووووود!

  • ۰
  • ۰

داستان آغوش قسمت 43

 - نه خوبم بریم ...
آراد بدون اینکه راه بیفته گفت:
- برین استراحت کنین ... من خودم با استاد حرف می زنم ... اصلا به صلاحتون نیست که بیاین ...
من دوباره شدم شما! دوباره سرفه کردم و گفتم:
- می گم خوبم! خودم از حال خودم بهتر خبر دارم ... برین تو رو به مسیح ...
آراگل اشاره ای کرد و آراد با اخم راه افتاد ... مسیر توی سکوت سپری می شد ... شیشه ها رو مه و بخار گرفته بود و جایی رو نمی دیدم ... فضای دلگیری شده بود... سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم ...
صدای یه آهنگ بلند شد ... چشمامو باز نکردم ... خواننده شروع به خوندن کرد ... خدای من! چرا .... چرا آراد آهنگ فرانسوی گوش می ده؟ نکنه می دونه من فرانسوی هستم؟ یعنی آراگل بهش گفته؟ شاید الان می خواد تیکه بارم کنه ... وای من اصلا حوصله ندارم ... چشمامو باز کردم ... آراد داشت از توی اینه نگام می کرد ... زیرکانه ... دوباره چشمامو بستم ... نمی خواستم به چیزی فکر کنم ... سعی کردم توی آهنگ غرق بشم ... آهنگی به زبون مادریم ...

بی اراده لبخند نشست روی لـ ـبم ... حس می کردم من دارم می خونم ... یه کم که گذشت به خودم اومدم دیدم دارم باهاش زمزمه می کنم ... نگام افتاد به آینه ... آراد هم داشت با لبخند نگام می کرد ... پس منظور داشت ! سریع اخم کردم ... پرو! یه ذره نمی شه بهش رو داد ... جلوی در دانشگاه ماشین رو پارک کرد و هر سه پیاده شدیم ... از آراگل پرسیدم:
- تو کی امتحان داری؟
- من امتحان ندارم ...

  • ۰
  • ۰

داستان آغوش قسمت 42

 وارنا اومد طرفم و در حالی که مارموذانه می خندید بغـ ـلم کرد و در گوشم گفت:
- الان این یکی که گفتی یعنی چی؟ انگار بدت نمی یاد آراد بیاد ...
نشگونی از بازوی سفتش گرفتم و گفتم:
- بمیری وارنا!
خندید و تند تند از آراد اینا تشکر کرد و داشت می رفت سمت در که گفتم:
- آراگل من فردا می یام ...
با تعجب گفت:
- با این حالت؟
- آره ... اصلا حوصله ندارم بعد از اینکه همه امتحاناشون تموم شد من تازه بشینم آمار بخونم .... هیچی هم که بلد نیستم خیر سرم ولی می خوام بیام بدم راحت بشم ...
- ویولت حالت بدتر می شه ...
آراد گفت:
- ما می یایم دنبالتون ...
با چشمای گرد شده نگاش کردم ... انگار می خواست یه جوری عذاب وجدانشو آروم کنه ... حتما خجالت کشیده بود که من به داداشم حرفی نزدم ... وارنا گفت:
- نه اگه بخواد بیاد خودم می یارمش ...
آراگل سریع گفت:
- نه دیگه ... ما که مسیرمون اون طرفه ... خودمون می بریمش خودمون هم می یاریمش ...