ذهنم رسید ... صدای پسری که پشت سرم نشسته بود باعث شد خنده ام بگیره:
- من هیچ سوالی توی برگه ام نمی بینم ... انگار فقط دارم عمه استاد رو می بینم ...
دستمو گرفتم جلوی دهنم که با صدای بلند نخندم و صدای هیس هیس مراقبا هم بلند شد ... خداییش هیچی بلد نبودم ... آراد داشت از گوشه چشم نگام می کرد ... خاک بر سرم اینم که کاملا مشرفه رو برگه من! آبروم هوار شد تو سرم! حالا چه گلی بگیرم روی سرم ... سرمو انداختم پایین و الکی مشغول سیاه کردن برگه ام شدم ... می دونستم می افتم ... محض رضای خدا یه سوالو هم بلد نبودم ... همه اشو شک داشتم ... همونایی که شک داشتمو نوشتم ... بهتر از برگه سفید بود ... هم آبروم جلوی این یارو حفظ می شه ... هم استاد دلش می سوخت شاید کیلویی یه نمره به من می داد ... وقت امتحان یک ساعت و نیم بود ... یک ساعت که گدشت دیدم برگه ام سیاه شده ... ولی همه اش چرت و پرت! از روی جوابای من می شد یه کتاب جدید نوشت!!! استاد لابد کلی می خنده و شاد می شه ... خنده ام هم گرفته بود ... آراد از جا بلند شد ... با حسرت نگاش کردم ... حتما همه رو بلد بوده ... راه افتاد که بره برگه اش رو بده ... خواستم یه دری وری بارش کنم تا خنک بشم ... همین که رسید به صندلی من دهن باز کردم تا ضایع اش کنم ولی دهن باز شده ام سریع بسته شد ... یه برگه گذاشت روی دسته صندلیم ... با تعجب نگاه به برگه ام کردم ... خدای من!!!! همه جواب ها رو خیلی ریز برام نوشته بود ... داشتم از خوشی سکته می کردم ! برگشتم ببینم رفته یا نه ... نبود از در سالن رفته بود بیرون .... هیچ کدوم از مراقبا هم حواسشون نبود ... سریع مشغول شدم و نوشته های آراد رو وارد برگه ام کردم ... حالا می فهمیدم جوابای صحیح چی بوده! یعنی چرا آراد اینکارو کرد؟ پس بگو چرا جاشو عوض کرد! لابد از زور عذاب وجدان بلایی که سرم اورده بود حالا اینکارو کرد ... آره ! خواسته جبران کنه ... دلیلش هر چی که هست باشه ... مهم این بود که برگه من داشت از جوابای صحیح پر می شد ... هر طور بود جوابا رو توی برگه جا دادم ... دیگه کسی توی سالن نمونده بود ... بلند شدم و با خوشحالی برگه ام رو تحویل دادم و رفتم بیرون ... اصلا انگار سرما خوردگیم خوب شده بود ... بدجور احساس سرحالی می کردم ... با دیدن آراگل جلوی در سالن با شادی گفتم:
- آراگل ... خیلی خوب بووووووود!
آراد با کمی فاصله از آراگل کنار دوستاش ایستاده بود ... با لبخند برگشت به طرفم ... خواستم جواب لبخندشو بدم ... این لبخند حقش بود ... همین که لبخند زدم ناگهان چیزی محکم خورد توی صورتم ... تعادلم رو از دست دادم و پخش زمین شدم ...
صدای جیغ خودم و آراگل همزمان شد ... با پشت سرم محکم خوردم روی زمین ... یه لحظه حس کردم چشمام سیاهی رفت ... جاری شدن مایعی داغ بالای لـ ـبم باعث شد دستم رو سریع بیارم بالا و بکشم پشت لـ ـبم ... دستم با سرخی خون رنگین شد ... با وحشت نیم خیز شدم ... آراگل خودشو رسوند به من و محکم زد توی صورتش:
- وای ... وای ... چی شدی؟
اطرافم رو چند نفر گرفتن ... حس کردم سرم گیج می ره به چادر آراگل چنگ زدم ... صدای آراد بلند شد:
- بلندش کن آراگل ...
سرم رو گرفتم بالا ... انگار تازه خون رو روی صورتم دید ... با چشمای گرد شده نگام کرد ... با بی حالی چشمامو بستم ... صدای داد بلند شد:
- احمق عوضی! تو به چه حقی گلوله زدی توی صورتش؟!
- آراد! حالت خوبه ... خوب زدم بخندیم ... خودت همه اش ضایعش ...
- من بکنم! تو رو سننه! ابله! این دختر تب داشت ... برو دعا کن بلایی سرش نیاد ...
لای چشمامو باز کردم ... آراگل با نگرانی نگام می کرد ... چشمامو چرخوندم سمت صدا ... یقه یه پسره توی دستای آراد داشت جر می خورد و بقیه سعی داشتن جداشون کنن ... پسره یکی از دوستای صمیمی خود آراد بود ... اه اه حالا جودو ول نکنه رو پسره! شقیقه هامو محکم فشار دادم ... سر دردم بهتر شد ... دست آراگل رو که یه دستمال گرفته بود زیر بینیم پس زدم و بلند شدم ... آراگل با نگرانی گفت:
- بذار کمکت کنم ...
- خوبم ...
خم شدم از روی زمین یه گلوله درست کردم ... حواسشون نبود ... داشتند به هم یکی به دو می کردن ... یکی دیگه هم درست کردم ... دستام داشت یخ می زد و دوباره داشتم لرز می کردم ... اما توجهی نکردم ... رفتم سمتشون ... آراد با دیدن من سرجاش بی حرکت موند ... بازم رفتم جلوتر و توی نیم قدمی پسره وایستادم ... یکی از گلوله ها رو بردم جلو قبل از اینکه بتونه جلوی صورتشو بگیره محکم زدم توی صورتش ... داد کشید:
- آخ چشمم!
دستشو گرفت جلوی صورتش و خم شد ... از موقعیت استفاده کردم ..