من: میلاد بس کن!الان یکی میاد خوبیت نداره!میلاد: خب بیاد تو زنمی دیگه......میخواستم بزنمش که بدتر قلقلک داد به شکر خوردن افتاده بودم.....میلاد: بگو غلط کردم!من: تو باید بگی من هنوزم ازت ناراحتم.......(و یه اخم کوچیک کردم!)میلاد دست از قلقلک دادن کشید و نشست نگام کرد......من: چیه دختر به این خوشگلی ندیدی؟!جوابی نداد و گونم رو بوسید و گفت:ـ معذرت میخوام باشه؟!شوکه شده بودم از کارش ولی وقتی بهش نگاه کردم که چه مظلوم داره نگاهم میکنه خنده ام گرفت و گفتم:ـ میلاد چشاتو اونجوری نکن خر نمیشم!میلاد خندید و گفت:ـ جون من!من: باشه چون اصرار میکنی می بخشمت اما باید بریم شهربازی!!!!!میلاد قهقهه ای زد و گفت:ـ خیلی بچه ای شقایق!من: تو بیشتر!
نفس : تو بقل سامی بودمو هرچی از دهنم درمیومد بهش میگفتم اونم فقط موهامو ناز میکردو هیچی نمیگفت هنوز داشتم میلرزیدم من-سامی خیلی بیشعوری یه بار جونمو نجات میدی یه بارم تا مرز مردن منو میبری تعادل روانی نداری
سامی منو همونجور که تو بقلش بودم برد تو اتاق منو گذاشت رو تختو خودشم کنارم دراز کشیدو دوباره کشیدتم تو بقلش با اینکه اغوششش گرم بود با اینکه حرفاش ذوبم میکرد با اینکه بوسه هاش رو موهام مثل این بود که مهر داغ میزارن رو موهام ولی هنوز میلرزیدم میترسیدمو میلرزیدم حتی بیشتر از قبل حالا دیگه دندونامم بهم میخورد
سامی-نفسم خوبی؟
-سامی سردمه
منو بیشتر به خودش فشار داد
سامی-خانومی توکه انقدر ضعیف نبودی
من-از صدقه سر تو ودوستات ببین به چه روزی افتادم
دیدم هیچی نمیگه سرما بلند کردمو چشمام تو چشماش قفل شد نمیدونم تو چشماش چی بود که یه باره کل لرز بدنم از بین رفت دیگه سردم نبود گرم بودم گرم گرم از بیرونو داخل بدنم گر گرفتم هر کاری کردم نگامو ازش بگیرم نشد که نشد کلید قفلش دست سامیار بود که اونم حالا حالا ها نمیخواست این قفلو باز کنه یه چیزی رو با چشماش بهم هدیه داد که یه حسی از درونم گفت این هدیه رو هیچ وقت نمیتونی پس بدی هیچ وقت با صدای در سامیر نگاشو ازم گرفتو با کیلدش قفلو باز کرد
سامی-بله؟
شقایق-سامیار نفس حالش خوبه
من-اره خوبم
شقایق-پس بیایید پایین
من-باشه
از تو بقل سامی در اومدمو گفتم
-بیا بریم پایین سامی
داشتم میرفتم سمت در که دستمو گرفت
سامی-با این وضع
وبا دستش به لباسام اشاره کرد خاک عالم من یه ساعت با این لباسا تو بقل این بودم گونه هام داغ شد صد در صد قرمز شد
سامی-حالا نمیخواد خجالت بکشی بجاش بیا برو از تو کمدت یه لباس بردار بپوش این که نیم مترم پارچه نبرده همشم پاره پوره است
بعدم زیر لب گفت فسقلی یه اخم بهش ردمو دستمو زدم به کمرم اصلا خجالت نداره که سامی شوهرمه شوهرمه دوباره گر گرفتم
سامی-حالا چرا اخم میکنی
من-میشه بگی من چه جوری جلوی تو لباس عوض کنم
سامی-اها یعنی من اصلا تو رو ندیدم پس شبا عمه ی منو نصفه شبی میره تاب شلوارک میپوشه
اخه با تیشرتو شلوار راحتی خوابم نمیبرد شبا که مطمئن میشدم سامی خوابه میرفتم تاپ شلوارک میپوشیدم بعدشم پتو رو تا سرم میکشیدم بالا که نصفه شبی بلند شد نبینتم صبح هم زودتر ازش بلند میشدم
من- واقعا که بی ادبی اصلا تو از کجا میفهمی؟
سامی-به من چه تو توخواب شلنگ تخته هوا میکنی اخه بدبخت اگه من به عادتم شبا بلند نشم برم اب بخورم کی دوباره روت پتو بندازه تا سرما نخوری؟
من-خجالت بکش یکم
سامیار-شرمنده مداد رنگی ندارم وگرنه برات میکشیدم
من-لاقل رو تو اونور کن
سامی روشو اونور کردو منم یه شلوار جین لیمویی با تیشرت سفید پوشیدمو با هم رفتیم پیش بچه ها....