میشا : شقایق رفت عطربزنه منونفسم موندیم پایین..هنوزپسرانیومده بودن.بعدازده دقیقه پسراهم اومدن..اولین چیزی که توجهمو جلب کردهیکل اتردین تواون لباسه جذبی که پوشیده بود اونم داشت باتحسین منو نگاه میکرد ولی چون که هنوزم بابت دیشب ازش ناراحت بودم پشت چشمی براش نازک کردم که بفهمه وهمینطورم شد..ساعت10بودکه ازخونه زدیم بیرون مادختراباماشین نفس وپسراهم یباماشین اتردین..داشتم سوارماشین میشدم که اتردین صدام کردولی محلش ندادمو سوارشدم..مثل همیشه شقی دوش گرفته بود..باغرغرای من شیشه رودادن پایین که بو بره بیرون که من سردردگرفته بودم..توراه کلی ازدست این شقی خندیدیم..وقتی رسیدیم شهربازی رفتیم توپارکینگ ماشینارو کنارهم پارک کردیم وپیاده شدیم...ازپارکینگ که اومدیم بیرون به هرحال 3تادخترجیگربودیمو همه نگامون میکردن پسراهم عصبی شدن هرکی رفت پیش مثلازنش وایسادودستشوگرفت تودستش..اتردین اومددستمو بگیره که نذاشتم اونم به زوردستمومحکم گرفت وازلای دندوناش گفت:
اتردین:میشالجبازی نکن میبینی که همه چه جوری نگات میکنن..
من:نه نمیبینم گفتم ولم کن..
بعدم دستموازدستش دراوردمو سریع رفتم کنارمیلادوشقی اون یکی دسته میلادومن گرفتم که میلادخنده اش گرفتوگفت:
میلاد:میشامگه خودت شوهرنداری اینجوری من شبیه این ماماناکه دست بچه هاشونومیگیرن شدم...
بعدم باصدای بلندی خندید.منم یکدونه زدم به بازوشوگفتم:
من:اول این که نیشتوببندازخداتم باشه..دوم این که شوی من بیشترشبیه زبل خانه تا شوهر...
راستش من بامیلادبیشترازسامیارهال میکردم اخه مثل سامیاریک کوه یخ نبود..
داشتم همینجوری میخندیدم که سک اس از اتردین اومد که نوشته بود:میشااگه بابت دیشب ناراحتی ببخشیداخه من که عذرخواهی کردم...
ازاونجایی که منم یکم زیادی دلرحمم دست میلادو ول کردم دویدم پیش اتردینو دستشوگرفتم که باعث شد میلادوشقی بهم بخندن..بالاخره رسیدیم به شهربازیوخیلی اس بود..همه وایساده بودیم که من رو به نفس وشقی گفتم:
من:بچه هایادتونه یک زمانی چهقدرمیرفتیم پارک ارم..
نفسوشقی باهم گفتن:اره یادش بهخیر
من:یک زمانی مثل دلار رو بورس بودیم الان روپیه هم نیستیم..
بااین حرفم همه خندیدن..اول رفتیم سوارترن شیم..رفتیم 6تابلیط گرفتیم سوارشدیم...
منو اتردین جلوبودیم بعدمیلادوشقی بعدم نفسوسامی...من که گرخیده بودماجیغ میکشیدم درحدبنز..این سرپایینیاروهمچین جیغ میکشیدم که نگو..بعدکه اومدیم پایین من که گیجی ویجی میرفتم شقایقو نفسم همینجوری بودن..میلادبه مامیخندیدومیگفت:
میلاد:اخه شماکه جنبه نداریدچراسوارمیشید..
من:نه خیرم ماواسه پارک ارموسوارشدیم این که دیگه چیزی نیست..
میلاد:بله کاملامشخصه..
بعدازسوارشدن نصفه وسایل بالاخره قصدرفتن کردیم..
برگشتنی هم نفسو سامیارباماشین نفس رفتن ما4نفرم باماشین اتردین..توراه برگشت سامی خیلی تندمیرفت اتردینم هی میگفت
اتردین:این چرا انقدرتندمیره؟
من:اخه عجله داره میخواد زودبرسه خونه..شقایق ای کاش مابانفس میرفتیم نکنه نفسوبدزده..
بعدم خندیدم.اتردینم یدونه زدنوک بینیموگفت
اتردین:هی خانم داداشه ماروایستگاه نکن..
من:ایستگاه هست..
اتردین:ا.باشه..
میلادوشقی هم ازدست حرف من خنده اشون گرفته بودمیخندیدن..وسط راه نفس اس داد:میشامنوسامی میریم لباس بخریم شمابریدخونه.
به محض این که اینوخوندم یکدونه زدم رولپم گفتم
من:وای بچه ام ازدست رفت..
اتردین:کی؟؟چی شده؟؟
من:دیدی گفتم.مخ دوستموزدبرن خریدکنن بعدم ازاونجا میدزدتش.
یهوهمه خندیدن..اتردین درحالی که میخندیدگفت:
اتردین:میشاخیلی دیونه ای..فکرکنم تاثیرفیلم دیشبه..چراانقدرگانگستری فکرمیکنی؟؟
من:خب چیکارکنم.من به این سامیاراعتمادندارم..
تاخونه دیگه کسی حرفی نزد.وقتی رفتیم توخونه اتردین رفت تواتاقو صدام کرد..
رفتم تواتاق
من:بله؟
اتردین دستاشوبرام بازکردو گفت:
اتردین:بیاببینم کوچولو
من که خیلی بدم میادبهم بگن کوچولوگفتم
من:قربون توبابابزرگ..
اتردین اومدبغلم کردگفت
اتردین:خانم کوچولوی من هنوز ازدستم ناراحته؟؟
من که دوست داشتم خودمو براش لوس کنم گفتم
من:ارهههه
اتردین موهاموبوس کردورفت ازتوکمدیک جعبه ی خوشگل دراورد داددستمو گفت
اتردین:حالامیبخشی؟؟