داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۳۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان دنباله دار» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

بابام:دختر حالابلبل زبونی نکن...بگو کجاقبول شدی؟؟تهران نیست نه؟
من:بابا تو ازکجا فهمیدی؟
بابام:از اون جایی که اینجوری به من لم دادی خودشیرین..حالا کجاقبول شدی بگو مامانتو اماده کنم..
من:بابامگه تنوره میخوای اماده کنیش؟باباجای دوری نیست همین بغله شیراز..
بابام:رو روبرم هی..شیراز همین بغله دیگه؟
من:اره دیگه خانم شیرازی این بغله دیگه..
بابام خندید نوک بینیمو فشار داد گفن:
بابام:خوشم میاد از زبون کم نمیاری..
من:دختر بابامم دیگه..
داشتیم خرف میزدیم که یکهو مامانم درحالی که چاقو دستش بود اومد از اشپزخونه بیرون وگفت:
مامانم:سلام خانوم خانوما..چی شد کجا قبول شدی؟؟
تودلم گفتم:
من:اوه اوه باصلاح سرد اومد..جون من اول برواون چاقو رو بذار زمین که منو با اون شقه نکنی..
بابام به دادم رسیدو گفت:
بابام:خانم اول برو اون چاقو روبذار زمین دستتاتم بشور بیابعدباز جویی کن..

  • ۰
  • ۰

 ... هر چی بیشتر دخترا رو مسخره می کرد من بیشتر مصمم می شدم حالشو بگیرم ... اما برعکس من دخترا هی برمی گشتن با لبخندهای پر از ناز و عشوه و کرشمه نگاش می کردن و حال منو بد می کردن ... کلاس که تموم شد کلاسورم رو برداشتم تا بپرم سمت کلاس آراگل ... دیشب اس ام اسی گفته بود که کلاس داره .... با نگار خداحافظی کردم و رفتم سمت در که رامین صدام کرد:
- خسته نباشی عزیزم ...
با جدیت گفتم:
- ممنون ...
و راهمو ادامه دادم ... دستمو کشید:
- صبر کن جیگرم کارت دارم ... نگفته بودی مسیحی هستی ...
همون لحظه آراد و دار دسته اش از کنارمون رد شدن ... نگاه آراد اینقدر پوزخند توش داشت که نمی دونم چرا یه لحظه حس کردم کار خیلی بدی انجام دادم ... از خودم بدم اومد ...
دستمو کشیدم از دست رامین بیرون و گفتم:

  • ۰
  • ۰

 کفش کرم قهوه ای عروسکی مقنعه قهوه ای ... کوله کرم رنگمو هم برداشتم و زدم بیرون ... وارنا ماشین رو آورده بود ... بازم کسی بدرقه ام نکرد ... مامی خواب بود ... پاپا هم سر کار ... تو این دو هفته دو بار یواشکی با رامین رفتیم بیرون ... یه بار هم اصرار کرد باهاش برم مهمونی که قبول نکردم ... فعلا نمی شد ریسک کنم ... نمی خواستم وارنا یا آرسن بفهمن ... به خصوص که آرسن چند وقت بود زیادی پیله می کرد بهم ... سوار ماشین شدم و به سرعت رفتم سمت دانشگاه ... دیگه نمی خواستم دیر برسم ... ساعت هفت و نیم رسیدم جلوی دانشگاه ... قانون دانشگاه این بود که بچه های کارشناسی نمی تونستن ماشین ببرن داخل ... ناچاراً ماشین رو جلوی در دانشگاه پارک کردم و وارد شدم ... تا وقتی فهمیدم کلاس کجاست یه ربعی زمان گذشت ... چیزی به اومدن استاد نمونده بود که بالاخره کلاس رو پیدا کردم و رفتم داخل ... خیلی با اعتماد به نفس! می دونستم الان دیگه بچه ها همه با هم آشنا شدن ... ولی من به خاطر اون پسره بیشعور الان باید تک و تنها و غریب باشم ... همه نگاه ها چرخید به سمتم ... یهو یه صدایی بلند شد:
- بستنی کیمه؟
کلاس منفجر شد و همه زدن

  • ۰
  • ۰

بهرام با نفرت نگاشو ازم ن که رو زمین افتاده بودم و گریه میکردم گرفته و ازخونه زد بیرون
بابا اومد بغلم کرد سرمو گذاشتم رو سینه بابا و ازته دل زار زدم
-گریه نکن دخترم دستش بشکنه که روت بلند شد ،گریه نکن عزیز دلم
اون شب گذشت بابا به سپهری رضایتش و اعلام کرده بود از اونروز تا حالا نه بهرام تحویلم میگرفت نه بهراد خیلی احساس بدی داشتم قرار بود امشب سپهری بیاد خونه تا بابا صحبتاشون و بکنن
توی اتاقم نشسته بودم به بدبختیام فکر میکردم
-ابجی
به باران نگاه کردم
-میشه بغلت بخوابم ؟
-چرا؟
-نمیدونم ولی خیلی میترسم
دستامو باز کردمو بارانم اومد تو بغلم اروم خوابید موهاش و از جلوی صورتش زدم کنار
قیافش تو خواب خیلی معصوم میشد عینهو فرشته ها مگه من میتونستم یه روزم ازین فرشته کوچولو دور باشم


سپهری امد بابا صدام کرد
رفتم تو اتاق و سپهری باهمون مردی که اونروز باهاش بود اومده بود با نفرت بهش نگاه کردم هردوتا منتظر بودن بهشون سلام کنم ولی من با نفرت صورتمو ازشون برگردوندم
رفتم اشپزخونه تا براشون یه چیزی بیارم کوفت کنن

  • ۰
  • ۰

ولش کردم
-خوب دلم واست تنگ شده بود خوشگل من
-خوب خفم کردی؟اگه من طوریم میشد کی جواب بابا رو میداد؟
جووووووووووووووووووووووووو ون؟
چشام چارتا شد چه زبونی دراورده بود این وروجک
به بابا نگاه کردم که داشت می خندید
-چه ربطی به بابا داشت؟
رفت رو پای بابا نشست و گفت
-اخه من عزیز دل بابام،مگه نه بابایی؟
دیگه داشتم با دهن باز نگاش میکردم
-اره عزیز دل بابا
ای خدا این نیم وجبیم برای ما ادم شده بود
این سپهری از رو نمیرفت هنوزم داشت دنبالم میومد
کنار در نشستم این همه بابا واسمون فداکاری کرد بود یه بارم من باید یکی کاری میکردم
تصمیم گرفته بودم جواب بله رو بهش بدم حتی اگه بابا و پسرا مخالفت کنن
تصور اینکه بابا رو پشت میله های زندان ببینم هم ازارم میداد
با عزمی راسخ بلند شدمو رفتم تو اشپزخونه بابا که اومد تو خونه باید باهاش حرف بزنم
با صدای بسته شدن در اومدم بیرون
-بابا؟
برگشت طرفم

  • ۰
  • ۰

بهراد-اه اه چقده شما این دختره ی زشته و لوسش میکنین
باران-زشت خودتی بی تربیت
بعدم از بغل بهرام پرید پایین رفت تو بقل بابا نشست
باران-بابا مگه من زشتم؟
-نخیرم دخترم از ماهم خوشگلتره مگه نه بهار خانوم
به باران لبخندی زدم و گفتم بله
-حالا بدو بیا بشین ناهارتو بخور
باران-سیر شدم ابجی میخوام تک تک بخورم
با اخم نگاش کردمو گفتم
-اول ناهار بعد تک تک
لباشو برچید و نگام کرد 
-بااین نگات خر نمیشم بدو بیا
بهراد-تو خر خدایی هستی باباجان
-جوننننننننننننننننننننننن ننن؟
-بادمجون
-بمیر بابا فعلا حوصلت و ندارم
-وای وای وای چه دخمل بی تربیتی
-باران بدو 
اومد نشست کنارمو تا ته غذاشو خورد وقتی همه غذاشون و خوردن سفره رو جمع کردم

  • ۰
  • ۰

تازه از مدرسه تعطیل شده بودم تو راه خونه بودم سرکوچه با سارا خدافظی کردم خونه ی ما یکی از نقاط پایین شهر بود یه خونه ویلایی حیاط دار با دیدن bmw سفید رنگی که در خونه پارک شده بود تعجب کردم تو این محله هیچکی از این ماشینا نداشتم اونم ماشینی که جلوی خونه ما پارک شده باشه 
با تعجب رفتم تو خونه دو جفت کفش مردونه در خونه گذاشته بود در رو باز کردم ورفتم تو
خونه ما طوری بود که پذیرایی و نشیمن یکی بود برای اینکه بری تو اتاقا باید ازونجا رد میشدی
با کنجکاوی رفتم تو با دیدن دوتا پسر جوون که روی زمین نشسته بودن دیگه خیلی تعجب کردم
با شک نگاشون کردمو سلام دادم اونام با شک جوابمو دادن
سریع رفتم تو اتاقم و درو بستم باران کوچولوی من تو اتاق با لباسای مهدش خوابش برده بود اروم بوسیدمش و لباساش و طوری که بیدار نشه در اوردم 
لباسای خودمم عوض کردم و رفتم توی اشپزخونه بازم باید ازجلوی اون دوتا مرد رد میشدم این دفعه باباهم روبه روش نشسته بود به بابام سلام کردم که با مهربونی جوابمو داد
رفتم تو اشپزخونه و بابا رو صدا زدم
-بابا؟
-جانم؟
-میشه چندلحظه بیاین؟
-اره
بابا اومد
-جانم؟
-اینا کین بابا؟
یه اهی کشید که جیگرم خون شد
-همون طلبکارامم دخترم الان دوهفته از مهلتی که بهم دادن گذشته اومدن پولشونو بگیرن

  • ۰
  • ۰

تو همین حین صدای مادرم هم دراومد
مادر: ای بابا باز شما دوتا مثل سگ و گربه افتادین به جون هم؟!خندیدم و گفتم
شقایق: اون اول افتاد به جون من....مادر بحث بین مارو تموم کرد و من هم که فرصت رو مناسب میدیدم جفت پا اشکان رو انداختم تو اتاقش و گفتم که مزاحم خلوت من و مامانم نشه....خیلی آروم و شمرده به مامانم گفتم
شقایق: مامان.... من و میشا و نفس.... قبول شدیم...مادرم با خوشحالی گفت
مامان: وای چه خوب تو تهران قبول شدی....سرم رو انداختم پایین و گفتم
شقایق: نه ... تو ... تو شیراز..مامانم کپ کرد. منم هی واسش توضیح میدادم که نفس و میشا هم قبول شدن و کلی دلیل آوردم ولی گوش مادرم بدهکار نبود.... مرغش یه پا داشت...هی میگفت نمیتونی بری اگه بلایی سرت بیاد چی؟ از ما دوری اجازه نمیدم از من دور باشی و از این نگرانی هایی که هرمادری داره..... ولی تا شب هرکاری کردم راضی نشد.... بالاخره به نفس زنگ زدم و گفتم که به هیچ وجه مادرم راضی نمیشه..... اونم باهام قرار گذاشت و قرار شد همو ببینیم..... فرداش با سرعت جت آماده شدم و تیپ پسر کش(ارواح عمت) زدم و رفتم بیرون!وقتی موضوع رو با میشا و نفس در میون گذاشتم قرار شد بیان و با طرفندهای خودشون مادرم رو راضی کنند....فردای اون روز نفس و میشا اومدن خونه ی ما تا مادرم رو با داییم رو راضی کنن..... البته به مادرم حق میدادم از دار دنیا فقط منو داشت و پدرم هم که خیلی زود دار فانی رو وداع گفت....بگذریم فقط باید اونجا بودید و میدید که نفس چطوری مادرم رو راضی کرد اینقدر تعریف کرد و اطمینان به مامان و دایی داد که دوتاییشون بالاخره راضی شدن..... مادرم کلا خیلی به میشا و نفس اطمینان داشت به خاطر همین با اومدن اونا خیالش راحت شد....ولی از شانس بد ما وقتی رفتیم شیراز تمام خوابگاها پر بود و به همین دلیل ما مجبور شدیم برای چند روز بریم هتل تا ببینیم چی میشه....تو همین افکار بودم که صدای پچ پچ که چه عرض کنم حرف زدن میشا و نفس رو شنیدم و من رو از افکارم بیرون کشید..
میشا : داشتم با نفس حرف میزدم وبه این نتیجه رسیدیم که ازفردابریم دنبال خونه..راستش ازدست نفس هم من هم شقایق خیلی عصبی بودیم ولی خب دیگه اونم صلاح ما رو میخواد دیگه اگه برمیگشتیم تایک سال دانشگاه بی دانشگاه....یکهو صدای شقایق پارازیت اداخت:شقایق:چی میگیدنیم ساعته؟

  • ۰
  • ۰

میشا: شقایق بیا بخواب دیگه عین جنازه رو مبل ولویی!خنده ای کردم و رفتم لباسم رو عوض کردم و رفتم تو رخت خواب و خزیدم زیر پتو....پتوم سرد شده بود و منم عشق میکردم.......دوباره رفتم تو فکر.....اون موقع داشتم فکر میکردم چطوری به مامانم بگم که ناراحت نشه و دعوام نکنه ......پاشدم رفتم سر یخچال و به نتیجه ای نرسیدم و در یخچال رو بستم! مادرم همیشه میگفت:مامان: این یخچاله یا کاروانسرا؟!خب راست هم میگفت. دوباره نشستم رو مبل و غرق در افکارم بودم که یکی دو دستی شونه ام رو فشار داد و من هم از حرص جیغ کشیدم.
نفس :با صدای شقایق که بهم میگفت رسیدیم از فکر اینکه به چه سختی بابا رو راضی کردم در اومدم با هم رفتیم تو هتل ولی من انقدر اعصابم خراب بود اصلا نفهمیدم کی رفتیم تو هتل کی سوار آسانسور شدیم یا کی رفتیم تو اتاقمون وقتی به خودم اومدم که بچه ها خابیده بودن خودمم تو تختخواب بودم دوباره به گذشته فکر میکنم به گریه مامان گلم موقع رفتن به بغض بابا به اینکه مامان شقایق رو چقدر سخت راضی کردم مامان میشا تا فهمید میشا با ما قبول شده مخالفتی برای اومدنش نکرد ولی مامان شقایق مگه راضی میشد البته حق داشت تودار دنیا فقط شقایقو داشت با راننده شرکت بابا اومدیم تویه راه بودیم که کسی که بهش گفته بودم دنبال خوابگام بهم زنگ زد و گفت خوابگاها همه پر شده اونموقع چقدر به شانس بدم لعنت فرستادم ولی صدامو در نیومد چون میدونستم اگه برگردیم دیگه عمرا راضی بشن پس به دوستم که بهم زنگ زده بود گفتم ادرس یه خوابگاهو بهم بگه عاشق رشتم بودم ودلم نمیخواست به هیچ وجه حتی شده یه سال از درسمو جا بمونم به راننده ادرس رو گفتمو اونم رفت سمت خوابگا بابام به یکی از دوستاش که نمایشگاه ماشین داشت سفارش یه پرشیا داده بود که اونم تو راه ادرس خوابگاه تقلبی رو بهش داده بودم ماشین رو اورده بود اونجا تا راننده ما رو رسوند زود رفت اونور خیابون یه پرشیا سفید بهم چشمک میزد رفتم جلو و بعد از معرفی خودم کلیدو از اون مردی که ماشینو اورده بود گرفتم بعدشم رفتیم هتل بماند که اینا چقدر منو تو راه هتل فوش دادن و لعنت کردن از اونروز به بعدم که تا امروز همش در به دری بود و لعنت کردن منو دنبال خوابگاه گشتنو به خانواده ها دروغ گفتن که همه چی خوبه یه هفته بیشتر به باز شدن دانشگاها نمونده بود و اعصاب منم خراب اینا هم همه چی رو گردن من انداخته بودن تا که بالاخره امپر چسبوندم بابا حالا خوبه من به خاطر خودشون اینکارو کردم اگه برمیگشتیم عمرا دیگه میزاشتن بیاییم تو جام یه غلت زدم تخت من وسط بود با غلتی که زدم روبه رویه میشا در اومدم اونم بیدار بود.

  • ۰
  • ۰

شقایق- راست میگه دیگه چرا انتقالی نمیگیری؟
من- اگه قرار باشه به پول و پارتی بابام امیدوار باشم هیچی نمیشم همیشه باید متکی به بابام باشم و هیچ وقت مستقل نمیشم تازه حرف من اینه که مگه من خونم از شما رنگی تره که من اینجا درس بخونم اونموقع کسایی که بیشتر از من تلاش کردنم اینجا درس بخونن؟ خودتون میدونین تو خط پارتی بازی و این چیزا نیستم و گرنه خیلی راحت همون موقع که دوست بابام گفت بیا دانشگاتو چهار ساله کنم میتونستم اینکارو کنم ولی من اعتقاد دارم تو هر کار خدا حکمتی هست
همین موقع گروه رز اینا که دخترای جلفی بودن و همیشه هم با گروه ما کل مینداختن با هروکر اومدن کنار ما واستادن رز با صدایی که هنوز توش ته رگایی از خنده مشخص بود رو به من کرد و گفت
رز- به به نفس جون ما هم الان رفتیم دیدیم شیراز قبول شدیم شما هم میایید دیگه البته بعید میدونم اقایه فروزان اجازه بدن
به دنبال حرفش با دوستاش زد زیر خنده که مثلا تو بچه ننه ای منظورش از اقای فروزان بابام بود با پوز خند رو کردم بهش و گفتم
من – رز عزیزم این که بابام نگرانه یه کی یدونه اش باشه خیلی بهتر از اینه که اصلا ادم حسابش نکنه و هر شب بیاد پاسگاه برای گند کاریایه بچه اش در ضمن من نیام شیراز کی بیاد ؟ اها راستی بهتره از این به بعدکه با دوست پسرات به بهونه ی جزوه گرفتن میایی که پز خونه ی ما رو بهش بدی و بگی که خونه ی خودتونه و من اومدم با اجیت درس بخونم تو گفتی جزوه ها رو من بیارم دیگه اون شلوار نارنجی ات رو نپوشی چون دوستم فکر کرد سوپور محلی نکه اونا هم نارنجی میپوشن
بعد با بچه ها زدیم زیر خنده و رز و با دوستاش که از حرص قرمز شد بودنو تنها گذاشتیم رفتیم سمت ماشین من سوار 206 سفیدم شدم و به بچه ها هم گفتم بپرن بالا اول بچه ها رو رسوندم بعدش رفتم خونه با ریموت درو باز کردم و ماشین رو بردم تو پارکینگ خونه ی ما یه خونه ی250 متری تو یه برج بود که ما طبقه ی19 میشستیم ماشینو پارک کردم و برای نگهبانی سرتکون دادم و رفتم تو آسانسور......
شقایق : نفس سوییچ ماشین رو به سمت من گرفت و خودش و میشا پشت نشستن.... با اعصابی داغون رانندگی کردم...نفس که به وضوح تو فکر بود و میشا هم همینطور.... من هم سعی کردم حواسم رو به رانندگیم جمع کنم اما مگه میشد؟!با این همه مشغله که رو سرم ریخته دیگه اعصابی هم واسم نمیمونه...حالا که خانواده ها موافقت کردن که بریم شیراز خوابگاها پر شده....میخواستم آهنگ بذارم