داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

بابام:دختر حالابلبل زبونی نکن...بگو کجاقبول شدی؟؟تهران نیست نه؟
من:بابا تو ازکجا فهمیدی؟
بابام:از اون جایی که اینجوری به من لم دادی خودشیرین..حالا کجاقبول شدی بگو مامانتو اماده کنم..
من:بابامگه تنوره میخوای اماده کنیش؟باباجای دوری نیست همین بغله شیراز..
بابام:رو روبرم هی..شیراز همین بغله دیگه؟
من:اره دیگه خانم شیرازی این بغله دیگه..
بابام خندید نوک بینیمو فشار داد گفن:
بابام:خوشم میاد از زبون کم نمیاری..
من:دختر بابامم دیگه..
داشتیم خرف میزدیم که یکهو مامانم درحالی که چاقو دستش بود اومد از اشپزخونه بیرون وگفت:
مامانم:سلام خانوم خانوما..چی شد کجا قبول شدی؟؟
تودلم گفتم:
من:اوه اوه باصلاح سرد اومد..جون من اول برواون چاقو رو بذار زمین که منو با اون شقه نکنی..
بابام به دادم رسیدو گفت:
بابام:خانم اول برو اون چاقو روبذار زمین دستتاتم بشور بیابعدباز جویی کن..
من:بابامگه میخواین منو بکشین بخورین میگی برو دستتاتو بشوربیا..
بابام اروم جوری که خودم بشنوم گفت:
بابام:بچه زبون به کام بگیر مامانتو دارم میفرستم پی نخودسیاه..
مامانم رفت داخل اشپزخونه بعد اومد بیرون من چسبیده بودم به بابام یکهو بلندشدم و درحالی که میگفتم:
مامان من و نفس وشقایق شیراز قبو ل شدیم
دویدم داخل اتاق و دروقفل کردم..مامانم یکجوری دادمیزد که دلم واسه بابای بیچاره ام سوخت که الا بدبخت گوشش کرشده.
مامانم می گفت: اخه بچه چه قدربهت گفتم بشین بخون هی گفتی مخم باز دهی نداره.ای اون باز دهیت بخوره توسرت..میدونستم هیچی نمی شی..
داد زدم:ا مامان شیراز قبول شدم دیگه..تازه نفسم برامون میخواد خوابگاه بگیره..
مامانم:حالا رفتی اون تو بلبل شدی باشه چون نفس باهات هست و من بهش اطمینان دارم میذارم بری..
تودلم گفتم:دکی مامان مارو باش به بچه ی مردم به جای بچه ی خودش اطمینان داره...
نفس : من- ببخشید اقا ما میخواستیم چندتا خونه دانشجویی بهمون معرفی کنید
فکر کنم این اخرین بنگاهی باشه که تو شیراز هست از ساعت 9 صبح تا الان که ساعت نه شبه دنبال خونه بودیم مگه پیدا میشد دیگه کل خیابونا رو متر کرده بودیم همه بنگاهیا رو هم رفته بودیم این فکر کنم اخریش بود مرد بنگاهیه که یه مرد شکم گنده قد کوتوله بود و حدود40 یا45 میزد سرش رو از رو میزش بلند کرد و یه نگاه به ما کرد و با صدای کلفتی گفت
مرد- اول رضایتنامه پدر یا مادر یا قیم داری؟
اههههههه دیگه از این سوال خسته شدم همهی بنگاهیا همین رو میپرسیدن وبا جواب منفی ما میگفتن خونه نداریم دست بچه ها رو گرفتم و از بنگاه کشیدم بیرون
شقایق با لحنی حرسی که معلوم بود اگه میتونست منو میکشت دستشو از دستم بیرون کشید و گفت
شقایق- چته تو چرا همچین میکنی چرا جواب ندادی؟
من- چون اول یه نگا بهمون میکرد بعد تا میفهمید تنهاییم چشماش ستاره پرت میکرد مثل بقیه بنگاهیا.
شقایق دیگه هیچی نگفت ماشینو نیو ورده بودیم و باید پیاده میرفتیم داشتیم میرفتیم سمت هتل که با صدای قاروقور شکم میشا چشمامون از حدقه در اومد اخه همین الان یه پیراشکی خورده بود میشا یه نگا به منو شقایق کرد بعد دستشو گذاشت رو شکمش و گفت
میشا- الهی مامان فدات شه اروم باش ابرومون رفت
اینا رو همچین مظلوم گفت منو شقایق غش کردیم
من- کی میاد بریم فست فود مهمون من
میشا اگه مهمون تو باشیم که اره میاییم ولی اگه نه من بچمو راضی میکنم ساکت شه که خرج نندازه رو دستم
یه خنده کردم و دست دوتاشون رو گرفتم رفتم سمت فست فود اونور خیابون رفتیم تو. یه فست فود بود بادکور نارنجی و طوسی که دوطبقه بود با بچه ها رفتیم طبقه دوم پشت میز نشستیمو گارسون اومد سفارشا رو گرفتو رفت همه پیتزا مخصوص سفارش دادیم.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی