داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

باید تاریخ را بخوانیم تا از آن درس بگیریم، نه این که خواندن تاریخ، تنها یک سرگرمی باشد و پس از خواندن، آن را فراموش کنیم.
نباید بگوییم که چون زمانه عوض شده، تاریخ گذشتگان کارایی ندارد و نمی‌توانیم از آن آموزش بگیریم.
باید تاریخ را مطالعه و به بهترین شکل ممکن از آن در زمان حال استفاده کرد و اگر کسی تابع چنین نظریه ای نباشد، نمی‌تواند ( به درجات بالا برسد) زیرا آنقدر معلومات ندارد که بتواند به بهترین شکل ممکن به آرمان ها و اهداف خود دست یابد.


منبع : کتاب نبرد من اثر هیتلر، صفحه 88

  • ۰
  • ۰

آغوش قسمت 8

 قبلا فامیل من مایر بود ... ویولت مایر ... ولی وقتی بابا دید خیلی اذیت می شیم ... فامیلمون رو به فامیل مسیحی های داخل ایران تغییر داد ... اونم با کلی پارتی بازی ... و شد آوانسیان ... ولی بازم اونی که من می خواستم نشد ... آراگل تو نمی تونی حتی تصور کنی که من توی مدارس چه زجری کشیدم ... چون مجبور بودم برای نزدیک بودن به خونه مون توی مدارس عادی درس بخونم ... همه معلم ها به یه چشم دیگه به من نگاه می کردن و بدتر از همه بچه ها مدرسه بود ... همه می خواستن به شکلی خودشون رو به من نزدیک کنن ... با دست منو به هم نشون می دادن ... و وقتی با یکی دو نفرشون صمیمی می شدم خیلی زود باید منتظر می موندم تا یکی از والدنشون بیان مدرسه و درخواست تعویض کلاس بچه شون رو بکنن ... خیلی رک به مدیر می گفتن دوست ندارن یچه هاشون با یه آدم نجس ...
بغض گلومو فشرد ... آراگل با ناراحتی گفت:
- خدای من! دختر این حرفا چیه؟ هر کس برای خودش عزت داره اونم فقط به صرف انسان بودنش ... این افکار رو یه مشت آدم ابله نادون بیسواد به خورد تو دادن ... من اصلا تو رو بد که نمی دونم هیچ ... خیلی هم خوب می دونم ! هر کسی می تونه توی دین خودش مومن باشه گلم ...
توی سکوت فقط زل زدم به چشماش ... حرفاش آرومم می کرد ... اینا چیزایی بود که عمری خودمو باهاشون آروم می کردم .... با لبخند مهربونش دستمو گرفت و گفت:
- عزیزم ... هیچ وقت این چیزا چیزی از ارزش آدما کم نمی کنه ... مطمئن باش ..
صدای آراد روی اعصابم خط کشید:
- ساعت یه ربع به ششه آراگل ... بیا دیگه دیر شد ... همچین این دخترو چسبیدی کسی ندونه فکر می کنه ضریح امام هشتمه ...

  • ۰
  • ۰

پسر تنبلی را به آهنگری بردند تا شاگردی کند، استاد آهنگر گفت: "دم آهنگری را بدم!" شاگرد تنبل مدتی ایستاده ، دم را دمید ، خسته شد و گفت: "استاد اجازه میدی بنشینم و بدمم؟" استاد گفت: "بنشین" 

باز مدتی دمید و خسته شد، گفت: "استاد! اجازه میدی دراز بکشم و بدمم!" گفت: "دراز بکش و بدم"؛ بعد از مدتی باز خسته شد و گفت: "استاد اجازه میدی بخوابم و بدمم؟" 

استاد که دیگر کلافه شده بود، گفت: "تو بدم، بمیر و بدم."

  • ۰
  • ۰

آغوش قسمت 7

 رشته ات سیـ ـنماست ...
- آره خوب ...
- ایول ... هم رشته ایم ...
دستشو دراز کرد به طرفم و گفت:
- پس بزن قدش ... این همه خوش شانسی برای من یکی عجیبه به خدا ...
خیلی عادی دست دراز کردم و باهاش دست دادم ... دستمو گرفت توی دستش و یه فشار خیلی کم بهش وارد کرد ... چشماش یه جوری عجیبی درخشید ... آراگل با صدای لرزان گفت:
- من می رم دیگه ویولت ... باید آراد رو پیدا کنم ...
دستشو گرفتم و سریع گفتم:
- نه وایسا ... می خوام با هم بریم ... من که جایی رو بلد نیستم حداقل از تو یاد بگیرم ...
رامین که فهمید نمی خوام بیشتر از این پیشش باشم سریع موبایل اپل فورشو در آورد و گفت:
- شمارتو بگو ...
بیخیال تند تند شماره ها رو گفتم ... خواستم ازش فاصله ای بگیرم که خودشو نزدیکم کرد و در گوشم گفت:
- بهت نمی یاد با این قماش آدما بتابی ...
و با سر به آراگل اشاره کرد ... اخمی کردم و گفتم:
- ظاهر بین نباش ...
- آهان ... پس از اون عشقیای زیر چادر مشکیه ...

  • ۰
  • ۰

آغوش قسمت 6

 - من کاری با ایشون ندارم ... ایشون انگار خیلی دوست داره کار به کار من ...
از جا پریدم و گفتم:
- آقای محترم ... حواستون رو کاملا جمع کنین که با من در نیفتین ... چون هر کس تا حالا با ویولت در افتاده سر یک ماه بولدوزر هم نتونسته جمعش کنه ... فهمیدین؟
با پوزخندی که تازه فهمیدم زینت همیشگی صورتشه اومد سمتم ... اونم آروم آروم ... با حفظ فاصله قانونی ایستاد جلوم و گفت:
- مطمئنی؟
دختره سریع پرید وسط و گفت:
- اِ آراد ... خوبه همین الان از از کمیته انضباطی اومدین بیرون ... این کارا از تو یکی بعیده ... بیا برو بیرون خجالت بکش ...
آراد با خشم و نفرت نگام کرد و بعد با سرعت رفت بیرون ... دختره اومد سمت من نشست کنارم و دستمو گرفت توی دستش ... با دست دیگه اش تند تند داخل کیف کوچیکشو گشت و بعد یه دونه شکلات پیدا کرد ... باز کرد گرفت جلوی دهنم و گفت:
- بیا اینو بخور .. فکر کنم فشارت افتاده ...
دهنمو باز کردم و دختره شکلات رو گذاشت توی دهنم .... واقعا اون لحظه برام مفید بود ... دستمو نرم ماساژ داد و گفت:
- اسمت چیه؟
- ویولت ...
- چه اسم قشنگی! اسم منم آراگله ...
با لبخند گفتم:
- اسم توام قشنگه ...
- مرسی ... اسم منو بابای خدابیامرزم انتخاب کرده ... درست مثل آراد ...

  • ۰
  • ۰

کلبه ی کوچک

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا ... 
 
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد. 
 
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟» 
 
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد. 
 
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» 
 
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!» 
 
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی

  • ۰
  • ۰

آغوش قسمت 5

 فقط تونستم سرمو تکون بدم ... خودمو می شناختم ... یه کم طول می کشید تا با شرایط مانوس بشم و زبونم باز بشه ... ولی وقتی باز می شد دیگه بسته نمی شد ... کاش اینجا اصلا باز نشه ...
- اسم ...
انگار اسم فامیل داره بازی می کنه ... کم مونده بود بپرسم با چی بگم؟ جلوی زبونمو گرفتم و گفتم:
- ویولت آوانسیان ...
سر یارو از روی برگه اومد بالا ... با تعجب سر تا پامو برانداز کرد و گفت:
- اقلیتی؟
اخمام در هم شد ... از این سوال دیگه متنفر بودم ... زمزمه کردم:
- بله ...
- یهود؟!
اه مرتیکه بی سواد ... از روی فامیل هم نفهمید دینم چیه ... لبـ ـامو کج کردم و گفتم:
- مسیحی ...
سنگینی نگاه پسره رو حس کردم ... داشت با تعجب نگام می کرد ... با نفرت نگاه ازش گرفتم ... از این نگاه ها خسته شده بودممممممم ... مرده سرشو به نشونه تفهیم تکون داد و گفت:
- ببین دختر ... اینکه دینت اسلام نیست اصلا دلیل نمی شه که توی یه محیط اسلامی هر کاری که دوست داشتی بکنی ... توی همین روز اول اغتشاش به وجود آوردی و کاری کردی که همه فکر کنن از فردا می تونن همین کارو انجام بدن ... خجالت نکشیدی؟ مگه اینجا میدون جنگه؟
سرمو انداختم زیر ... هیچی فعلا نمی تونستم بگم ... دور دور اینا بود ... ولی همین که خودش هم می دونست اگه کارم بهش گیر نبود می شستم می ذاشتمش کنار خودش غنیمت بود ... یه کم نطق کرد تا بالاخره خسته شد و گفت:
- حرفایی که آقای کیاراد می زنن درسته؟

  • ۱
  • ۰

|•عمیق می خندم، برای تو، به روی تو•|
بهار ها دارمت، آن جا که از حبسِ میانِ تو و دیوار، از بوی یاس، از‌ دچارِ تو بودن، از رها شدن های ناگهانی می‌نویسم.
آن جا که باد و باران و بوسه باران را به نام تو تمام می کنم؛ از تو، برای تو می نویسم.
تابستان ها حسرت است و عشق. دارمت، کمتر؛ اما اول و‌آخر، دل خوش به بودنت هستم ونگاه کردنت، به این که گه گاه دستانم را می فشاری،  سرانشگتانم را میبوسی و اگر سر برگردانم، مِهرِ نگاهت شاملِ چشمانم، آغوشت، سهمِ من و عصرهای تابستانی ات، با من به سر می شود.
پاییز اما...
دلتنگی. دلتنگی. دلتنگی.
دوست داشتنت، اما از دور.
صبح های بی تو، ظهر های بی تو، غروب ها، شب ها و به‌خواب رفتن ها بی تو. آن جا که می نویسم:«باران بدونِ تو»
بارانِ پاییزی مرا به خود دیده، و تورا، اما بدونِ هم. باران تو را به من بدهکار است، بودن در تنگنای بازوانت، سرانگشتانِ همیشه سردِ من، چشمانِ همیشه بارانی، پوشیدنِ لباس های نازک و چشم‌داشتن به آغوشت، یک لیوان‌چای، ماکه‌قهوه نخواستیم، قهوه ی چشمانت مرا بس. وقت کم‌می‌آورم برای داشتنش.
از دستم می گریزید، تو و چشمانت.
تو خودت را دریغ میکنی، موهایت، رها دویدن دستانم میانشان را و چشمانت نگاه های گرم با اخمت را- «محبوبِ من، اخم نکن.»‌در جوابم چنان می چلانی ام که اخم کردن هایت که هیچ، دلتنگی ها و فاصله ها ازیاد می روند. اینجا اما سهمِ من از «اخم نکن» گفتن ها، تنها لبخندی نیم بند می شود. و تو نمی بینی خیس شدنِ هزارباره ی چشمانم را درحالی که عمیق می خندم، برای تو، به روی تو. اینجا محبوبِ من گفتن افاقه نمی کند، عشق نامیدنت هم نه چیزی را درمان می کند و نه فاصله ها را کم.-

  • ۰
  • ۰

آغوش قسمت 4

! دیگه اینبار مسیحم نمیتونه به دادم برسه ... معلومه که اینا طرف اون پسره رو می گیرن ... من حتما اخراجم ... خدایا این انصاف نیست!!! مرده گفت:
- دانشجوی همین دانشگاهی؟
با تته پته گفتم:
- بب ... بب .. بله ...
با بی سیمش سمت در اشاره کرد و گفت:
- راه بیفت ...
- ک کجا؟
داد زد:
- راه بیفت میگم ... کمیته انضباطی ...
واااااای! کمیته انضباطی ... همه دخترای فامیل بهش می گفتن وحشت کده! اگه می فهمیدن همین روز اول دچار وحشت کده شدم چقدر مسخره ام می کردن ... به تلافی همه حرفایی که بهشون می زدم ...
- آخه دو تا مرد ریشو ترس داره؟ چهارتا عشوه می یای کار حله!
چقدر اونا حرص می خوردن و می گفتن تو نمی فهمی ... منم با خنده می گفتم خودتون نمی فهمین ... حالا می فهمیدن چی میگن! آدم سکته می کرد ... وارد یه جایی شبیه اداره شد ... منم پشت سرش بودم ... پشت در یه اتاق ایستاد که روش نوشته بود رئیس کل ... بی اراده دستم رفت سمت مقنعه ام و سعی کردم موهامو بکنم تو ... دختر چادریه پشت در نشسته بود و داشت اشک می ریخت ... مرده با تحکم به من گفت:
- بشین اینجا تا صدات کنن ...
بدون هیچ حرف اضافه ای نشستم ... خود مرده زد به در اتاق و رفت تو درو هم بست ... نگام چرخید سمت دختر چادریه ... اووووه من و اون پسره رو گرفتن این چه زاریییی می زنه! با اخم گفتم:
- شما چرا گریه می کنی حالا؟!

  • ۰
  • ۰

اﮔﺮ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ "ﻏﯿﺒﺖ" ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، 

ﺑﺎﻧﮑﻬﺎ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺑﻤﺎﻥ ﺑرداشته ﻭ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻏﯿﺒﺖ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺍﺭﯾﺰ ﮐﻨﻨﺪ...
ﺑﺪﻭﻥ ﺷﮏ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺍﻣﻮﺍﻟﻤﺎﻥ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ. 
ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻓﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻓﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﯼ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵﺗﺮ ﻭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﻧﺪ؟؟؟
جواب با شما...
نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده، نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده..
"صادقانه زندگی کنید"
ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم.ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم... 

 

* استاد الهی قمشه ای