داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۸۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «به خاطر پدرم» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

-نخیر نفهمیدم من این بچه رو س.ق.طش ن می ک ن م،همه چیزمو ازم گرفتی دیگه نمیذارم بچم و ازم بگیری -هه هه تو چه طور میخوای بچه ای و که از باباش بدت میاد به دنیا میاد با تلخی گفتم -از باباش بدم میاد دلیل نمیشه از بچم بدم بیاد -ببین من حوصله ندارم یه توله سگ پس بندازی شب تا صبح واق واق کنه فهمیدی؟ -اقای کامران سپهری این ارزو وباخودت به گور ببری که من این بچه رو بندازم با عصبانیت ازجاش بلند شد و انگشتش و به حالت تهدید جلوم تکون دادو داد زد -یا این بچه رو سقطش میکنی یا اینقدر میزنمش تا سقط شه باهات اصلا شوخیم ندارم ازجام بلند شدم و دستم و تو هوا تکون دادم و گفتم بروبابا بعدم رفتم سمت پله ها -حالا میبینیم بهار خانوم.
—---------—
رفتم بالا و تا سرم به بالش رسید خوابم برد خیلی خسته بودم تا خود صبح راحت خوابیدم
صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم تصمیم داشتم خودم ناهار درست کنم
واسه ناهار ماکارونی درست کردم یه ماسک زده بودم جلو دهنم تا حالم بد نشه
ناهارم و خوردم رفتم حموم
میدونستم کامران به این زودیا نمیاد واسه همین تاپ دکلته سفیدم و با دامن کوتاه سفیدم که خیلی خوشمل بود وبالای زانوم بود وچین چینی بود پوشیدم

  • ۰
  • ۰

پیرمرده بیچاره با تعجب بهم نگاه کرد -سلام -سلام دخترم چیه چیزی شده؟ -پدرجون میشه بیام داخل سرشو تکون داد و گفت -اره باباجان بیا رفتم تو یه گوشه نشستم اصلا حواسم نبود کامران پشت خطه با صدای دادش به خودم اومدم -بهارررررررررررررررررررر ؟الوووو؟بهار -الو؟ -چرا جواب نمیدی سکتم دادی!الان کجایی؟ -اومدم نگهبانی -خیل خوب گوشی و بده به نگهبانه گوشی و گرفتم طرفش با این کارم دیگه داشت شاخاش میزد بیرون -چیه؟ -همسرم میخواد باهاتون صحبت کنه -همسرتتتتتتتتتت؟با من؟ -بله گوشیو گرفت و شروع کرد صحبت کردن

باشه پسرم فقط زود بیا مثل اینکه حالش زیاد خوب نیست بعد حرف زدنش گوشیو قطع کردو گرفت طرفم و رفت واسم اب قند اورد ولی تا یه قلوپ از اب قند خوردم بالا اوردم پیرمرد هول کرده بود سریع رفت سطل اشغال و جلوم گذاشت تا تونستم عق زدم حالم خیلی بد بود -خوبی باباجا؟ -اره پدرجون خوبم نگران نباشید -ولی دخترم... نذاشتم ادامه بده و با لبخند گفتم -به خدا خوبم پدرجون نگران نباشین -نمیدونم والله دخترم بعد چند دقیقه صدای در اومد پیرمرده که درو باز کرد قامت کامران وکه با نگرانی پشت در واستاده بود دیدم -بله؟ -سلام پدرجان!خانوم من اینجاست؟ -اره اره پسرم بیا تو حالش خوب نیست کامارن سرشو تکون داد و اومد تو ازش خجالت میکشیدم سلام کردم و سرم و انداختم پایین -من باتو باید چیکار کنم بهار؟مردم از نگرانی میمردی یه خبر بدی کدوم گورستونی میری؟ با حرفاش دوباره اشکام سرازیر شد با هق هق گفتم -ببخشید -چی و ببخشم مردم و زنده شدم ازون موقع -اروم باش باباجا زنت حالش خوب نیس حالا که خدارو شکر مشکلی پیش نیومده گناه داره دعواش نکن -اخه پدرجون

  • ۰
  • ۰

با صدای ارومی گفت
-دروغ میگی؟
-فکر نمیکنم تو این موقعیت حوصله دروغ گفتن داشته باشم
-ببین بهار اصلا ازین شوخی که داری میکنی خوشم نمیاد
دیگه تحمل نداشتم زدم زیر گریه و گفتم
-ای کاش شوخی بود ای کاش دروغ بود .افتادم رو مبلو زار زدم
کامران اومد کنارم نشستو بغلم کرد
با نفرت خودمو کشوندم کنار وگفتم

-به من دست نزن عوضیی
-صداتو بیار پایین هی هیچی بهش نمیگم پررو شده،چیه ؟انگار چی شده حامله ای که حامله ای
از اولم نیومده بودی مهمونی فهمیدی؟زنمی باید وظیفتو درست انجام بدی
-وظیفه من بچه اوردن واسه تویه؟اره؟
فقطط نگام کردو هیچی نگفت
این سکوتش جری ترم کرد
-چرا اخه مگه من چیکارت داشتم که این همه بلا سرم اوردی؟من که داشتم زندگی خودمو میکردم چرا گند زدی به زندگیم
عصبانی شدو داد زد
-واسه اینکه اون بابای حروم زادت پولمو بالا کشیدو یه ابم روش فهمیدی؟

  • ۰
  • ۰

با صدای پرستار که صدام میکرد به خودم اومدم
-خانوم بهار شرفی
-بله؟منم
-بفرمایید جواب ازمایشتون اماده است
بلند شدم رفتم طرفش که گفت
-نمیدونم باید بهت تبریک بگم یا اینکه .....
بعدم با یه حالتی بهم نگاه کرد که دیگه نتونستم تحمل کنم
-خانوم محترم مراقب حرف زدنتون باشین بنده شوهر دارم ازین دخترای هرجایی نیستم شمام بهتره به جای فضولی کردن تو کار مردم کارتون درست انجام بدین
پرستار با تعجب بهم نگاه کردو گفت
-واقعا شوهر داری؟
بد نگاش کردم که سریع به خودش اومد
-پس بفرمایید مبارکه
با گیجی نگاش کردم و گفتم
-چی؟
-وا خانوم حالتون خوبه؟میگم مبارکه شما حامله اید
با این حرفش یه آه کشیدم که دل خودم واسه خودم سوخت برگه ازمایش و از دستش گرفتم و روی اولین صندلی نشستم
یعنی به معنای کامل بدبخت شدم
وقتی حالم جا اومد تصمیم گرفتم برم ششرکتش
سریع یه دربست گرفتم و کارت کامران و دادم دستش

  • ۰
  • ۰

به کنارم که رسید از بوش حالم بهم خوردو کنار زدمش و دوییدم تو دستشویی
دیگه هیچی نبود که بخوابم بالا بیارم الکی فقط عق میزدم
سرم گیج میرفت بعد اینکه صورتمو شستم
دستمو اروم گرفتم به دیوار و راه افتادم سمت اتاق
بدون توجه بهم دراز کشیده بود و سیگار میکشید دماغم و گرفتم و از کنارش رد شدم که یه چپ چپی نگام کردم
نمیدونم چم شده بود حتی سر سفره شامم از بوی شام حالم بهم خورد
حدس میزدم چه مرگم شده
میخواستم اگه بشه فردا یه جوری از خونه بزنم بیرون و برم ازمایش بدم
فقط دعا میکردم حدسم درست نباشه
نمیخواستم یه موجود بی گناه الکی وارد این دنیا بشه
اخر شب رفتم تو اتاقش و در زدم
-چیه؟
-من فردا میخوام برم بیرون
اخماش رفت توهم
-کجا به سلامتی؟
-میخوام برم باران و ببینم
-بیخود لازم نکرده نکنه یادت رفته باهم چه قراری گذاشته بودیم
-من باتو هیچ قراری نذاشتم
شونش و انداخت بالا وگفت

  • ۰
  • ۰

بعد چند دقیقه دیدم که کامران فریاد زنان همونطور که اسمم و صدا میزم دویید از خونه بیرون
اروم از پشت درختا اومدم بیرون و رفتم سمت در
با دیدن من اومد جلو ومحکم خوابوند تو گوشم
با چشایی که خالی از هراحساس و سرد سرد بود زل زدم تو چشاش و هیچی نگفتم
یه قطره اشکم نریختم خیلی وقت بود تبدیل شده بودم به یک سنگ
-کدوم گوری بودی؟
-رامو کشیدم و از کنارش رد شدم که دستمو گرفت وبا حرص گفت
-گفتم کدوم گوری بودی؟
-کور که نبودی ببینی از کدوم گوری دارم میام
-دفعه اخرت باشه میای تو حیاط فهمیدی
یه پوزخنر بهش زدم که بیشتر حرصش گرفت دستمو محکم فشار دادو گفت فهمیدی یانه؟
-همه که مثل تو نفهم نیستن دستمو ول کن
یکی دیگه خوابوند تو گوشم و گفت
-بار اخرت باشه با من اینجوری حرف میزنی فهمیدی؟

  • ۰
  • ۰

ایدا-نه واستا ببینم الان یادم اومد توکه خواهر نداشتی؟پس این خانوم کیه؟
کامران به تته پته افتاده بود
-کی گفته من خواهر ندارم؟
یهویی دختره از جاش بلند شدو رفت سمت در
-احمق خودتی اقا کامران
-صبرکن ایدا....واستا
با بسته شدن در به طرف من اومد
همش داد میزد
-نمیتونستی جلوی دهنت و بگیری؟هاننننننننننننننننن ننن؟
-به من چه میخواستی بهش درو غ نگی
-که تو زن منی اره؟
همون طور که میومد جلو من میرفت عقب
یهو دوییدم سمت پله ها اونم شروع کرد پشت سرم بدوییدن
به غلط کردن افتاده بودم
رفتم تو اتاق و در وبستم ولی اون پاشو گذاشت لای در هرکاری کردم نتونستم جلوشو بگیرم
اخرم درو هل دادو اومد تو با وحشت بهش که داشت کمربندشو باز میکرد نگاه میکردم
-چیه؟چرا میترسی مگه نگفتی زن منی؟مگه زن از شوهرش میترسه؟

  • ۰
  • ۰

صبح با سرو صدای یکی از خواب بلند شدم
کامران داشت لباس می پوشید
پتو رو از خودم کنار زدم
ولی تاجایی که من بادم بود دیشب پتو رو خودم ننداخته بود چون همش رو کامران بود
حتما کار این بشر بوده
اروم بلند شدم
-چرا بیدار شدی ؟بگیر بخواب
-نمیخوام خوابم نمیاد
بهش نگاه کردم که جلوی اینه داشت کرواتشو میبست
اهکی میره این همه راه و اق چه شیک میرن سرکار
-کجا میری؟
-قبرستون
-سرقبرت؟
از تو اینه یه چپ چپی نگام کرد
-هان چیه؟
-سر صبحی باز شروع نکن بهار
شونه هامو انداختم بالا و همونطور که موهام و با کش میبستم گفتم
-به من چه خودت شروع کردی
-خوب بابا توم کم نیاری یه وقت
-نترس حواسم هست
-صبحونه رو اماده کن
-نوکر بابات غلام سیاه
-توم همچین سفید نیستی

  • ۰
  • ۰

-مگه دروغ میگم؟
با صداش که کنار گوشم بود پریدم هوا
با گیجی نگاش کردم
-هان؟
-فکر کردی من واقعا عاشقتم که باهات عروسی کردم نه کوچولو تو فقط واسم مثل یه اسباب بازی میمونی کامران به هیچ دختری دل نمی بنده یعنی هنوز اینقد احمق نشده که به دخترا اعتماد کنه حالام پاشو یه چیزی درس کنم بخور
با بداخلاقی جوابشو دادم
-من اشپزی بلد نیستم
-ااااا،ولی بابات که خیلی از دست پختت تعریف میکرد
-الکی تعریف میکرد
شونش و انداخت بالا و گفت پس از گشنگش بمیر عروسک
برو بابا دلت خوشه !هان پس الان فهمیدم اسم جناب کامرانه عجب کشفی کردم
برو بابا دلت خوشه خوبه خودش گفت اسمش کامران
حالا هرچی بره به جهنم
اخخخخخخخخخخخخخخخخخ که چقد خوابم میومد رفتم رو تخت دراز کشیدم
وای که چقده نرم بود

  • ۰
  • ۰

دستمو گرفتم جلوی دهنم و صورتمو برگردوندم سمت شیشه و بیرون و نگاه کردم
نمیدونستم داره کجا میره بعد 30 min جلوی یه خونه نگه داشت
-پیاده شو
اروم از ماشین پیاده شدم قدم به زور تا سر شونش میرسید پشت سرش راه افتادم درو که باز کرد کنار واستاد تا من اول برم نگاش کردم
-برو تو
اروم اومدم تو اوووووووووووووووووووووووه چه حیاطی بود قسمت راست حیاط یه استخر بزرگ بود و قسمت چپشم یه الاچیق بود که وسط چمن ها ساخته بودنش
با صدای پارس سگی که داشت بهم نزدیک میشد به خودم اومدم جیغ کشیدم و دوییدم طرف سپهری و پشتش قایم شدم
-بشین سالی
یه سگ سیاه شکاری بود خیلی بزرگ و وحشتناک بود
-بیا کاریت نداره
با ترس دنبالش راه افتادم و سعی میکردم کنارش راه برم تا از دست این سگه درامان باشم
در خونه رو که باز کرد دیگه فکم افتاد یه خونه دوبلکس خیلی شیک اولل تا وارد میشدیم یه اشپزخونه اپن خیلی بزرگ روبه روت بود جلوش یه سالن بزرگ بود که توش مبلای سفید و مشکی چیده بودن با یه ال ای دی بزرگ که به دیوار وصلش کرده بودن