داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

به کنارم که رسید از بوش حالم بهم خوردو کنار زدمش و دوییدم تو دستشویی
دیگه هیچی نبود که بخوابم بالا بیارم الکی فقط عق میزدم
سرم گیج میرفت بعد اینکه صورتمو شستم
دستمو اروم گرفتم به دیوار و راه افتادم سمت اتاق
بدون توجه بهم دراز کشیده بود و سیگار میکشید دماغم و گرفتم و از کنارش رد شدم که یه چپ چپی نگام کردم
نمیدونم چم شده بود حتی سر سفره شامم از بوی شام حالم بهم خورد
حدس میزدم چه مرگم شده
میخواستم اگه بشه فردا یه جوری از خونه بزنم بیرون و برم ازمایش بدم
فقط دعا میکردم حدسم درست نباشه
نمیخواستم یه موجود بی گناه الکی وارد این دنیا بشه
اخر شب رفتم تو اتاقش و در زدم
-چیه؟
-من فردا میخوام برم بیرون
اخماش رفت توهم
-کجا به سلامتی؟
-میخوام برم باران و ببینم
-بیخود لازم نکرده نکنه یادت رفته باهم چه قراری گذاشته بودیم
-من باتو هیچ قراری نذاشتم
شونش و انداخت بالا وگفت
-فعلا که امضات تو اون برگه هست
اعصابم خورد شد
-میخواام برم ببینمش
-گفتم نمیشه میفهمی یا نه؟
با اشک نگاش کردم
-خواهش میکنم
با دیدن اشکم و التماسم کمی دلش نرم شد
-فردا زودتر میام خودم میبرمت فقط از دور باید ببینیش
اهکی نمیشد که من میخواستم برم ازمایشگاه این و با خودم کجا میبردم
-چرا زندانیم کردی؟مگه من میخوام فرار کنم که باهام اینجوری میکنی؟
-شاید از کجا معلوم نخوای فرار کنی؟
از کوره در رفتم و گفتم
-اخه احمق بیشور من اگه میخواستم فرار کنم قبل ازینکه این بلا رو سرم بیاری فرار میکردم نه الان که گوه زدی تو زندگیم
-همون که گفتم یا با خودم میری یا اصلا اجازه نمیدم
-به جهنم
بعدم رفتم تو اتاقم اصلا نباید منتش و میکشیدم
روتختم دراز کشیده بود مو سعی میکردم با این حالم کنار بیام
بعد دوساعت کامران در و باز کرد و اومد تو
با تلخی گفتم
-طویله نیست سرتو انداختی پایین مثل گاو میای تو
-شد یه بار مثل ادم حرف بزنی؟
-ندیدم تو مثل ادم حرف بزنی که بخوام مثل ادم باهات حرف بزنم
-اصلا حرف زدن با تو بی فایدس اومدم بگم فردا خواستی هر گوری میتونی بری
با خوشحالی از جام بلند شدم و گفتم
-راست میگی؟
-اره فقط 2 ساعت بیشتر نباید بیرون باشی از خونه رفتی بیرون بهم زنگ میزنی سر 2ساعت زنگ میزنم خونه ،خونه نباشی من میدونم با تو فهمیدی؟
سرمو تکون دادم و گفتم
-من شمارت و ندارم واسه همین نمیتونم بهت زنگ بزنم
یه کارت گرفت جلوم
شماره موبایلش و شرکت و ادرس شرکت روش نوشته بود
ازش کارت و گرفتم و سرمو تکون دادم اونم بدون حرفی رفت بیرون
صبح با خیال راحت ساعت 9 از خواب بیدار شدم و رفتم پایین کامران نبود هرروز 7 میرفت شرکتش
سریع اومدم بالا و اماده شدم
مانتو سورمه ای مو که تا زانوم میومد و با جوراب شلواری مشکی کلفتم پوشیدم موهامم از یه طرف بافت افریقایی زدم و بقیه رو فرق ریختم تو صورتم بعدم بقیش و با کلیپسم جمع کردم
روسری ساتن سورمه ای و سفیدم و سرم کردم در اخرم کالجای خوشگل سورمه ای مو پام کردم
میخواستم اگه جواب +بود برم شرکت کامران حسابی قهوه ایش کنم
سریع زنگ زدم ازانسی که شمارش رو میز تلفن بود سر 10 minاومد بهش گفتم یه ازمایشگاه من و ببره اونم سریع جلوی یه ازمایشگاه پیادم کرد
وقتی به پرستار گفتم واسه چه ازمایشی اومدم همچین بد نگام کرد که انگار ازون دخترای خیابونیم
بعدم با تلخی بهم شماره داد تا وایستم تو نوبت بعد نیم ساعت بالاخره نوبتم شد
بعد اینکه ازمایش و دادم
-کی اماده میشه؟
-چیه خیلی عجله داری؟
-بله!میتونین سریع امادش کنین؟
-واستا چند لحظه
بعدم رفت تو یه اتاقی و بعد که برگشت گفت
-تا 30 دقیقه دیگه اماده میشه
تشکری کردم و روی صندلی های توی راهرو نشستم
به خودم قول داده بودم که اگه منفی بود دیگه با کامران کل کل نکنم
دعا دعا میکردم حامله نباشم که یکی دیگرم وارد این زندگی نکبتی کنم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی