آرسن شکلاتش رو قورت داد و یه دفعه خم شد روی صورتم ... قبل از اینکه بتونم خودم رو بکشم کنار دماغم رو گاز گرفت ... جیغ کشیدم و سعی کردم از خودم جداش کنم ... دماغم ور ول کرد و با خنده گفت :
- حقته!
بعد چرخید سمت بچه ها که داشتن با تعجب نگامون می کردن و گفت:
- آخ نمی دونین چه حالی میده دماغ کوچولوی این وروجک رو گاز بگیری ... هیچ لذتی برام بالاتر از این لذت نیست ...
با یه دست دماغم رو گرفتم بودم و مالش می دادم ... با دست دیگه ام مشتی حواله شونه اش کردم و جیغ زدم:
- خیلی خری!!!! دردم گرفت!
یه دفعه صدای آراد بلند شد:
- دماغت داره خون می یاد!!!!
سریع دستم رو آوردم بالا و کشیدم روی دماغم ... چیزی نبود! آراد پرید طرفم و با غیظ رو به آرسن گفت:
- چی کارش کردی؟!!!
آرسن هم با نگرانی نگام کرد ... دوباره دست کشیدم به دماغم و گفتم:
- چیزی نیست !
آراد صورتش رو آورد جلو ... فاصله اش با صورتم چند بند انگشت بود ... اخماش بدجور در هم بود ... قبل از اینکه آراد بتونه حرفی بزنه صدای خنده آرسن بلند شد و گفت:
- خون نیست که شکلاته ... دندونای من شکلاتی بوده ...
آراد برای اینکه خودش رو از تک و تا نندازه عقب کشید ... خندید و گفت:
- نکن اینجوری ... یه بند انگشت که بیشتر دماغ نداره ... کنده میشه می مونه رو دستت ها ...
آرسن هم با عشق نگام کرد و گفت:
- از خدامه این آبجی کوچولوم بمونه روی دستم ... ولی اینو رو هوا می زنن ... می دونم!
آراگل با کنجکاوی گفت:
- آبجی؟ نکنه شما خواهر برادر رضاعی هستین؟
آرسن با تعجب نگاهش کرد و آراگل توضیح داد:
- یعنی از یه مادر شیر خوردین ...
صدای خنده سامیار بلند شد و گفت:
- عزیزم! اینا کم کمش هفت هشت سال تفاوت سنی دارن!
آراگل با خجالت گفت:
- آخ حواسم نبود ...
آرسن هم توضیح داد:
- من ویولت رو اندازه خواهر نداشته ام دوست دارم ... وارنا داداشم بود و ویولت هم خواهرمه ... نه ویو؟
من که خودم می خواستم این جریان رو توضیح بدم سریع سر تکون دادم و گفتم:
- اوهوم ...
بعد آهی کشیدم و گفتم:
- حتی بعضی وقتا آرسن از وارنا بیشتر هوای منو داشت ...
آرسن دستم رو فشار داد به نشونه اینکه دیگه خودم رو ناراحت نکنم ... سامیار هم برای تغییر جو گفت:
- فکر کنم سیب ها آماده شده باشه ...
پسرها مشغول خارج کردن سیب زمینی ها از داخل آتش شدن و من و ساغر و آراگل هم نشستیم کنار هم ... آراگل رو به ساغر پرسید:
- چه خبر از آقا محمد ؟
گونه های ساغر رنگ گرفت و گفت:
- بی خبر نیستم ...
- خوبن؟
- سلام می رسونه ... آره خوبه ... میاد تا آخر تابستون دیگه ...
- خوب به سلامتی ... انشالله که بیاد و با خوشی برین سر خونه و زندگیتون ...
ساغر لبخندی زد و زیر لب گفت:
- انشالله ...
با کنجکاوی نگاشون کردم ... آراگل که نگاه کنجکاو منو دید با لبخند گفت:
- ساغر جون یک ماهه نامزد کرده ... نامزدش رفته ماموریت ... برگرده انشالله یه عروسی افتادیم ...
اگه بگم اون لحظه به قدر گرفتن کل دنیا شاد شدم دروغ نگفتم ... با ذوق گفتم:
- ما هم دعوتیم؟!
ساغر لبخندی زد و گفت:
- حتماً چرا که نه؟
توی دلم نفسی از سر آسودگی کشیدم و گفتم:
- خطر رفع شد!
پسرها سیب زمینی ها رو تقسیم کردن و همه مشغول خوردن شدیم ... خوشمزه ترین سیب زمینی بود که تا اون روز خورده بودم ... بعد از خوردن سیب زمینی ها سامیار یه دبه خالی پیدا کرد ... گرفت توی بغلش و مشغول تنبک زدن و خوندن شد ... اینقدر خندیدیم که اشک از چشمامون می یومد ... آرسن هم برای مسخره بازی دبه رو گرفت و اونم بهآهنگ ارمنی برامون خوند ... وقتی خوب شیطونی کردیم بلند شدیم که بر گردیم . حسابی دیر شده بود ... دوباره پیاده برگشتیم توی ویلا ... ویلا دو تا اتاق بیشتر نداشت ... یکی از اتاق ها که مال منو ساغر شده بود ... اون یکی هم مال سامیار و آراگل شد ... آرسن و آراد هم قرار شد توی حال بخوابن ... قبل از خواب سامیار و آراد قلیون درست کردن و یه دل سیر قلیون کشیدیم ... بعدش همه برای خواب سراغ رخت خوابهامون رفتیم ... خیلی خوابم می یومد ولی هر کاری می کردم خوابم نمی برد ... مدام وارنا جلوی چشمم بود ... زندگیم یه جورایی داشت مختل می شد ... اینقدر غلت زدم که خودم خسته شدم ... ترسیدم ساغر بیدار بشه ... از جا بلند شدم ... فوقش می رفتم بیرون یه دوری می زدم ... بهش می یومد امن باشه ... مانتومو پوشیدم ... یه شال هم انداختم روی دوشم و زدم بیرون ... آرسن و آراد وسط حال خواب بودن و اینقدر بامزه خوابیده بودن که خنده ام گرفت ... چرا پسرا عادت داشتن پتوهاشون رو بپیچن دور پاهاشون؟ جلوی دهنم رو گرفتم که بلند نخندم و زدم از ویلا بیرون ... همه جا غرق سکوت بود