داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۲
  • ۰

ترجیح دادم به بعد اون یا فکر نکنم صبح با صدا کردنای نفسم بلند شدم صورت خندونش رو به روم بود و می گفت بیدار بشم 
نفس-پاشو تنبل خان پاشو باید ساکتو جمع کنی امکان داره مامان اینا زودترم بیان یکم دلخور شدم یعنی از رفتن من انقدر خوشحال بود
من-انقدر خوشحالی که دارم میرم نگاشو که همیشه بسته بود و نمیتونستی از توش چیزی بخونی رو برام باز کرد با نگاه پر رمز و رازش حالا خوندنی شده بود نگاهش انگار می گفت نه از خدامه بمونی دستاشو کرد تو موهامو موهامو بهم ریخت 
من-نفس کمکم می کنی وسایلمو بزارم توی چمدون 
نفس – شما برو دست و صورتت رو بشور صبحانتو میل کن من برات تا بیایی جمع میکنم بقیه اشو خودت اومدی جمع کن 
من-باشه 

شقایق :
صبح با نور شدید آفتاب که به چشام می خورد بیدار شدم. اووف چشمام کور شد! از جام بلند شدم و تخت رو مرتب کردم و پرده رو کشیدم تا نور اذیت نکنه. همینطور که چشمام رو می مالیدم در دستشویی رو با شتاب باز کردم و با صحنه ی خیلی بدی مواجه شدم!وقتی اون صحنه رو دیدم چشمام از حدقه زد بیرون و کاملا خواب از سرم پرید.... سریع در رو بستم و رفتم تو اتاق نفس اینا تا برم دستشوییشون.... وقتی رفتم نفس با تعجب نگام میکرد و من با سر به دستشویی اشاره کردم و اونم گفت که خالیه و من سریع رفتم توش و شیر آب رو باز کردم و چند تا مشت آب سرد زدم به صورتم... رنگم خیلی پریده بود و قلبم داشت دیوانه وار ضربان میزد... قفسه سینه ام از ترس بالا و پایین میشد... سرم رو بین دستام گرفتم و دوباره صحنه چند دقیقه قبل جلوی چشمام زنده شد... یعنی خاک بر سرم با این بی حواسیم .... در رو همچین باز کردم و نپرسیدم کی توشه و از شانس گندم ..... وایییی نمیخوام یادم بیاد!وقتی از دستشویی اومدم بیرون نفس با تعجب نگام کرد وگفت:ـ شقایق چت شده بود؟!من: هی... هیچی!نفس بازوم رو گرفت و از رفتنم جلوگیری کرد و با چشای نافذش به چشمام نگاه کرد و یه لبخند پر اطمینان زد و من ناخداگاه بهش اعتماد کردم و شروع کردم به تعریف کردن......
من: ببین میدونی که من وقتی تازه از خواب پا میشم هیچی حالم نیس خب؟!نفس: خب!من: بعد صبح حواسم نبود مثه خر در دستشویی رو باز کردم...خب؟!نفس: اه چقدر خب خب می کنی شقی!نفسم رو حبس کردم و برای اینکه از شر خجالت خلاص بشم تند تند ادامه اش رو گفتم و چشمام رو بستم: بعد با یه صحنه ناهنجار مواجه شدم و میلاد رو لخت در حال حموم کردن دیدم!و بعد از گفتن این حرف نفس حبس شده ام رو آزاد کردم و چشمام رو باز کردم و نفس رو با یه دهن باز دیدم!من: خو من که گفتم حواسم نبود!نفس نمیدونست چی بگه منم بدتر از اون بودم..... سر تعریف کردن صدبار سرخ و سفید شدم چون دویدن خون زیر پوستم رو حس کردم.من: نفس به کسی نگیا..... تورو خدا حتی به میشا هم نگو من خیلی احساس خجالت میکنم....... حالا چطوری برم تو اتاق؟!نفس خنده اش رو کنترل کرد و گفت:ـ خب عین آدم برو تو اتاق مثه اون دفعه خر نشی مثه گاو بری توها!از این جمله نفس خیلی خنده ام گرفت و خونسردی خودم رو حفظ کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و به سمت اتاق راه افتادم....چندتا تقه به در زدم که جوابی نیومد..... خیلی راحت رفتم تو اتاق و نگام با آینه تلاقی کرد..... گونه های سرخ شدم خبر از شرم میداد.واقعا خیلی ضایع شده بودم... یه دور دیگه رفتم دستشویی و راحت مسواکم رو زدم و دوباره آب به صورتم زدم و وقتی لباس مناسب پوشیدم رفتم پایین... از ترس نمیدونستم چیکار کنم...اگه میلاد این کارمو به روم بیاره چی؟! نه خدا نکنه شقایق نفوذ بد نزن دختر!وقتی رفتم پایین همه بیخیال مشغول خوردن صبحانه بودن.... سلام آرومی به جمع کردم و اصلا به میلاد نگاه نکردم... احساس می کردم داره نگام میکنه اما اصلا سرم رو نیاوردم بالا چون گونه هام سرخ میشد و میلاد از این نقطه ضعفم استفاده می کرد.........سامیار و اتردین خیلی ناراحت بودن خب حق هم داشتن از زنای به این گلیشون دور باشن براشون خیلی سخته! حتی میشا و نفس هم مثه من حال خوشی نداشتن... ولی من نمی‌تونستم چیزی از چشای میلاد بفهمم چون نمی تونستم به چشماش نگاه کنم... اون چشمای خوش رنگ تمام وجودم رو به آتیش می کشید.... تو همین حین نفس هم از پله ها پایین اومد و چشمای منتظر سامیار رو غافل گیر کرد.... تو دلم به نفس حسودی کردم که سامیار اینقدر دوسش داره... صندلی کناریه سامیار خالی بود و نفس اومد و پیش شوهرش نشست و یه لبخند زد و گفت:ـ عزیزم وسایلت رو جمع کردم دیگه بقیه اش با خودته!

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی