داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۱
  • ۰

ارنست همینگوی

یک گوشه پاک و پر نور

دیر وقت بود و همه کافه را ترک کرده بودند به جز یک پیرمرد که زیر سایه ای نشسته بود که از برخورد نور چراغ با برگها افتاده بود. هنگام روز خیابان خاک آلود بود اما شب گرد و خاک را فرو می نشاند و پیرمرد خوش داشت تا دیروقت آنجا بنشیند چون کـر بـود و در آن وقت شب آنجا بی سروصدا بود و پیرمرد این تفاوت را حس میکرد . دو پیشخدمت کافه چشم از او برنمی داشتند. یکی از پیشخدمتها گفت: «هفته پیش میخواست خودش را سر به نیست کند . »

«چرا؟»

«ناامید شده بود . »

« از چی ؟ »

هیچ چیز . »

«چطور هیچ چیز .»

«آخر پولدار است . »

آنها کنار هم، سر یک میز، درست کنار دیوار نزدیک در کافه، نشسته بودند و مهتابی را نگاه میکردند که میزهایش همه خالی بود به جز یکی که پیرمرد بر سر آن، زیر سایه برگهایی که با وزش باد تکان می خوردند، نشسته بود. دختر و سربازی از جلو کافه گذشتند. روشنایی خیابان روی شمارۀ برنجی یقۀ سرباز برق انداخت. دختر چیزی سرش نبود و کنار او با عجله میرفت.

یکی از پیشخدمتها گفت: « دژبانها بازداشتش میکنند . »

«اهمیتی ندارد، چون کسی را که می خواسته به تور زده . »

«من که میگویم بهتر است توی خیابانها پلاس نباشد . دژبانها گیرش می آورند . پنج دقیقه پیش از اینجا گذشتند . »

پیرمرد، که در سایه نشسته بود، با گیلاسش چند بار به پیشدستی زد. پیشخدمت جوان بالای سرش رفت.

«چی می خواهی ؟ »

پیرمرد او را نگاه کرد و گفت : « یک نوشیدنی دیگر . »

پیشخدمت گفت: «مست میشوی. » پیرمرد به او خیره شد. پیشخدمت راهش را کشید رفت .

به همکارش گفت : « خیال دارد تا صبح اینجا بماند. دیگر خوابم می آید. هیچ وقت نمی شود زودتر از ساعت سه رختخواب باشم. کاش هفته پیش خودش را سر به نیست کرده بود.»

پیشخدمت بطری نوشیدنی و یک پیشدستی دیگر از روی پیشخوان کافه برداشت و قدم زنان به سوی میز پیرمرد رفت. پیشدستی را روی میز گذاشت و گیلاس را از نوشیدنی پر کرد.

به مرد کر گفت: «کاش هفته پیش خودت را سر به نیست کرده بودی!» پیرمرد با انگشتش اشاره کرد و گفت: «یک کم دیگر.» پیشخدمت آن قدر نوشیدنی در گیلاس ریخت که سر رفت و از بدنه گیلاس توی پیشدستی، که روی یک دسته پیشدستی بود، سرریز شد . پیرمرد گفت: «ممنونم . » پیشخدمت بطری را به کافه برگرداند و دوباره سر میز کنار همکارش، نشست و گفت :

«چرا میخواست خودش را سر به نیست کند ؟ »

«من چه میدانم ! »

«چطور میخواست خودش را بکشد؟»

«خودش را از یک طناب حلق آویز کرد. »

«کی نجاتش داد؟ »

«برادرزاده اش . »

«چرا این کار را کرد؟ »

«برای نجات روحش. »

«چقدری پول دارد؟ »

«یک عالم. »

«الآن هشتاد سالی دارد.»

«سن و سالش بیش از اینهاست . »

«کاش راه می افتاد میرفت خانه اش. هیچ وقت نمی شود زودتر از ساعت سه توی رختخواب باشم. این هم وقت خواب شد؟

«تا دیروقت میماند چون بیداری را دوست دارد. »

«او تنهاست، من که تنها نیستم. زنم توی رختخواب چشم به راه من است. »

«او هم یک وقت زن داشته. »

«الآن که دیگر زن به دردش نمی خورد. »

«تو از کجا می دانی؟ شاید کنار یک زن حال و روزش بهتر باشد. »

«برادرزاده اش به او میرسد. »

«می دانم . گفتی که نجاتش داد. »

«من یکی خوش ندارم این قدر پیر بشوم. آدم پیر چیز کثیفی است. »

«همه این طور نیستند. این پیرمرد تمیزی است. چیز که می خورد نمی ریزد. حتی الآن، نگاهش کن. » «چشم دیدنش را ندارم. کاش راه میافتاد می رفت خانه اش. به آدمهایی که کار و زندگی دارند توجهی ندارد. »

پیرمرد، گیلاس به دست، نگاهی به سراسر محوطه انداخت و آنگاه به پیشخدمتها چشم دوخت با اشاره به گیلاسش گفت : « یک نوشیدنی دیگر. » پیشخدمتی که عجله داشت بالای سرش رفت و مثل آدمهای احمقی که موقع حرف زدن با مستها و خارجیها بعضی کلمه ها را می اندازند، گفت : «امشب دیگر نه، لازم الآن بست. »

پیرمرد گفت : « یکی دیگر. »

پیشخدمت لبه میز را با حوله پاک کرد، سر تکان داد و گفت : « نه ، تمام شد . »

پیرمرد از جا برخاست. پیشدستیها را به آرامی شمرد. یک کیف پول چرمی از جیب بیرون آورد، پول را پرداخت و نیم پزتا(Peseta) انعام داد.

پیشخدمت او را میدید که خیابان را در پیش گرفته بود و می رفت، مرد بسیار پیری بود که با نا استواری اما باوقار قدم میزد.

پیشخدمتها پشت دریها را بالا کشیدند. پیشخدمتی که عجله نداشت، گفت: «چرا نگذاشتی بیشتر اینجا بماند؟ هنوز دو و نیم نشده.»

«می خواهم بروم خانه بخوابم. »

«یک ساعت دیر یا زود چه فرقی میکند؟ »

«برای من فرق میکند. »

«یک ساعت به جایی نمی خورد.»

«تو هم مثل پیرمردها حرف میزنی. مگر نمی تواند یک بطری بخرد توی خانه اش بخورد؟»

«هر جا که اینجا نمی شود. »

پیشخدمتی که زن داشت و نمیخواست بی انصافی کرده باشد و فقط عجله داشت، گفت : « راست میگویی، هر جا اینجا نمی شود. »

«تو نمیترسی زودتر از هر شب به خانه می روی؟»

« توهین میکنی؟ »

«نه ، بابا ، شوخی میکنم . »

پیشخدمتی که عجله داشت در آهنی را پایین کشید و بلند که می شد، گفت : « نه، من اعتماد دارم ذره ای مشکوک نیستم. »

پیشخدمت پیر گفت : « تو جوانی داری، اعتماد داری، کسب و کار داری. همه چیز داری. »

« تو چی کم داری؟ »

« همه چیز به جز کسب و کار. »

« هر چی من دارم تو هم داری. »

« خیر، من هیچ وقت اعتماد نداشته ام، جوان هم نیستم. »

« ول کن، بابا، این قدر پرت و پلانگو، در را قفل کن. »

پیشخدمت پیر گفت: « من از آن آدمهایی هستم که دلشان میخواهد تا دیروقت توی کافه ها باشند، کنار آنهایی که خیال خوابیدن ندارند، کنار آنهایی که موقع شب به چراغ احتیاج دارند. »

« من می خواهم بروم خانه بگیرم بخوابم. »

پیشخدمت پیر، که دیگر لباس پوشیده بود به خانه برود، گفت : « ما دو نفر با هم فرق داریم. حرف فقط بر سر جوانی و اعتماد نیست، گو اینکه اینها چیزهایی خواستنی اند، چیزی که هست من هر شب از اینکه در را میبندم و میروم ناراحتم، چون ممکن است کسی باشد که به کافه احتیاج داشته باشد. »

« برو بابا ازین کافه ها که تا صبح باز باشد زیاد است . »

« حرف مرا نمی فهمی. اینجا یک کافه پاک و دلچسب است، پرنور است، روشنایی اش مناسب است از اینها گذشته، سایه برگها را هم دارد. »

پیشخدمت جوان گفت : « خداحافظ . »

دیگری گفت: « خداحافظ . » چراغ را خاموش کرد و گفت وگو را با خودش ادامه داد. روشنایی به جای خود، اما جا هم باید پاک و دلچسب باشد. آهنگ هم نباشد نباشد. آری، آهنگ هم نباشد نباشد. حتی لازم نیست که آدم باوقار کنار یک نوشگاه بایستد، گو اینکه در این وقت شب کار دیگری نمی شود کرد. از چه می ترسید؟ ترس و وحشتی در کار نبود. تنها هیچی بود که خوب میشناخت. که همه اش هیچی بود و مردی فقط هیچ بود. تنها همین بود و روشنایی بود که نیاز داشت و اندکی پاکی و نظم. عده ای در آن زندگی کرده اند بی آنکه احساسش کرده باشند. اما می دانست که همه اش هیچ بود و باز هیچ و هیچ و باز هیچ. ای هیچ ما که در هیچی، نام تو هیچ باد. قلمرو تو هیچ باد، اراده تو هیچ در هیچ باد، همانگونه که در هیچ است. در این هیچ، هیچ روزانه ما را به ما عطا کن و هیچ ما را در هیچ مکن، همانگونه که ما هیچهای خود را هیچ میکنیم و ما را به درون هیچی هیچ مکن اما از شر هیچی در امان دار، و باز هیچ. درود بر هیچ سراپا هیچ، هیچ با توست.

لبخند زد و کنار میز نوشگاه ایستاد که رویش یک قهوه جوش بخاری دیده میشد.

متصدی نوشگاه گفت : « چی می خوری ؟ »

« هیچ .»

متصدی نوشگاه گفت : « باز هم یک دیوانه. » و رویش را برگرداند .

پیشخدمت گفت : « یک فنجان کوچک. »

متصدی نوشگاه فنجان را برایش پر کرد.

 

مترجم : احمد گلشیری

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی