داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 .. پر از ترک شد ... ضربه دم رو که کوبیدم تیکه هاش ریز تر شد و با ضربه سوم به هزار تیکه تبدیل شد ... عملیات انجام شد ... آراگل دستشو گرفته بود جلوی دهنش که جیغ نزنه ... دستشو گرفتم و کشیدم ... باید فرار می کردیم ... آراگل گفت:
- کجا می ریم؟
- باید با رامین بریم ... بدو ...
- نه نه ... من نمی یام ...
- آراگل ...
- تو برو ... من وایمیسم آراد بیاد ...
- اینجور شریک جرم من می شی ...
- مهم نیست ولی با ماشین یه غریبه نمی یام ...
عقایدشو درک نمی کردم ولی مجبور بودم رضایت بدم پس سریع خداحافظی کردم و پریدم سمت رامین ... 
قبل از اینکه بتونه چیزی بگه در ماشینو باز کردم پریدم بالا و گفتم:
- بدو رامین ...
رامین هنگ کرده بود ولی سریع پرید بالا و با یه حرکت آکروباتیک راه افتاد ... سعی کردم به سمتی که آراد داره میاد نگاه نکنم ... یه کم که از اونجا دور شدیم صدای خنده بلند رامین بلند شد ... با تعجب نگاش کردم ... داشت غش غش می خندید ... از خنده اون منم خنده ام گرفت و گفتم:
- کوفت! به چی می خندی؟
- زدی ماشینشو داغون کردی! حالا اون هیچی اینجا یه جوری تو خودت جمع شدی عین این بچه ها که از دعوای مامانشون می ترسن داری سکته می کنی ...
تازه متوجه حالت خودم شدم ... جمع شده بودم گوشه صندلی ... سریع صاف نشستم روی صندلی و خنده ام گرفت ... رامین گفت:
- چرا اینجوری کردی؟
- یه تسویه حساب شخصی بود ...
دستشو آورد سمت صورتم ... می خواست نـ ـوازشم کنه ... سریع خودمو کشیدم کنار و گفتم:
- هان چیه؟
- هیچی بابا! چرا اینجوری می کنی؟ ببینم نمی شه منم بدونم واسه چی اینجوری کردی؟ قول می دم کمکت کنم چون هیچ دل خوشی از این پسره ندارم ...
- تو دیگه چرا؟
- اولا که خیلی تو رو اذیت می کنه ... دوما .... توجه همه رو خودش جلب کرده ... حالا خوبه هیچی هم نداره ... من موندم این دخترا از چی یه پسر باید خوششون بیاد؟
وا! چه پرو! آراد هیچی نداره؟ اتفاقا هر چی یه دختر بخواد اون داره ... درسته که من باهاش بدم ولی دلیل نمی شه که ناحق در موردش قضاوت کنم ... اون هم خوشگله هم خوش تیپ ... هم جذاب ... هم وضع مالیش خوبه ... چی کم داره؟ تازه سنش هم از هم کلاسیاش بالاتره و مشخصه همه دخترا براش سر و دست می شکنن ... اینا رو توی دلم به خودم اعتراف کردم ولی در جواب اون فقط شونه بالا انداختم ... آدرس رو بهش گفتم و رفت سمت خونه مون ... با لحنی که سعی می کرد نظر منو جلب کنه گفت:
- ماشین خودت چی شد که امروز به من افتخار دادی خانوم؟
- پنچر بود ...
- خوب پنچریشو می گرفتیم با هم ...
- ناراحتی که باهات اومدم؟ می تونستی سوارم نکنی ...
- این چه حرفیه خانوم خوشگله؟ من از خدام هم هست ... همینجوری فقط کنجکاو شدم ...
در جوابش سکوت کردم و اونم مجبور شد دیگه فوضولی نکنه ... بالاخره رسیدیم ... وقتی داشتم پیاده می شدم گفت:
- یادت نره عزیزم ... من ساعت هشت دقیقا همین جام ...
اومدم کنسلش کنم ولی بازم وسوسه شدم و گفتم:
- باشه ...
- خداحافظ ...
- به سلامت ...
در ماشینشو بستم و رفتم داخل خونه ... باید به پاپا خبر می دادم که بره ماشینو ببره تعمیر ... اینبار دیگه معلوم نبود چه جوری می خواد تنبیهم کنه ... ولی می گفتم من مقصر نیستم ... بچه های دانشگاه کردن واقعا هم همینطور بود ...
لباس کوتاه آستین حـ ـلقه ای مشکی از جنس ساتن تنم کرده بودم با کفش پاشنه بلند مشکی و نقره ای ... سرویس نقره خوشگلی هم که داشتم رو به گردنم انداختم و دیگه عالی شدم! از اتاقم که رفتم بیرون در خونه باز شد و پاپا اومد تو ... قیافه اش یه جور عجیبی شده بود ... عصر بهش گفتم بره ماشین رو ببره ... اونم خیلی راحت قبول کرد ... انگار می دونست تو دانشگاه ها از این اتفاقات زیاد می افته ... ولی الان یه جوری بود ... با دیدن من اومد به طرفم ... حس می کردم عصبیه ... با صدای خشن گفت:
- ویولت ... ماشینت چی شده؟
با تعجب گفتم:
- بهتون که گفتم پاپا ...
- دوباره بگو ...
- چهار چرخش رو پنچر کرده بودن ...
- همین؟
- آره ...
- ولی من اونجا فقط جد ماشینت رو پیدا کردم ...
با چشمایی گرد شده گفتم:
- چی؟!
- تموم بدنه ماشینت پر از خش بود ... همه شیشه ها و چراغاش شکسته بود ... چرخ هاش هم که تیکه پاره شده بود ... این چه وضعیه؟!!!!
ولو شدم روی مبل ... یعنی چی؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفت:
- پاپا مطمئنین ماشین من بود؟
- بله ... پلاک ماشین دخترمو دیگه خوب می شناسم ...
- ولی ... ولی ...
- هیچی نمی خواد بگی ... بردمش اوراقی فروختمش ... دیگه ماشین بی ماشین ...
با بغض گفتم:
- اما پاپا ...
- همین که گفتم ...
بعد هم بدون هیچ حرفی راهشو کشید و رفت سمت اتاقشون ... دوست داشتم جیغ بزنم ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی