... می گن حضرت مریم باکره نبوده و خیلی چیزای دیگه ...
آراگل دستمو گرفت توی دستش و گفت:
- برام جالبه که اطلاعات مفیدی راجع به دین خودت داری ...
- خب مثل تو ...
- من تحقیق کردم ... پس توام تحقیق کردی ...
راست می گفت! منم خیلی سر این چیزا بحث کرده بودم ... می خواستم بدونم فرقه ما برتره یا فرقه های دیگه ...
اما خوب ...
- اما چی؟
- دیدم یه چیزی ما بین همه اش بهتره ...
به اینجا که رسیدم خندیدم ... آراگل هم خندید ... نگار هم داشت می خندید ... واقعا چه خوب بود که علاوه بر دنیای مختلف می تونستیم کنار هم باشیم ... آراگل چاییشو خورد و گفت:
- بچه ها سرمون گرم حرف زدن شد دیر شد ... پاشین بریم ...
ده دقیقه به شروع کلاس مونده بود نگار چاییشو و من هم قهوه امو خوردیم و سریع بلند شدیم ... آراگل رفت سر کلاسش و من و نگار هم رفتیم سر کلاس خودمون ... هنوز تو فکر بودم که آراد کجا غیبش زده بود؟ با دیدنش سر کلاس انگار خیالم راحت شد که جایی قایم نشده تا یه بلایی سر من بیاره ... از افکار خودم خنده ام می گرفت ... ولی قسم می خورم نگاهش روی من یه حالت عجیب غریبی بود ... بدون توجه بهش سعی کردم سر جام بشینم ... داشتن با دوستاش یه چیزایی پچ پچ می کردن و می خندیدن ... حتی وقتی هم استاد اومد دست بر نمی داشتن و هر چی استاد بیچاره هیس هیس می کرد بازم از رو نمی رفتن ... وسط کلاس بود که یهو آمپرم چسبید ... بلند شدم و با حرص گفتم:
- استاد ... می شه این آقایون رو از کلاس بندازین بیرون؟ اجازه نمی دن تمرکز کنیم ...
صداشون بلند شد:
- اوهو! بابا تمرکز! از عیسی مسیح بخواه کمکت می کنه ...
هر هر می خندیدن و من دوست داشتم با خودکارم چشمای تک تکشون رو در بیارم به خصوص چشمای زمردی آراد رو ... اما جلوی خودم رو گرفتم ... صدای داد استاد بلند شد:
- ساکت! راست می گن خانوم اوانسیان ... هر کی می خواد صحبت کنه بره بیرون ... اینجا کلاسه ... مسابقات المپیک که نیست ... از این لحظه به بعد کسی حرف بزنه بدون استثنا دو نمره از پایان ترمش کم می کنم ... به خصوص شما آقای کیاراد ...
آخییییشششش دلم خنک شد ... سقلمه نگار اومد تو پهلوم و من فهمیدم همینطور که ایستادم دارم می خندم ... سریع نشستم و نیشم رو بستم .... بهتر که خندیدم! بذاره بفهمه خوش خوشانم شد ... نشستم و بقیه کلاس در سکوت سپری شد ... همین که استاد از کلاس رفت بیرون گوشیمو از توی کیفم در اوردم و سریع شماره آراگل رو گرفتم می خواستم تا آراد نرفته بیرون حالشو بگیرم ... آراگل جواب داد ... پس کلاس اونم تموم شده بود ... با شوق گفتم:
- آراگــــل جونــــم! من دم در منتظرتم که با هم بریم ... باشه هانی؟
آراگل با خنده گفت:
- تو زیادی داری منو از آراد دور می کنیا ...
الان نمی شد جوابشو بدم ... پس فقط گفتم:
- می بینمت عزیزم ...
بهش فرصت ندادم حرفی بزنه و قطع کردم ... صدای خنده آراد رو که شنیدم یهو برگشتم سمتش ... کسی پیشش نبود سرشو کرده بود توی جزوه هاش و داشت می خندید ... نگار هم داشت با تعجب نگاش میکرد ... شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- عیسی مسیح شفا بده بعضیا رو ...
بعدم دست نگار رو کشیدم و رفتیم بیرون ... نگار گفت یه درس عمومی هم داره که باید الان بره ... برای همین هم از من خداحافظی کرد و رفت ... جلوی در آراگل رو دیدم و با خنده و شادی رفتیم سمت ماشین من ... با سوئیچ درو باز کردم و خواستم سوار بشم که صدای ناله آراگل بلند شد:
- ویولت!!!
نگاش کردم و گفتم:
- هان چیه؟
نگاش به سمت پایین بود ... با چشماش به جایی که نگاه می کرد اشاره کرد ... سرمو آوردم پایین که و از چیزی که دیدم نا خوداگاه آه کشیدم ... آروم دور ماشین چرخیدم ... هر چهارتا!!!! لعنتی! عوضی ! کثافت! هر چهار چرخم رو پنچر کرده بود ... داد کشیدم:
- به خدا می کشمش آراگل!!!!!!!!!
یه آجر توی جوی کنار خیابون بود ...سریع رفتم اون سمت و برش داشتم ... آراگل پرید جلوم ...
- چی کار می خوای بکنی؟
- می خوام اینو بکوبم تو سرش!
- دیوووونه شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- آرههههههه ماشینش کجاست؟
- بیخیال ویولت ... کوتاه بیا ... بس کنین دیگه ....
- گفتم ماشینش کجاست آراگل به خدا اگه نگی تا اومد بیرون اینو می زنم تو سرش ...
آراگل ناچارا به کمی جلوتر اشاره کرد ... دیدمش ... رفتم طرفش ... هنوز نیومده بود ولی از دور دیدمش که داره می یاد ... رامین هم داشت سوار ماشینش می شد ... آراگل کنارم ایستاده بود و داشت با ترس نگام می کرد ... دستمو برای رامین تکون دادم که باعث شد سر جاش بایسته ... تصمیممو گرفتم .... آراد خیلی دور بود و اصلا حواسش به ما نبود ... دستمو بردم بالا و با همه وجودم آجر رو کوبیدم توی شیشه جلوی ماشینش ...