داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 خب تا تو مذهب رو تو چی ببینی ...
- نمی دونم ... خوب عین اونا که خیلی مذهبی هستن دیگه ... زیادی نماز می خونن ... و کارای سخت سخت می کنن ...
- چه جوری برات بگم؟ آراد نماز می خونه ... روزه می گیره ... و خیلی کارای دیگه ... ولی عقایدش بسته نیست ...
- یعنی چه؟
- یعنی خودشو درست می کنه ولی کاری با بقیه نداره ...
- بازم نفهمیدم ...
- ا ویولت! یعنی دوستاش اصولا پسرای خیلی بازی هستن ... حتی چندین بار توی مهمونیاشون که رفته بعد با خنده گفته چه وضعیتی داشته! اما آراد فقط اعمال خودش رو صحیح می کنه ... یعنی تو مهمونی اونا خیلی هم گفته و خندیده ... اما هیچ کدوم از کارایی که اونا کردن رو نکرده! می فهمی؟
- اوکی اوکی ... آره فهمیدم ...
- آراد عقاید خاص خودش رو داره ... تفریحش جداست ... لذتش جداست ... کارش جدا و دینش هم جدا ...
- چرا زنش نمی دین؟ شاید اینجوری از شر من راحت بشه ...
- اگه به توئه که اون موقع هم ولش نمی کنی ...
دو تایی خندیدم و گفت:
- تو فکرش هستیم ... اما گفته تا بعد از درسش نمی خواد ازدواج کنه ...
- اوووه! دیگه پیرمرد می شه که ...
شونه بالا انداخت و گفت:
- خب دیگه!
به فرعی خونه شون که رسیدیم گفت:
- دستت درد نکنه ... من پیاده می شم ...
پیچیدم داخل فرعی و گفتم:
- نه بابا! می برمت تا دم خونه تون ...
نتونست جلومو بگیره و یه کم که داخل فرعی پیش رفتیم گفت:
- همینه!
جلوی در قهوه ای رنگی ایستادم و با تعجب نگاه به خونه کردم ... یه خونه در به حیاط ...که مشخص بود خیلی هم بزرگه ... ساختمون خونه هم دو طبقه بود ... آراگل گفت:
- اینجوری نگاه نکن ... لابد خونه شما قصره!
- نه نه .... خونه قشنگی دارین ... مال ما هم تقریبا همینطوره ...
- تو تک فرزندی ویولت ؟
- نه یه داداش دارم ... گفتم که بهت! وارنا ...
- آهان آهان ... آخه اینقدر رفتارات عجیبه که بعضی وقتا حس می کنم تک فرزندی ...
- لوسم؟! تعارف نکن راحت بگو ...
با خنده پیاده شد و گفت:
- لوس نیستی ... بامزه ای ... بیا بریم تو ...
- نه ممنون ... مامی الان می یاد خونه ... باید خونه باشم ...
- باشه ... مواظب خودت باش ...
- توام مواظب داداشت باش ...
خندید و سرشو تکون داد ... بوقی زدم و راه افتادم سمت خونه ... 
رسیدم خونه لباس عوض کردم و با کله رفتم توی آشپزخونه ... ناهار نخورده بودم و حسابی گرسنه بودم ... مامی بلد نبود غذاهای ایرانی درست کنه ... یعنی به قول خودش هیچوقت نخواسته بود یاد بگیره ... ولی قورمه سبزی داشتیم و این نشون می داد که اِما اینجا بوده ... اِما آشپز و خدمتکار بود ... و هر هفته یه بار می یومد برای نظافت خونه مون ... به درخواست پاپا یه غذای ایرانی هم می پخت و می رفت ... عاشق قورمه سبزی بودم ... سریع برای خودم کشیدم و نشستم سر میز ... اول تند تند مشغول دعا خوندن شدم .... این دعا تو سرم بخوره! اما باید می خوندم وگرنه غذا از گلوم پایین نمی رفت ... بعدش با سرعت مشغول بلعیدن شدم ... صدای مامی از پشت سرم بلند شد:
- چه خبرته دختر؟ یه کم آهسته بخور ...
نگاهی به پشت سرم کردم و گفتم:
- به! سلام لیزا جون ...
- سلام ... این چه وضع غذا خوردنه ویولت؟
- مامی خیلی گشنمه!
- غذا رو باید سی و دو بار بجوی! وگرنه هضم نمی شه ...
- اوه مامی ... می دونم کمک های اولیه رو بلدی ... بس کن دیگه همه حالش به اینه که اینجوری بخورم ...
- اگه دل درد گرفتی مسئولش خودتی ... از دانشگاه چه خبر؟
- خوب بود ... دوست داشتیم!
- مگه تو چند نفری؟
غش غش خندیدم و گفتم:
- من یه ایل دنبال خودم راه انداختم که دور تو بگردم ...
مامی دیگه با این جملات عجیب غریب من آشنا بود ... خندید و سرشو تکون داد ... همه شو که خوردم از جا بلند شدم و گفتم:
- ظرفاش دست مامی رو می بـ ـوسه ...
مامان صلیبی روی سیـ ـنه اش کشید و رو به آسمون گفت:
- یا مریم مقدس این دختر من هیچ موقع زمان مناسب ازدواجش نمی رسه ... خواهشا هیچ مردی رو بدبخت نکن!
جیغ کشیدم:
- مامیییییییییییییییی!
مامی خندید و من رفتم توی اتاق خودم ... گوشیم داشت زنگ می زد ... وای آراگل بود! سریع جواب دادم:
- الو ...
- دختر تنتو چرب کن! داداش من تو رو نکشه خیلیه!
غش غش خندیدم خودمو انداختم روی تخـ ـت و گفتم:
- خیلی عصبیه؟
- عصبانی واسه یه لحظه شه ... تازه اگه بدونی چقدر منو دعوا کرد ...
- بیخودددددد با تو چی کار داره؟
- می گه رفتی با دشمن من دوست شدی ...
به دنبال این حرف زد زیر خنده .... منم خندیدم و گفتم:
- وای دشمن هم شدم! آراگل به حرفش گوش ندیا ... تو دوست خودمی ...
- رفتم بهش گفتم تو باید کوتاه بیای ...
با هیجان گفتم:
- خوب؟
- هیچی انگار گفتم سرتو بذار لای گیوتین ... 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی