سرخوش راه افتادم سمت کلاس ... همین که رفتم تو همون اول روی یکی از صندلی ها نشستم ...
نگار هم پرید کنارم و گفت:
- سلام ... کلاس قبلی نبودی ... کجا غیبت زد؟
- سلام ... لباسم کثیف شده بود رفتم عوض کنم ...
- پس بچه ها راست می گن ...
- چیو؟
- قضیه قهوه پاشی رو ...
اوفففف چه زود همه جا پیچید! لبخندی زدم و گفتم:
- یه تسویه حساب بود ...
- باریکلا ... خوشم می یاد از رو نمی ری ...
- ما اینیم دیگه ...
- کیاراد هم اون ساعت نیومد ...
- خوب لابد رفته خونه دوش بگیره ... بدجور از موهاش قهوه می چکید ...
نگار بلند زد زیر خنده ... توجه همه جلب شد سمت ما ... نگام کشیده شد سمت پسرا ... نگاه آراد اینقدر خشمگین بود که بتونه گوشت تن یه نفرو آب کنه ... اما من عین خیالم نبود ... ترسم ازش ریخته بود و حالا فقط دوست داشتم بکوبمش ... منم شروع کردم به خندیدن تا بیشتر حرصش در بیاد و همینطورم شد ... با اومدن استاد ساکت شدیم و سعی کردیم جدی باشیم ... با درس نمی شد شوخی کرد ...
بعد از اتمام کلاس با سرعت نور پریدم از کلاس بیرون و در همون حال زنگ زدم به آراگل ... جواب داد:
- تازه اومدم از کلاس بیرون ویولت ...
- بدو آراگل ...
- چی شده؟
- بدو بیا دم در تا برات بگم ...
- کلاسم تموم شده ... دیگه باید برم خونه ... آراد منتظرمه ...
- ببین آراد ماشین نداره ...
- یعنی چی؟
- دوباره پنچرش کردم ...
- ویولتتتتتتت!
- حقشه می خواست منو قهوه ای نکنه ...
خندید و گفت:
- خوب توام که همین کارو کردی ...
- درسته! ولی بازم باید خالی می شدم ...
- امان از دست تو .... حالا من که نمی تونم تنهاش بذارم ...
- تو رو مسیح آراگل! با من همکاری کن من گناه دارم ...
- چی کار کنم؟!!!
- زنگ بزن بگو با من می یای ...
- بابا اینجوری دیگه تنوع زندگی داداشم خیلی زیاد می شه ...
هر دو خندیدم و من گفتم:
- خواهشششششششششش!
- تو این آرادو دق ندی که ول کن نیستی ... خیلی خوب وایسا اومدم ...
با هیجان پرشی کردم و گفتم:
- عاشقتم ...
گوشیو قطع کردم و دویدم ... صدای رامین رو می شنیدم ولی اصلا براش وقت نداشتم ... باید زودتر خودم رو می رسوندم به ماشینم و در می رفتم ... ماشین آراد هنوز سر جاش بود و نیومده بود بیرون ... پریدم پشت فرمون ... و ضرب گرفتم تا آراگل برسه ... اونم با سرعت از در اومد بیرون و نشست کنارم ... صورتش از هیجان قرمز بود ... گفت:
- برو ... برو الان می یاد دیوونه می شه ...
سریع راه افتادم و جیغ زدم:
- می خواااااااااااااااامت آراگل جوووووووونم!
یه کم که از دانشگاه دور شدیم آراگل گفت:
- ولی بدجور عذاب وجدان دارم ... گناه داره داداشم ...
- آراگل براش خوبه! اینجوری نشو دیگه ... الان باید بخندی ...
خندید و گفت:
- از کارای تو که خنده ام می گیره ... ولی دلم برای آراد هم می سوزه ... تا حالا هیچ دختری باهاش اینجوری نکرده می دونم الان هنگه ...
- خوب می شه کم کم ... باید عادت کنه ...
آراگل ضربه ای روی دماغم زد و گفت:
- شیطونی دیگه! کاریت هم نمی شه کرد ...
خندیدم و گفتم:
- خوب ... حالا دستور بدین کجا برم ...
- منو یه جا سر راهت پیاده کن ...
- هیشششش! من وظیفمه تو رو برسونم ... من دقم رو سر آراد خالی می کنم ولی خوب توام اینجوری اذیت می شی پس وظیفه منه که نذارم تو اذیت بشی و بخوای سوار تاکسی بشی ...
- بابا بیخیال!
- آدرس!
اسم خیابونشون رو که گفت با تعجب گفتم:
- کدوم فرعی؟
با شنیدن نام فرعی فهمیدم که فقط یه فرعی با خونه ما فاصله دارند ...
حیرت زده گفتم:
- همسایه هم بودیم نمی دونستیم!
با تعجب گفت:
- جدی؟
- اوهوم ...
- ولی ما اینجا خیلی قدیمی هستیم ... چطور تا حالا ندیدیمت؟
- چون ما یه ساله اومدیم اینجا ...
- پس بگو! وای دیگه بدتر هم شد ...
- چرا!
- لابد حالا نقشه های بدتر واسه داداشم پیاده می کنی ...
خندیدم و گفتم:
- آراگل یه سوال ...
- بفرما! باز سوالات شروع شد؟
خنده ام شدت گرفت و گفتم:
- ا! نخیرم ... آراگل داداشت خیلی مسلمونه؟
با خنده گفت:
- یعنی چی؟
- یعنی خیلی مذهبیه؟
اندکی مکث کرد و گفت:
- خب تا تو مذهب رو تو چی ببینی ...