صبح از صدای زنگ در بیدار شدم ... مچ دستم رو آوردم بالا و به ساعتم نگاه کردم ... ساعت نزدیک یک بود!!!! با حیرت از جا پریدم ... من اینهمه خوابیده بودم؟؟ با دیدن قرآن توی رخت خوابم تازه یاد ماجرا افتادم ... برش داشتم و با احترام گذاشتمش روی میز تحریرم ... دیده بودم مسلمونا چقدر به کتابشون اهمیت می دن و احترام می ذارن ... صدای زنگ کر کننده شده بود ... یه نفر دستش رو گذاشته بود روی زنگ بر هم نمی داشت ... پریدم سمت در و دقیقا جلوی در محکم خوردم زمین ... زمین سر بود ... لعنتی! داشتم مچ پام رو می مالیدم که اینبار طرف با مشت افتاد به جون در ... دیدم فایده نداره از جا بلند شدم و سریع باز کردم درو ... آراد با سر و وضع آشفته پشت در بود ... همین که منو دید چند لحظه نگام کرد و یه دفعه دادش بلند شد:
- معلومه کجایی!!!؟
هنوز منگ بودم ... تته پته کردم:
- من ... خوب ...
- کجا بودی؟!!!!! صد دفعه بهت زنگ زدم ... صدای چی بود پشت در ؟
چه خشن شده بود! فکر می کردم بعد از ابراز عشق مهربون تر می شه ولی انگار اشتباه می کردم ... تو فکر بودم چی بگم که اینبار دادش بلند تر شد:
- با تواممممم!
سریع خودم رو پیدا کردم و گفتم:
- چرا داد می زنی؟ خواب بودم!!!
- خواب؟!!! ساعتو نگاه کن ...
- نزدیک صبح خوابم برد ...
انگار حالش خوب نبود ... برعکس همیشه که دمپایی یا کفشش رو دم در در می آورد اینبار با دمپاییش اومد روی فرش و نشست لب مبل ... یه دستش رو دراز کرد و روی پشتی مبل قرار داد ... سرش رو هم تکیه داد به عقب و با دست دیگه اش مشغول ماساژ دادن پیشونی اش شد ... به خودم جرئت دادم ... رفتم نزدیکش نشستم و گفتم:
- خوبی؟!
- نه ... نه داغونم ...
- ببخش ... نمی خواستم نگرانت کنم ...
- فعلا که برای من از زمین و آسمون می باره ...
خودمو لوس کردم:
- چیه؟ فکر کردی خودمو کشتم ...
همچین تیز نگام کرد که حساب کار دستم اومد و لال شدم ... ولی حرفی نزدم ... اونم حرفی نزد ... دقابق توی سکوت سپری می شد ... دوست داشتم حرف بزنم ... دوست داشتم حرفای وارنا رو بهش بگم ... اما نمی دونستم چطوری ... من داشتم توی چنگال فشرده افکارم دست و پا می زد که اون گفت:
- صدای چی بود اومد پشت در؟
با انگشتام بازی کردم و گفتم:
- پشت در خوردم زمین ...
با تعجب گفت:
- خوردی زمین؟ پاشو ببینم! چیزیت شد؟!!! چرا حرف نمی زنی؟
از نگرانیش شیر شدم ... نیشم گشاد شد و گفتم:
- خوبم .... طوری نشد ...
یه کم نگام کرد و وقتی مطمئن شد هیچ دردی ندارم و راست می گم نگاشو دزدید ... بازم کمی سکوت کرد و سپس آهسته پرسید:
- دیشب ... راجع به دیشب ... چیزی یادته؟
با تعجب گفتم:
- یعنی چی؟
با کلافگی گفت:
- یعنی یادته که ... چی شد؟
فهمیدم منظورش چیه ... فکر کرده اینقدر مست بودم که هیچی یادم نمونده و الان خیلی راحت می تونه از زیر همه چی در بره ... سریع گفتم:
- چی فکر کردی؟ که پاتیل بودم ؟ نخیر ... همه چی هم خوب یادمه ... همون یه ذره خواب توی ماشینت مستی رو از سرم پروند ...
پوزخندی زد و گفت:
- مستی! پاتیل! عین پسرای لات حرف می زنی ...
- فکر کن لاتم ... آره فکر کن هستم ... خیالت راحت می شه؟
- انگار حالت خوب نیست ...
- تو خوب نیستی ... تو یه ترسویی ... ترسووووو! می خوای از زیر بار حرفایی که زدی شونه خالی کنی؟! آره ؟ برای همین می پرسی یادمه یا نه ...
باز دوباره چپ چپ نگام کرد و گفت:
- چی واسه خودت داری بلغور می کنی؟ می خواستم ببینم یادته یا نه که اگه یادت نیست یادآوری کنم و بعدش بشینیم با هم در موردش حرف بزنیم ...
خیالم راحت شد و نا خودآگاه اهی از سر آرامش کشیدم ... لبخند کمرنگی نشست کنج لبش و اینبار با ملایمت پرسید:
- حالت بهتره؟
- بد نیستم ...
- همیشه همینقدر می خوری؟
خجالت کشیدم ... مشغول بازی با پایین لباس خواب گل گلیم شدم و گفتم:
- نه ... دیشب حال خوبی نداشتم ...
- چرا؟! چی اذیتت می کرد؟
صادقانه گفتم:
- دیدن محبت های فرزاد به غزل ... حسودیم می شد ...
انتظار داشتم بهم بخنده ولی دوباره اخماش در هم شد