الان برای چی فهمیدی؟! برای چی؟
گریه ام شدت گرفت ... رفتم طرفش الان فقط می خواستم بغلش کنم ... من حاضر بودم صیغه اش بشم ... تا آخر عمرم حاضر بودم همینطوری کنارش زندگی کنم ... حالا که دین اون اینطور می خواست من حاضر بودم به پاش بسوزم ... دستامو باز کردم و همین که خواستم بغلش کنم دستاشو گرفت به سمتم ... کف دستاش عرق کرده و لرزش دستاشو حس می کردم:
- نه ... نه ویولت ... بذار پاک بمونه ... چهار سال صبر نکردم که حالا با یه هوس خرابش کنم ...
سر جام موندم ... آراد اشکاشو پاک کرد و رفت سمت در ... چه طوری می تونستم جلوش رو بگیرم ... الان حالش خوب نبود ... باید می ذاشتم برای بعد ... بعدا حتما باهاش حرف می زدم ... از اتاق رفتم بیرون ... جلوی در اتاق ایستادم ... اونم جلوی در ورودی ایستاد ... یه لحظه برگشت طرفم ... اخم روی صورتش جذاب ترش کرده بود ... زمزمه وار گفت:
- لباست رو عوض کن ... راحت بخواب ...
سرم رو تکون دادم ... چرخید که بره ... ولی انگار پشیمون شد ... دوباره چرخید ... کلافگیش به قدری مشهود بود که که دلم به حالش سوخت ... چرا داشت با خودش اینجوری می کرد؟ چند لحظه چشماشو بست ... دوباره باز کرد و گفت:
- اینقدر گریه نکن ویولت ... بس کن دیگه ... من نمردم ... اگه یه روز مردم گریه کن ... زنده ام و دیگه ... دیگه هم نمی تونم بیخیالت بشم ... خوب بخوابی عشق من!
بعد از گفتن این حرف سریع تر از خراب شدن یه خواب خوش از خونه رفت بیرون ... در به هم خورد و من کنار دیوار تا شدم ... بین خوشحالی و ناراحتی در نوسان بودم ...
حالا باید چی کار می کردم؟ لحظاتی همونطور موندم ... سرم به شدت درد می کرد ... قد یه کوه سنگین شده بود ... از جا بلند شدم و رفتم توی حموم ... دوش آب سرد رو باز کردم و با لباس ایستادم زیرش یه لحظه نفسم بند اومد ولی توجهی نکردم ... به این شوک نیاز داشتم ... ده دقیقه ای زیر آب موندم تا حالم جا اومد ... لباسام رو در اوردم حوله م رو تنم کردم و رفتم بیرون ... از داخل یخچال یه مسکن برداشتم خوردم ... حس می کردم خوابم و دارم توی خواب راه می رم ... یعنی آراد به عشقش اعتراف کرد؟ به همین راحتی؟ نشستم سر میز ... سرم رو گرفتم بین دستام ... حس می کردم قفسه سینه ام با درد بالا و پایین می شه ... اصلا نمی فهمیدم چه مرگمه ... دلم گریه می خواست ... پس سرم رو گذاشتم لب میز و از ته دل زار زدم ... صدای آراد پیچید تو ذهنم:
- گریه نکن ... مگه من مردم؟
دوست داشتم گریه نکنم ... ولی مگه می شد؟ هق هقم بند نمی یومد .... باید با یه نفر حرف می زدم ... بی توجه به ساعت رفتم سمت موبایلم ... بازم حامی من برگشته بود ... بی فکر شماره وارنا رو گرفتم ... با سومین بوق صدای سرحالش پیچید توی گوشی:
- bébéJoyeux Noël (کریسمس مبارک عزیزم)
بغضم رو قورت دادم و گفتم:
- Merry Christmas
- چطوری عزیز من؟ می خواستم خودم بهت زنگ بزنم ...
- خوبم ... تو ... خوبی؟ ماریا؟
- خوبه سلام می رسونه ... زندگی داره بهمون لبخند می زنه ...
- خوشحالم ...
- کجایی؟ نکنه خونه ای؟! هیچ صدایی نمی یاد ...
- آره خونه ام ...
- ویولت!!!! از تو بعیده ... تو شبای کریسمس تا صبح مشغول رقصیدن و شیطنت بودی!
- وارنا ...
یه دفعه بغضم ترکید ... چند لحظه سکوت شد و یه دفعه با ترس گفت:
- ویولت ... ویو!! چی شده؟
- وارنا دلم گرفته ...
- آخ آخ ... خواهر من ... باز داری خودتو برای من لوس می کنی ؟
- نه ... کاش خودمو لوس می کردم ...
جدی شد و گفت:
- چی شده ...
باید به وارنا می گفتم ... اون تنها کسی بود که می تونست درکم کنه ... اونم عاشق بود ... زمزمه کردم:
- عاشق شدم ...
و در کمال تعجب شنیدم:
- می دونم ...
- چی؟!!!!
- از همون اول می دونستم آراد رو دوست داری ... محاله تو سر به سر کسی بذاری که دوسش نداری ... اینبار هم که با هم اومدین شکم به یقین تبدیل شد ... خوب عشق که بد نیست ویولت ... چی باعث شد اشکت در بیاد؟
- اونم منو دوست داره ...
- بهت گفت؟
- اوهوم ... همین امشب ...
- پس بالاخره حرف زد ...
با تعجب گفتم:
- چی؟!
- اون سه چهار روزی که اینجا بودین از من سوالایی می پرسید که می فهمیدم منظورش چیه ... ولی به روش نیاوردم ...
- مثلا چی؟
- در مورد دینمون ... در مورد اینکه اگه یه نفر توی خونواده ما تصمیم به ازدواج با یه مسلمون بگیره باهاش چه برخوردی می شه ...
- خوب ... خوب تو چی گفتی؟
- ترسوندمش ...
- یعنی چی؟
- می خواستم ببینم چند مرده حلاجه ... بهش گفتم اون شخص طرد می شه ...
دهنم باز موند ... با هق هق گفتم:
- واقعا؟!
- اوه نه ویولت ... مگه ما می تونیم تو رو طرد کنیم ؟