داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

  چند میلیمتر مونده به لبام یه صدایی از حیاط اومد سامیار سریع بلند شد رفت لب پنجره منم پتو رو کشیدم روم و مخالف جهتش خوابیدم یه لحظه فکر کردم بحثمون اول سر چی بود؟
سامیار-گربه بود 
من-شب بخیر سامی 
سامیار اومد رو تخت هر چی صدام کرد جواب ندادم می خواستم یکم اذیتش کنم
سامیار-لعنت به این شانس نگا کنا لحنشو یکم مظلوم کرد 
سامیار-حالا من کیو تو بغلم بگیرم
من-معلم مهدتو عزیزم 
سامیار-نفس بیداری اذیت میکنی 
من-سامی خستم شب بخیر
سامی-لاغر شب بخیر تو درست حسابی بگو
من-تو مگه جواب سوالامو دادی 
سامیار-نفس به خدا الآن وقتش نیست میگم بهت دیگه با ترش رویی گفتم
من-پس کی وقتشه سامیار داری مشکوک میزنیا روم اومد بغلم کرد و سرمو بوسید لعنتی نزدیکم میشد همه چی رو یادم می رفت زمان پیشش معنی نداشت چه برسه به فرانک
سامیار-درموردش حرف می زنیم قول میدم اصلا همین فردا باشه چیزی نگفتمو سعی کردم بخوابم 
صبح با صدای زنگ گوشی سامیار بلند شدم خودش که غش خواب بود دستشو از دورم باز کردم یه غلت زد تلفونو جواب دادم
من-بله با شنیدن صدا سنگ کوپ کردم
فرانک-سامیار سامی عزیزم چرا جواب نمیدی 
من-شما(می خواستم مطمئن شم خودشه)
فرانک- ا نفس تویی فرانکم قطع کردم ساعتو نگا کردم حدود11 بود پلکامو رو هم فشار دادمو یه نفس عمیق کشیدم کافی نبود یکی دیگه بازم کافی نبود منفجر شدم
من-سامیار بیچاره یهو مثل شوک زده ها از خواب پرید دلم به حالش سوخت با اینکه سرش داد زدم ولی مثل همیشه جوابمو داد
سامیار-جانم جان سامیار چیزی شده؟با همون تن صدای بلند گفتم
من-چی می خواستی بشه این زنیکه کیه این وقت زنگ میزنه سامیار جان سامیار جان میکنه تازه اسمشم فرانکه خانومه (صدامو بلند تر کردم ) هان سامیار حرف بزن تا دیوونه تر از این نشدم دستاشو آورد تا بازومو بگیره و آرومم کنه
من-دست به من زدی نزدی ها من توضیح میخوام اونم همین حالا می ترسیدم دستش بهم بخوره دوباره همه چی یادم بره
سامیار-باشه باشه برات توضیح میدم عزیزم آخه تو چرا اینجوری می کنی؟
من-پس چه جوری کنم یه زن زنی که اسمش برام خیلی آشناست زنگ زده به شوهرم 
سامیار-خودت میگی شوهرم نه شوهر اون به من اعتماد نداری؟
من-دارم ولی حرفایی که این خانوم میزنه مال آلان نیست مال چند وقت پیشه که تهدیدم کرد از زندگی سامیارو من برو بیرون انگار سامیارم قاطی کرده بود 
سامیار-غلط کرد گفت خیلی بیجا کرد گفت گنده تر از دهنش حرف زده چرا به من نگفتی آخه
من-بهت صد دفعه فرصت توضیح دادم گفتی نه نگفتی دیگه می خواستم از زبون خودت بشنوم میفهمی از زبون خودت دیگه داشتم می لرزیدم
سامیار-قول میدم نفس قول که همین امشب برات تعریف کنم فقط به من اعتماد داشته باش باشه
 من-همین الآن میخوام بشنوم یه نفس عمیق کشید
سامیار-فرانک همونی هست که حدس زدی پیدا شده با دخترش ولی اونقدر عوض شده که لحظه اول که دیدمش نشناختمش بچه رو هم نمیخواد
من-بقیه اش
سامیار-بقیه اش باشه واسه ی شب الآن بگم باید چند ساعت این تو بمونی این میشا هم تیکه پرونیاش شروع میشه تا حدی آروم شده بودم
من-شما دوتا چه پدر کشتگی باهم دارید آخه
سامیار-بحث پدر کشتگی رو ول کن منو بچسب که معده درد گرفتم از گشنگی
من-از بس دیشب هرچی گفتم من خوبم خودم غذامو می خورم گوش ندادی نفهمیدی چی خوردی
سامیار-یه خانوم که بیشتر نداریم
من-اا نه تورو خدا داشته باش
سامیار-پشت دستمو داغ کرد همون یدونه اشم دیوونگی بود گرفتم
صبح با نور آفتابی که می خورد تو صورتم بیدار شدم.یک کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم رفتم دست و صورتمو شستم اومدم بیرون..اتردین هنوز خواب بود..شیطونه میگفت برم بزنم سیستمشو بیارم پایینا..بیخیال پا شدم رفتم صبحونه بخورم.طبق معمول میلاد و شقی داشتن صبحونه می خوردن
من:باباچه خبره شما همیشه اولید؟میلاد:اول سلام دوم کلام..من:علیک..میلاد:چیه اعصاب نداری؟من:هیچی..
میلاد: آقاجون تو چرا انقدر این داداشه منو اذیت می کنی؟ بخدا گناه داره نکن این کارا رو..
من:من باهاش کاری ندارم بعدم ازاین به بعد میخوام یک حالی ازش بگیرم که واسه من قلدربازی درنیاره و...دیدم میلاد با ابرو داره میگه نه نه که برگشتم دیدم دکی زبل خان اینجاس که دست به سینه وایساد وگفت..
اتردین:خب می گفتی؟
من:به شما یاد ندادن سلام بدید؟اتردین:به شما چی به شما یاد ندادن به بزرگترت باید سلام کنی..
من:بزرگی به  قد و قواره نیست به اینجاس..با دستم به مغزم اشاره کردم..که خندید و
گفت:از اون لحاظ بازم من بزرگترم...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی