یکم مونده بود که برسم پایین کوه که نمی دونم کدوم گاوی اومد بهم تنه زد که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم کله ملق خوردم رفتم پایین...........
با دیدن میشا که از سراشیبی کوه داشت میفتاد جیغی کشیدم:
ـ مییییییییییییییییییششاااا اااااااااااااااااا!!!!!!!!
اتردین سریع خودش رو رسوند کنارم با دیدن میشا دو دستی کوبوند رو سرش و رفت پیش میشا..... منم سریع خودمو رسوندم پیشش....همه درحال پچ پچ بودن و با نگرانی به پایین نگاه می کردم....
نفس هم تو بغل سامیار بود و چشماش رو بسته بود و سامیار دلداریش می داد....
رفتم بالا سر میشا و با عصبانیت به پسری که بالا سرش بود و نگران بهش خیره شده بود نگاه کردم و داد زدم:ـ مرتیکه حواست کجاست؟ چرا به دختر مردم تنه میزنی!پسر به تته پته افتاد و اتردین با عصبانیت بلند شد و یقه پسره رو گرفت و یه مشت حوالی صورتش کرد و با اینکار نصف پسرا اتردین رو گرفتن تا از پسرک جداش کنن و نصف دیگه هم اون پسررو گرفتن تا از ضربات دست اتردین نجاتش بدن....... میشا با بی حالی به من نگاه می کرد و با عصبانیت به پسره و با خنده گفت:
ـ حقشه!و باهم زدیم زیر خنده..... سعی کردم میشا رو بلند کنم اما زورم نرسید و اتردین بعد از اینکه حال پسره رو مفصل جا آورد و بادمجونا رو تو صورتش کاشت اومد طرف میشا و بغلش کرد و بردش سمت ماشین... من و نفس هم دنبالش رفتیم... از بوفه نزدیک اونجا یه آب قند برای میشا گرفتم و درحالی که هم می زدم بردم بهش دادم تا یکم حالش جا بیاد..... اتردینم مدام قربون صدقه اش میرفت!
با خنده گفتم:ـ ایییییش! زن ذلیل حالا که چیزی نشده اینطوری می کنی!و نفس هم با من خندید که گفتم:ـ زهر انار! سامیار که زن ذلیل تره هی دم به دقیقه ماچ ماچ!
که با این حرف من نفس سرخ شد و با عصبانیت نگام کرد و اتردین و میشا هم خندیدن.... نفس هم برای دفاع از خودش گفت:ـ اه اون شبو یادت رفته با میلاد.........دستمو گذاشتم رو دهنشو گفتم:ـ خواهر، داشتیم!؟؟!؟؟!
که نفس خندید و گفت:ـ شوخی کردم بابا.....
من:حالا میشا حالت خوبه؟! بهتری؟
میشا: آره چیزی نیست...
اتردین: مگه نگفتم از پیش من جم نخور هان؟!
من: اه اتردین الآن وقت دعوا نیست به جاش پاشو برو با خانومت خوش باش دیگه نیومدیم اینجا که هی دعوا مرافعه کنیم اتفاقه دیگه پیش میاد!اتردین دست میشا رو گرفت و میشا هم که دوباره مثه اول شده بود با اتردین راه افتادن بالا که وسایلشونو ور دارن.....
نفس و سامیارم رفتن و پشت سرش من..... یه نگاه به دور و برم کردم و میلاد رو دیدم که داره با تلفن حرف میزنه.....
کارش که تموم شد اومد سمتم و با لبخند همراهیم کرد......
همینطور که دستم رو گرفته بود
گفت:ـ کی بیام خواستگاری؟
من: هنوز زوده میلاد.... باید یه جوری رفتار کنم که اشکان شک نکنه...
میلاد: ای بابا تو که همش میگی زوده.....
من: همینه که هس! مشکلیه!؟میلاد: نه مشکلی نیست فقط من یکم عجولم خب! تا کی باید مخفی کاری کنیم؟ این مامان منم میخواد دختر خالمو برام بگیره...
اخمام رفت تو هم و هیچی نگفتم....میلاد خندید و گفت:ـ الآن قهر کردی؟.........
میلاد: ای بابا مامانم میخواد دختر خالمو بگیره من که نمی خوام بگیرم!با این حرفش خنده ام گرفت ولی بازم هیچی نگفتم و وقتی رسیدیدم بالا وسایلمون رو برداشتیم و راه افتادیم..... میلاد اومد پشتم و زیر گوشم گفت:ـ مواظب خودت باش جیگرم......
و من هم جلوتر رفتم و ازش جدا شدم....
خداییش خیلی حال کردم اتردین حال اون یارو گرفت.پسره ی پررو رو بگیرم بکوبونمش!!
به کمک اتردین و شقی از ماشین اومدم پایین شقی که رفت پیشه میلاد جونش!منم موندم پیشه اتردین.خواستم یکم تند راه برم که این اتردین برام دست نگیره بگه ریقویی(!).بااین که پام خیلی درد می کرد ولی تند می رفتم بازومو از پشت کشید گفت:
اتردین:هی خانوم وایسا ببینم عمرا دیگه بذارم از بغلم جم بخوری بعدم الآن من که می دونم پات درد می کنه بیا تکیه بده به من راه برو..با این که از خدام بود ماسک بی تفاوتی به صورتم زدم گفتم:
من:تو هم که چایی معطل قندیاا..
خندیدوگفت:یعنی چی؟
من:یعنی این که تا دیدی من پام درد گرفته میگی بیا به من تکیه کن.
می خوای فیض ببری..