من-نه مثل اینکه باورت شده من کیسه برنجم رو به روم رو صندلی نشسته بود و فقط نگام می کرد منم ترجیح دادم سکوت اختیار کنم بعد چند دقیقه دستشو چند بار کلافه فرو کرد تو موهاشو رفت دراز کشید رو تخت و دستشو دراز کرد سمتم
سامیار-واقعا میخوای بری؟
من-بلی این تنها آرزوی اینجانب نفس فروزان است
نشست روی تخت
سامیار-میشه جدی باشی؟ سرمو تکون دادم که گفت
سامیار-من نمیذارم بری
از روی کاناپه بلند شدم و رفتم سمت در
من-برو بابا من بخوام برم میرم کسی هم جلو دارم نیست
دستم روی دستگیره در بود که اون یکی بازوم کشیده شد چسبوندم به دیوار با اون یکی دستم که آزاد بود سعی کردم دستمو که با دستش محکم چسبونده بود به دیوار جدا کنم ولی اون یکی دستمم گرفت تو دستش و گذاشت رو قلبش با دستم کوبیده شدن دیوانه وار قلبش به قفسه سینه اش رو حس می کردم از بین دندونای کلید شدش گفت
سامیار-لعنتی من نمیذارم بری نه حالا نه هیچ وقت دیگه فهمیدی؟
فهمیدی رو همچین بلند گفت که پرده ی گوشم پاره شد ولی لذتی که از حرفش بهم دست داد به کر شدنم می چربید از دیوار جدام کرد و سرمو چسبوند به قلبش خدای من چه ملودی قلبم آرامش و مثل خون تو بدنم پمپاژ کرد
سامیار-می شنوی آره خب پس خوب گوش کن این قلب برای تو می زنه می فهمی درک می کنی اون موقع تو میگی میخوام برم
دیگه چی می خواستم اگه خدا همون لحظه جونمو ازم می گرفت راضی بودم انگار زمان متوقف شده بود و من بودم و سامیار ،سامیار بود و من لبشو چسبوند به گوشم ناخودآگاه سرمو چسبوندم به گردنم که سرش بین سرم و گردنم حبس شد یه نفس عمیق توی گودی گردنم کشید که مور مورم شد
سامیار- د لامصب می فهمی دوست دارم حالا بازم میخوای بری ؟هیچی نگفتم یعنی زبونم یاری نمی کرد انگار قفل شده بود یادم رفته بود چطوری میشه حرف زد فقط مغزم بهم فرمان داد که دستمو دور کمرش حلقه کنم و سرم و از گردنم جدا کنم و بذارم رو سینه اش یه نفس عمیق دیگه تو گردنم کشید و بعدش چونش رو گذاشت رو موهام
سامیار-آخرم نگفتی اسم عطرت چیه
نخودی خندیدم و سرمو آوردم بالا چشمامو گرد کردم و نگامو دوختم به مردمک لرزون نگاش دیگه لرزش عصبی نداشت حتی عصبانی هم نبود تو نگاش فقط و فقط آرامش بود و آرامش که این آرامش و با نگاش به منم تزریق می کرد من- اسم عطر منو می خوای چیکار
سرش رو خم کرد پایین و پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم نفسای داغ و پر حرارتش صورتمو نوازش می کرد نفساشم بوی عطر سرد و خنکش رو می داد
سامیار- دوست دارم بدونم خانومم از چه عطری استفاده میکنه لبامو غنچه کردم و گفتم
من- نمی خوام بگم
سریع پیشونیش رو از پیشونیم جدا کرد و یکی ازدستاشو گذاشت پشت گردنمو اون یکب رو گذاشت رو کمرم سرش فرو کرد تو موهام یه نفس کشدار کشید صداش ایندفعه خش دار بود دستش کوره آتیش گردنمو کمرم می سوزوند فشار دستش رو کمرم زیاد شده بود سامیار-نفس موهات چه بوی خوبی میده مثل بچه های تخس جواب دادم
من-می دونم
سامیار-شما چیزی نمی خوای بگی؟
صدام رنگ شیطنت به خودش گرفت
من-نه
سامیار-مطمئن؟
من-آره مگه باید چیزی بگم؟
سامیار-یکم فکر کن یادت میاد با یکم بدجنسی گفتم
من-آهان باید به بابام بگم ساعت قطعی پروازمو بهم بگه
دیگه داشت حرص می خورد تابلو آهان سامیار خان بکش گهی زین به پشت گهی پشت به زین فعلا نوبت منه به تازونم
سامیار-جوجو منظورم اینه که به من نمی خوای چیزی بگی
من-صبر کن صبر کن یادم اومد باید ازت خداحافظی کنم دستشو از گردن و کمرم برداشت و گذاشت رو دوتا بازوهام سرشو یکم آورد پایین تا صورتش رو به روی صورتم قرار بگیره وقتی نگاه کلافش رو دیدم سرمو یکم خاروندم بعدش مثل بچه ها گردنم رو خم کردم که موهام به خاطر لخت بودنش همش ریخت سمتی که سرم خم بود و یه طرف گردنم لخت شد
من-خب یکم راهنمایی کن
سامیار-اولش /د/ داره
خودمو زدم به خریت بذار یکم دیگه اذیتش کنم