داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 با هم رفتیم پایین و بقیه بچه ها هم از چمدون ما و لباسای بیرونمون تعجب کردن و میلاد گفت:ـ بچه ها ما داریم میریم سفر!!! البته جمعه صبح بر می گردیم! میخوام شقی از کسلی دراد! (و رو به من گفت) بریم؟!من با لبخند: بریم!و از بچه ها خداحافظی کردیم و میشا در گوشم گفت:ـ مراقب خودت باش!با ترس نگاهش کردم که خنده ای کرد و 
گفت:ـ شوخی کردم برو به سلامت!!!!!
با لبخند از در خارج شدیم و سوار ماشین شدیم و چمدون رو گذاشتم تو صندلی عقب. و میلاد ماشین رو روشن کرد و د برو که رفتیم!توی راه هی از میلاد می پرسیدم کجا میریم اما اون جوابی بهم نمی داد!هی هم اذیتش می کردم و می گفتم: رسیدیم؟! اونم می گفت: نه نرسیدیم!
 بدبخت رو عاصی کردم! ولی خودش می دونست کرم ریزیه!!!(اگه من کرمم رو به این میلاد نریزم کی بریزه؟! حتما هووم بریزه!)
توی راه هی می خواستم بخوابم اما دوست داشتم از بودن با میلاد لذت ببرم و نهایت استفاده رو از بودن باهاش بکنم بدون هیچ دغدغه ای!!!بعد از چند ساعت انتظار و کنجکاوی رسیدیم به یه جای آروم و کلی ویلا اطرافش و میلاد یکی از اون خونه ها رو اجاره کرد برای دو شب.خوشحال بودم که تنها نیستم چون یه پیرزن اونجا زندگی می کرد تو ویلای روبه رویی یه جورایی همسایه ما می شد. بعد از اینکه وسایل رو گذاشتیم تو ویلا بیرون اومدم و به اطراف نگاه کردم. سرسبز بود و هوا هم ابری بود... یه بوی خاصی می داد هوای بیرون و لذت بخش بود و سرد! درختا همه پشت سر هم و یه پارک هم بغل ویلای کناری بود. راستش به غیر از سرسبزیش بقیه اش دلگیر بود...چون خیلی خلوت بود. اما میلاد می گفت هنوز اصل کاری مونده که فردا نشونم میده. با سوز سردی که اومد به خودم اومدم و رفتم تو خونه و میلاد رو دیدم که روی کاناپه لم داده.اینجا فقط یه خوابه بود. رفتم لباسم رو عوض کنم. اتاقش تقریبا بزرگ بود می شد میلاد مثلا رو زمین بخوابه!یه لباس آستین بلند با یه شلوار ورزشی که بیشتر تو خونه می پوشیدمش و مشکی بود رو گذاشتم رو تخت تا بعد از حموم بپوشمشون و حوله رو برداشتم رو رفتم حموم. بعد از حموم موهام رو خشک نکردم و بافتمش و قیافه ام با اون لباسا و موها خیلی با نمک و قشنگ شده بود. شده بودم مثه بچه ها!!! سریع از اتاق بیرون رفتم و به میلاد گفتم:ـ شام نیمرو یا املت!؟؟میلاد: املت!و من دست به کار شدم و گوجه و تخم مرغ رو آوردم و میلاد هم اومد کمکم و دوتایی باهم یه املت خوشمزه درست کردیم که با کلی شوخی و خنده خوردیمش!بعد از اینکه شاممون رو خوردیم میلاد سفره رو جمع کرد و من ظرفا رو شستم. میلاد بعد مسواک رفت تو اتاق. با یادآوری مسواک حالم گرفته شد چون خمیر دندون مورد علاقه ام رونیاوردم! ولی به هرحال مسواکم رو زدم و رفتم رو تخت کنار میلاد و طلبکارانه نگاهش کردم که با تعجب گفت:ـ چیه؟!من: برو پایین!
میلاد: اوا شقی؟!
من: شقی نداریم دیگه میلاد حداقل امروز رو برو پایین فردا می تونی بیای البته اگه اصرار کنی!میلاد با خنده زد رو نوک بینی ام و 
گفت:ـ چشم هرچی خانوم خوشگلم بگه ولی بدون آهم شلوارتو میگیره ها!!!!!با خنده نگاهش کردم و رفتم زیر پتو و بدون جواب به میلاد خوابم برد.
صبح با نور چراغ قوه که میلاد تو چشمم مینداخت بیدار شدم!دستی به چشمام کشیدم و دوباره بستمشون و هی باز و بسته اش کردم تا خوب شه. با غر غر رو به میلاد 
گفتم:ـ بمیری با این بیدار کردن محبت آمیزت میلاد!!!و از رو تخت پا شدم و رفتم سمت دستشویی و سرم رو کامل گرفتم زیر شیر آب و بیرون آوردم. چشام پف کرده بود قیافه ام فجیع شده بود. دوباره سرم رو کردم زیر شیر آب و این دفعه یکم پف چشمام کمتر شد. مسواکم رو که زدم اومدم بیرون و با حوله سر ، موهام رو خشک کردم.میلاد آماده آماده بود. با تعجب به میلاد و ساعت نگاه کردم. ساعت یک و نیم بود؟!!؟! میلاد از قیافه متعجب من خنده اش گرفت و گفت:ـ خب هرچی صدات کردم بیدار نشدی مجبور شدم با چراغ قوه بیدارت کنم اونم این ساعت تقصیر خودته!!!
من: حالا کجا میخوای بری؟!
میلاد: جایی نمیخوام برم میخوام باهم بریم همونجایی که قولشو بهت دادم.با خوشحالی دستامو بهم کوبیدم و رفتم تا حاضر بشم اما میلاد کمرم رو گرفت و به سمت خودش برم گردوند و گفت:ـ اول برو تو آشپزخونه یه چیزی بخور بعد بیا. 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی