داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

جوابشو ندادم و از در زدم بیرون فکر کنم خیلی براش گرون تموم شد چون لحظه آخر که صورتشو دیدم قرمز شده بود خودمم ناراحت می شدم از اینکه حرصش بدم ولی لازمه گوشیم زنگ خورد 
من-بله صدای زنونه  آشنایی تو گوشم پیچید 
صدا-سامیار؟ 
من- فرانک تویی؟ 
فرانک-آره باید ببینمت
با بسته شدن در من و میشا به نفس که صورتش از عصبانیت قرمز شده بود نگاه کردیم........ واقعا که این پسرا شورشو در آوردن.... همیشه بهترین موقعیت ها و بهترین لحظات رو خراب می کنن و تبدیلش می کنن به یه خاطره بد.... واسه چی؟ واسه خنده!!! با عصبانیت رو به اتردین و میلاد نگاه کردم و گفتم:ـ نقشه کی بود اینکار زشت؟!اتردین با ترس نگاهی به چهره بر افروخته من انداخت و گفت:ـ سامیار......من: اهههههههه! از بس کلش بو قورمه سبزی میده!!شما چرا انجامش دادید؟! نگفتین سکته ناقص می زنیم؟! کارتون واقعا زشت بود..... واقعا که ..... اتردین از تو دیگه انتظار نداشتم........میلاد با حالت بامزه ای گفت:ـ یعنی از من انتظار داشتی؟!حتی اون حالتش هم نتونست تغییری در من ایجاد کنه و گفتم:ـ بله با اونکاری که.....و بقیه حرفم رو خوردم ......... نمی خواستم اشتباهاتش رو به روش بیارم.........دستم رو تو موهام فرو بردم و به سمت مخالف پسرها نگاه کردم.......میشا روی مبل نشسته بود و تو شوک بود و پوست لبش رو میکند و نفس هم به دیوار زل زده بود و معلوم نبود داره به چی فکر می کنه.........سامیار خیلی بد رفتار کرده بود......... حس کردم غرور نفس جریحه دار شده اما من نمی‌ذارم دوست جون جونیم ناراحت بشه، این سامیار فکر کرده کیه؟! مرتیکه از خودراضی!!!! سرم رو تکون دادم تا از شر فکرای ناجور خلاص شم و سریع به طبقه بالا رفتم و خودم رو ولو کردم رو تخت و ساعدم رو گذاشتم رو پیشونیم...... به ساعت کنار عسلی نگاه کردم....ساعت 6 بود.... حوصله ام سر رفته بود این پسرا اگه این کارو نمی کردن می تونستیم کلی خوش بگذرونیم اما.....همیشه وقتی اساسی میرم تو فکر گوشه لبم رو گاز میگیرم و الان هم همین کارو کردم...... باید حال سامی رو بگیریم......این نفس خودش بهتر میدونه چطوری اینکارو کنه و طبق مشاهدات و تحقیقات شبانه روزی منو میشا(!) سامیار عاشق نفس شده......پس باید یه جوری عشقولانه تحریکش کنیم!!!!از این فکرای مسخره ام خنده ام گرفت ولی بد هم نمی گفتم....ولی باید با میشا و نفس بیشتر بشینیم و مخای آکبندمون رو کار بندازیم....با صدای زنگ گوشیم دست از فکر کردن برداشتم و بدون نگاه کردن به صفحه گوشی با بی حوصلگی جواب دادم:ـ بله بفرمایید؟!صدای اشکان با عصبانیت توی گوشی پیچید:ـ بله و درد ، مرض ، کوفت!!!من: هوی هوی هوی چته تو ؟!؟! زنگ زدی فحش بدی یا کار داری!؟ اگه میخوای تا فردا فحش بدی قطع کنم؟!با فریاد اشکان توی جام سیخ نشستم:ـ این پسره کیه گوشیت رو جواب میده؟!یه لحظه رنگم پرید و با من و من گفتم:ـ ک.. کدوم.. کدوم پسره ، درباره چی حرف میزنی؟!اشکان: خودت رو به اون راه نزن... همون که میگه شوهرتم!با شنیدن این حرف نفسم بند اومد و یاد عصبانیت میلاد افتادم........من: شوهرم؟! حالت بده ها!(و یه خنده عصبی کردم!)اشکان: دروغ نگو پرهام میگفت یه پسره گوشیت رو جواب میده میگه من شوهرتم!چشمام چهارتا شد و با تعجب و عصبانیت پرسیدم:ـ مگه پرهام شماره ام رو داره!؟ کدوم بیشعور ابلهی شماره ام رو بهش داده!؟اشکان: من دادم !!!! دلم خواست دادم بهش و میبینم که دست گل به آب دادی دختر عمه ی عزیزم!دیگه کنترلم رو داشتم از دست می‌دادم:ـ خفه شو بیشعور آشغال!!!اشکان خنده ای کرد و گفت:ـ میبینم که کم آوردی!!!!با عصبانیت گفتم:ـ خفه شو پرهام آشغاله واسه رسیدن به هدفش دست به هرکاری میزنه و هی دروغ میگه...... تو حرف دوستت رو بیشتر از حرف دختر عمه ات باور داری؟!اشکان با عصبانیت داد زد:ـ بله که حرف دوستم رو بیشتر قبول دارم!!!! بهم ثابت کرده..... اسم آقاتون هم میلاده مگه نه؟!دیگه اشکم دراومده بود........ با تعجب گفتم:ـ میلاد؟! کسی به این اسم... نمی‌شناسم...... من شوهر ندارم عوضی!اشکان: من ازتون عکس دارم جوجه!!!!قلبم شروع کرد به تند تند زدن....... باورم نمیشد پرهام اینقدر پست باشه..... این همه مدت زیر نظر داشت منو؟! واییییییی فکر کنم همون روز که با میلاد دوتایی رفتیم بیرون این دنبالمون اومده!!!!من: دروغ میگی!!! اگه راست میگی عکسارو برام بفرست!!!یه لحظه اشکان صداش قطع شد و فهمیدم که داره دروغ میگه و عکسی نداره و اینا همش باد هواس!!!!!

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی