داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 آره دقیقا منم همینطور فکر می کنم ...
- باید زنش بدم ... این تا دو سال دیگه منو شقه شقه می کنه ...
آراد که وسط لابی بزرگ ساختمون ایستاده بود با اخم گفت:
- د بیاین دیگه ... چقدر لفتش می دین ...
فرزاد گفت:
- اووووو حالا انگار بچه اش تو دیگ داره می جوشه ... نکنه نیاز پیدا کردی به چیز ...
آراد دوباره راه افتاد و گفت:
- خودت دائم به چیز نیاز داری ...
فرزاد خنده اش گرفت و گفت:
- اصلا فکر نکنی من شب ادراری دارما ... فقط تو روز نیازم به چیز مبرم می شه ... باور کن!
آراد خنده اش گرفت و دیگه حرفی نزد ... جلوی در آسانسور که ایستادن دوباره رنگم پرید ... خوب یادمه وقتی فقط هفت سالم بود توی آسانسور خونه دوست بابام گیر افتادم و از همون بچگی یه نوع ترس عجیب نسبت به آسانسور پیدا کردم ... تا جایی که می شد ازش فرار می کردم ... ولی هفده طبقه رو نمی شد با پله رفت!!! آراد در آسانسور رو باز کرد و با چمدون ها رفت تو ... فرزاد در رو نگه داشت و رو به من گفت:
- شما بفرمایید ... این بچه ام یه کم شعورش نم کشیده ... نمی فهمه جنس لطیف مقدم تره ...
لبخند کجی زدم و ناچارا رفتم تو ... انگار وارد قتل گاهم شده بودم ... چشمامو بستم و چند نفس عمیق کشیدم ... فرزاد هم اومد تو و در بسته شد ... حالا خوبه آسانسور شیشه ای نبود!!! وگرنه من در جا سکته می زدم ... دکمه هفده رو که فشار دادن دسته کیفم رو محکم توی دستم فشار دادم و زل زدم به کفشام ... صدای فرزاد بلند شد:
- خوبی ویولت؟! رنگت پریده انگار ...
از صمیمیتش تعجب نکردم ... چند سال زندگی توی یه کشورر خارجی بی پرواش کرده بود ... حالا نمی دونستم چی بهش جواب بدم ... صدای آراد هم بلند شد:
- فشارت افتاده فکر کنم ...
- نه نه خوبم ...
- مطمئنی؟
- آره ...
بالاخره آسانسور لعنتی ایستاد و من پریدم بیرون ... نگاه هر دو نفرشون به من همراه با تعجب بود ولی مطمئن بودم توی عقلشون هم نمی گنجه که من از آسانسور بترسم ... آراد نفسش رو فوت کرد و رفت به سمت یکی از واحد ها ... کلیدی از داخل دسته کلیدش بیرون کشید و گرفت سمت من ...
- اینجا سوئیت توئه ...
کلید رو گرفتم و در رو باز کردم ... در عجب بودم این دونفر برای چی تا اینجا دنبال من اومدن ... در که باز شد آراد بدون اجازه گرفتن از من هر سه چمدون رو همونجا داخل راهروی باریک پشت در گذاشت و رو به من گفت:
- خستگی در کن ... شام مهمون فرزادیم ...
فرزاد با چشمای گرد شده گفت:
- من به گور تو خندیدم ! مرتیکه ... انگار قرار بود خودت سور بدیا ... یادت رفته؟
آراد خنده اش گرفت و گفت:
- باشه بابا گدا ...
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- من خسته ام ... می خوام بخوابم ... حوصله بیرون اومدن هم ندارم ... هر وقت بخوام برم خودم می تونم ...
چشمای آراد از خشم درخشید و اومد بیاد طرفم که فرزاد دستش رو کشید و گفت:
- به خاطر من! این یه بار ... اگه تو نیای این به منم هیچی نمی ده ... بعد عمری صابون به دلم زدم برم down town!
با ناز گفتم:
- آخه ...
- آخه بی آخه ... ما می ریم توی واحد آراد تا شما استراحت کنی و حاضر بشی ... دو ساعت دیگه توی لابی باش ...
با تعجب گفتم:
- واحد آراد ؟
به در روبروی در آپارتمان من اشاره کرد و گفت:
- آره همینجاست ...
دوست داشتم کیفم رو بکوبم توی سر آراد و بگم :
- ای آب زیر کای موذی! من نخوام با تو همسایه باشم باید کیو ببینم؟
اما جلوی فرزاد زبونم رو گاز گرفتم و گفتم:
- باشه ... تا دو ساعت دیگه ...
بعد هم بدون اینکه تعارفی بکنم رفتم تو و در رو به هم کوبیدم ...

تازه تونستم به دور و برم نگاه کنم ... یه سوئیت نقلی و جمع و جور شاید شصت متری ... با یه اتاق خواب کوچیک و یه آشپزخونه نقلی اپن روبروم بود .. کفش پارکت بود وسایلش اینقدر شیک بودن که با ذوق شروع به بالا و پایین پریدن کردم ... اصلا فکر نمی کردم یه روز توی کشور غریب بتونم همچین استقلالی به دست بیارم ... همین که گفتم استقلال یاد آراد افتادم ... همچین مستقل هم نبودم! بپا داشتم ... لبخند نشست گوشه لبم ... به خودم نمی تونستم دروغ بگم دلم خیلی خیلی براش تنگ شده بود ... حالا که دیده بودمش حس خوبی داشتم ... بیچاره خواست همه کدورت ها رو از بین ببره ولی من نذاشتم ... نمی دونستم مقصرم یا نه ... ولی خیلی بهم بر خورده بود ... با خودم فکر می کردم آراد هم مثل بقیه فکر می کنه چون من مسلمون نیستم هر غلطی رو به راحتی انجام می دم ... اگه این حرف رو از هر کسی می تونستم قبول کنم از آراد نمی تونستم ... دستمو مشت کردم ناخن هامو محکم کف دستم فرو کردم ... حتی تصورش هم برام دردناک بود ... چمدون ها رو با خودم کشیدم جلو کشیدم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی