آرسن موهامو نوازش کرد و گفت:
- به خاطر یه دعوایی که من نمی دونم به خاطر چی بوده آینده خودت رو تباه نکن ... برو عین بچه آدم درستو بخون ... فوقت رو بگیر و برگرد ... باید برگردی دیگه؟ نه؟
- اوهوم ...
- پس برو ... کارا به کجا کشیده؟
- ویزاها اماده است ... مدارک فرستاده شده ... پذیرش اومده ... یک ماه و چند روز دیگه کلاس ها شروع می شه ...
- راست می گی؟!!!!
- اوهوم ...
- به بابات اینا گفتی؟
- پاپا خودش دنبال کارام بود ... خبر داره ...
- خوب پس چی می گی؟! چه برای من زانوی غم هم بغل گرفته ... پاشو دختر به فکر گودبای پارتیت باش ...
- آرسن ...
- جونم عزیزم؟
- کاش ... کاش وارنا هم بود ... باورم نمی شه ... یک سال و سه ماهه که ندیدمش!
آرسن آهی کشید ... موهاشو چنگ زد و گفت:
- منم باورم نمی شه ... هیچ کس به اندازه من به وارنا نزدیک نبود ... کاش هیچ وقت به اون ترکیه نفرین شده نمی رفتیم ... وارنا رو چه به عاشقی!!!
سرم رو تکیه دادم به شونه اش و گفتم:
- قول می دی مامی و پاپا رو تنها نذاری؟ اونا بعد از من خیلی تنها می شن ...
- پس می ری؟
- اگه نرم پیش وجدانم شرمنده می شم ... زیادی از خودم کار کشیدم که بورسیه رو بگیرم ... باید برم ... ولی نمی خوام هم آراد رو ببینم ... تو فقط قول بده مامی و پاپا رو تنها نذاری ...
- می خوای از پسر لئون بودن استعفا بدم بشم پسر عمو الکس ...
خندیدم و گفتم:
- فقط بهشون سر بزن ... نمی تونی جای وارنا رو بگیری ...
دماغم رو کشید و گفت:
- بچه پرو ...
حرف زدن با آرسن آرومم کرد ... دنیا تموم نشده بود ... شاید قسمت من این بود ... من و آراد به خاطر عقاید متفاوتمون هیچ وقت نمی تونستیم به تفاهم برسیم ... مسیح خواست همین اول کار یکی از این تفاوت ها رو به من نشون بده ... من باید کنار می کشیدم ... طاقت تهمت های بعدی رو نداشتم ...
بعد از رفتن آرسن کنار مامی نشسته بودیم و داشتیم لیست چیزایی که مورد نیازم بود رو می نوشتیم که در باز شد و پاپا وارد شد ... با دیدن ما لبخند زد و اومد طرفمون ... مامی در جواب لبخند پاپا لبخند زد و سلام کرد ... پاپا نشست کنارمون و بعد از بوسیدن گونه مامی گفت:
- چی کار می کردین؟
- داشتیم برای ویولت لیست می نوشتیم ...
- خوبه ... منم آخر هفته عازمم ...
من با تعجب نگاش کردم ... ولی مامی با خونسردی گفت:
- کاش می شد با خودش بری ... اینجوری سختشه ...
- گفتم که نمی شه ... من دو هفته دیگه که ویولت می خواد بره یه قرارداد مهم دارم ...
با تعجب گفتم:
- اینجا چه خبره؟ پاپا کجا قراره برین؟
مامی زودتر از پاپا گفت:
- الکس داره می ره هالیفکاس تو اینقدر توی خودت غرق بودی که متوجه نشدی ...
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- هالیفاکس؟!!!! چه خبره؟؟؟؟؟ زودتر از من دارین می رین برای چی؟
- که برات خونه بگیرم ...
- اوه پاپا ... من که بچه نیستم ...
- جدی؟! توی همین تهران هم بخوای برای خودت خونه بگیری به بزرگترت احتیاج داری ... چه برسه توی کشور غریب ... اگه فرانسه بود می سپردمت دست عموت یا خاله ات ... ولی اونجا ...
- آخه ... خوب حالا با کی می رین؟ مگه شما هالیفاکس رو بلدین؟
- نه با اون دوستت می رم ... هم کلاست ... آقای کیاراد ...
چشمام تا آخر گشاد شد و گفتم:
- چی؟!!!!
- چند وقت پیش اومد دفترم که بگه داره برای خودش دنبال جا می گرده ... می گفت وضعیت خوابگاه ها خیلی مناسب نیست و بهتره خونه اجازه کنیم برات ... می خواست اگه می خوایم برای تو هم جایی رو کرایه کنیم بسپاریم به اون ... گویا اونجا آشنا داره ... منم کارا رو سپردم بهش ... جوون لایقی بود ... الان هم فقط باید برای بستن قرارداد برم ... پول رو دانشگاه ریخته به حسابت ...
- پاپااااااااا! من اصلا نمی خوام مدیون اون پسره بشم ...
- درست صحبت کن ویولت ... اون پسر لطف کرده ... وگرنه من هالیفاکس رو از کجا بلد بودم؟ آخر هفته هم دارم با همون می رم ... توام دو هفته دیگه خودت می ری ...
مرغ بابا طبق معمول یه پا داشت ... من خودم رو هم که می کشتم یه کلمه از حرفش رو تغییر نمی داد ... از جا بلند شدم و بی حرف رفتم توی اتاقم ... حالا باید چی کار می کردم ... آراد بی مصرف! یه روزی از خدام بود توی دل بابا خودشو جا کنه ولی الان دیگه دلیلی نداشت ... نمی خواستم تحت هیچ شرایطی به اون تکیه کنم ... الان که دیگه نمی شد کاریش کرد ولی به محض رسیدن به هالیفاکس باید حسابم رو باهاش تسویه می کردم ... محاله اجازه بود بدم توی کارام دخالت کنه ...