داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

. رامین مسلمون بود! و این توی خونواده من صحیح نبود ... وصلت فقط با خونواده مسیحی ... وقتی پاپا این حرف رو زد فقط بغض کردم ... منو باش چه نقشه ها کشیده بودم برای راضی کردن مامی و پاپا ... می خواستم اونا رو با آراد آشنا کنم ... می خواستم اونا هم عاشقش بشن و منو درک کنن ... می دونستم که رضایت می دن ... آراد منحصر به فرد بود ... ولی همه چی خراب شد ... توی تخت مچاله شدم ... خرسم رو کشیدم تو بغلم و از ته دل زار زدم ... آراد دیگه منو دوست نداشت ... به من به چه چشمی نگاه می کرد که به خودش اجازه داد اونطور در موردم قضاوت کنه؟ ضربه ای به در خورد ... بدون اینکه از جام تکون بخورم گفتم:
- خسته ام ...
صدای مامی بلند شد:
- ویولت مهمون داری ...
طوطی وار تکرار کردم:
- گفتم خسته ام ...
اما به حرف من توجهی نکردن ... در اتاق باز و بسته شد ... از جام تکون نخوردم ... برام مهم نبود کی اومده توی اتاق ... پایین تختم فرو رفت ... مچاله تر شدم ... دستی نشست سر شونه ام و صدای آرسن کنار گوشم بلند شد:
- مامان بابات راست می گن آبجی خانوم؟ افسردگی مهاجرت اومده سراغت؟
حرفی نداشتم بزنم ... کسی چه خبر داشت از دل پر درد من ... آرسن با یه حرکت منو چرخوند و تازه چشمای اشک آلودم رو دید ... چشماشو گرد کرد و گفت:
- گریه می کنی؟!!!!
گریه ام شدید تر شد و به هق هق افتادم ... کاش وارنا بود ... دلم براش تنگ شده بود ... اگه وارنا بود درد دوری هیچ کس منو به این روز نمی انداخت ... آرسن منو کشید توی بغلش و گفت:
- چی شده؟ نگو به خاطر رفتن داری گریه می کنی ... هر کی ندونه من خوب می دونم که تو چه شوقی برای رفتن داشتی ...
باید بهش دروغ می گفتم وگرنه دست از سرم بر نمی داشت ... طبق عادت دستم رفت روی سینه ... عادت به دروغ گفتن نداشتم ... هر بار هم می خواستم دروغ بگم اول صلیب می کشیدم تا طلب بخشش کنم ... آرسن دستمو گرفت ...منو از خودش جدا کرد و با تحکم گفت:
- دروغ بی دروغ!
ای دل غافل! همه حالت های منو هم می شناخت ... از وارنا هم بدتر بود ... آهی کشیدم و حرف نزدم ... خودش ادامه داد:
- مربوط به آراد می شه؟
دوباره اشکام ریختن روی صورتم ... آرسن با اخم گفت:
- چی شده؟ اونم سه روز پیش اومد شرکت ... برای اینکه ببینه کارا در چه حاله ... دل و دماغ اصلا نداشت ... حتی خواستم باهاش شوخی کنم ولی اصلا نشد ... راستش ازش ترسیدم ... توام که اینجوری شدی ... مطمئنم یه طوری شده !
از شنیدن اسم آراد و حالتش عصبانی شدم ... یهو از جا پریدم و خرسم رو با خشم به دیوار روبرو کوبیدم ... آرسن که از حالت من ترسیده بود دستش رو گذاشت روی قلبش و گفت:
- یا مریم مقدس! چته بابا؟ چرا رم می کنی ...
جیغ کشیدم:
- دیگه اسمشو نیار ... نمی خوام ... نمی خوام چیزی بشنوم ... اون ... اون یه خشکه مذهبه که فقط جلوی پاشو می بینه ... اون فقط بلده تهمت بزنه ... فقط می تونه چیزی رو که می بینه باور کنه ... نمی خوام دیگه اسمشو بشنوم ... اصلا ... اصلا نمی خوام برم ... نمی خوام با اون همسفر بشم ...
آرسن بلند شد ... اومد طرفم ... با وجود مخالفت هام سر منو کشید توی بغلش و در حالی که موهای پریشونم رو نوازش می کرد گفت:
- خوب بابا! سیا سوخته ... بد عمری یکی ازت خوشش اومدا! اینم بپرون ...
با حرص نگاش کردم که لبخندی زد و گفت:
- باشه باشه ... هر چی تو بگی ... فعلا ساکت می خوام باهات حرف بزنم ...
پسش زدم و نشستم لب تخت ... اونم نشست کنارم و گفت:
- می خوای بورسیه رو ببخشی؟
فقط نگاش کردم ... خودم هم نمی دونستم می خوام چی کار کنم ... آهی کشید و گفت:
- لازم نیست اینکار رو بکنی ... هالیفاکس شهر بزرگیه ... تو برای خودت زندگی می کنی اونم برای خودش ... فقط هم کلاس هم هستین ... قرار نیست که برین توی یه خونه ...
- نمی خوام ... دیگه ببینمش ...
حتی گفتن این جمله هم برام سخت بود ... چه درد سختی داشتم ... هم می خواستم دیگه نبینمش و وانمود کنم برام اهمیتی نداره هم تشنه دیدن و شنیدن صداش بودم ... توی این دو ماه فقط صدای آراگل رو شنیده بودم ... اونم حرفی در مورد داداشش نمی زد ... بدجور دلتنگش بودم ولی به قدری هم دلخور بودم که دلتنگی از یادم می رفت ... 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی