داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

- دیگه واسه چی؟ درسمون که خیر سرمون تموم شد ... فقط بریم از این ممکلت از شر این سوسمار نجات پیدا کنیم ...
آراگل از ماشین پرید پایین و آراد رو صدا زد ... بعد از چند لحظه هر دو با هم سوار شدن و آراگل گفت:
- بیخیال دیگه! اینقدر حرص نخور ... الان با ویولت برین آموزش ببینین باید چی کار کنین ... باید هر چه سریع تر مدارکتون رو آماده کنین ... من می ترسم این پسره دردسر درست کنه ...
آراد غرید:
- هیچ غلطی نمی تونه بکنه ...
- خیلی خب باشه داداشی تو راست می گی ... ولی فعلا برین به کاراتون برسین ...این مهم تره به خدا ...
آراد نفس عمیقی کشید و بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:
- باشه ... بریم ویولت ...
هر دو از ماشین پیاده شدیم ... دکمه یقه آراد کنده شده بود ... با شرمندگی گفتم:
- دکمه ت هم کنده شده ...
- به درک!
تصمیم گرفتم لال بشم ... اینقدر عصبانی بود که نمی شد باهاش حرف زد ... دوتایی با هم راه افتادیم سمت آموزش ... تازه کارای اداری و کاغذ بازی ها شروع می شد ... صد بار از این اتاق فرستادنمون توی اون اتاق تا بالاخره معلوم شد چه مدارکی باید تهیه کنیم و چقدر وقت داریم برای ارائه دادنشون ... تازه گفتن اگه یه روز هم دیر بشه ذخیره ها رو می ذارن جای ما ... ذخیره من که سارا بود ... ولی ذخیره آراد یکی از پسرای خیلی خوب کلاس بود ... خدا رو شکر رامین نفر سوم شده بود! نباید تحت هیچ شرایطی اجازه می دادم سارا جای منو بگیره ... داشتیم از محوطه رد می شدیم که چشمم به آب سرد کن افتاد ... می خواستم با آراد حرف بزنم حالا اگه شده به خاطر خوردن یه لیوان آب ... صداش کردم:
- آراد ...
ایستاد ... ولی حرفی نزد ... گفتم:
- آب می خوری برات بیارم؟
سرش رو به نشونه مثبت تکون داد ... رفتم سمت آبسرد کن ... چه عجب ! چند تا لیوان یه بار مصرف توی جا لیوانی باقی مونده بود ... عادت کرده بودم همیشه خالی ببینمش ... دو تا لیوان برداشتم و آب کردم رفتم به طرفش ... نشست روی نیمکت و سرش رو توی دستاش گرفت ... منم نشستم کنارش و لیوان رو گرفتم به سمتش .... لیوان رو گرفت و زمزمه وار گفت:
- قرص داری همراهت؟
- چه قرصی؟
- یه مسکنی که سرمو آروم کنه ...
- نه ... آب بخوری بهتر می شی ...
لیوان آب رو گرفت و لاجرعه سر کشید ... بعدم بی توجه به سطل آشغالی که به فاصله چند قدمی ازمون قرار داشت پرتش کرد تو شمشادا و بی مقدمه پرسید:
- اون پسره که دیگه کاری باهات نکرد؟
با تعجب گفتم:
- هان؟!
جویده جویده گفت:
- وقتی رسیدم داشت تو رو ...
پوفی کرد و بدون اینکه جمله اش رو تکمیل کنه گفت:
- قبلش ... قبلش چی؟
- قبلش چی؟
چقدر خنگ شده بودم ... چشماش از خشم درخشید و گفت:
- خنگی یا خودتو می زنی به خنگی؟!!!
عصبانی شدم و گفتم:
- تو حق نداری به من توهین کنی ..
- پس درست جوابمو بده ...
- جواب چی؟ چی می خوای بشنوی؟
- حقیقتو ... دارم ازت می پرسم اون پسره من نبودم چه غلطی می کرد؟
فقط نگاش کردم ... یعنی فکر می کرد رامین به من دست درازی کرده و من الان عین خیالم نیست؟ منو اینطوری شناخته بود؟ بهم بر خورد ... ترجیح دادم حرفی نزنم ... 
ادامه داد:
- راستش یه کم برام عجیبه که تو جلوش ساکت وایساده بودی ... اگه آراگل جای تو بود می گفتم دست و پای دفاع از خودش رو نداشته ... باورم می شد! اما تو ... تویی که تحت هر شرایطی به من بدبخت دندون نشون می دی جلوی اونی که می خواست ازت سو استفاده کنه موش شده بودی؟!!!
لحظه به لحظه داشتم عصبی تر می شدم ... آراد مستیقما داشت بهم توهین می کرد ... یعنی می خواست بگه من داشتم لذت می بردم؟! یعنی خودم می خواستم رامین دست مالیم کنه؟ وقتی دوباره و اینبار با صدای بلند گفت:
- د حرف بزن لعنتی ...
فقط با نفرت نگاش کردم و از جا بلند شدم ... دیگه جای موندن نبود ... قبل از رفتن یه لحظه برگشتم به طرفش ... کلمه ها رو پرت کردم توی صورتش:
- من هر آشغالی هم که باشم به خودم مربوطه ... اگه فکر می کنی داشتم از کار رامین لذت می بردم به چه حقی دخالت کردی؟! دیگه دور و بر من نیا ... آره من از بودن با پسرا لذت می برم ... اینطور فکر کن و بذار با افکار منحرفت بپوسی!
بعد از این حرف دیگه نتونستم بغضم رو نگه دارم دویدم به سمت جایی که ماشینم رو پارک کرده بودم و بغضم رو رها کردم ...
***
اوایل مرداد بود ... یک ماه از دعوای من و آراد می گذشت ... یک ماه از روزی که رامین مزاحمم شد می گذشت ... یک ماه از آخرین باری که آراد رو دیدم می گذشت ... یک ماه کسل کننده ... رامین بارها و بارها برای خواستگاری زنگ زد و هر بار من فقط گفتم نه ... مامی و پاپا هم دلیل مخالفتم رو نمی پرسیدن چون خودشون هم مخالف بودن ... رامین مسلمون بود!

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی