داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

جنگل مرگ

تنها نبود. دخترک با نگاهی سرد، بازوی وی را گرفته بود. وانگهی او نمی دانست. تاریکی مطلق آزاردهنده است؟ شاید! شاید اگر معیار درستی برای لذت بردن اختراع میشد، می شد این لذت را با لذت یک بحث نافرجام در باب تفسیر چند رباعی از "خیام "، سنجید.

گام برداشتن سخت، ولی شدنی بود. این راهی بود در مرگ؟ یا پایانی پیش از مرگ؟ یا شاید هم لذت گند زدن بر ترس پس از مرگ؟ همراهی دخترک را می پذیرفت اما به آن نمی اندیشید. به کژدمهای پیرامون هم نمی اندیشید.

زمان، خاموش بود و مثل هرروز، شب بود. گام های سست و استوار، با نوعی بی خیالی و هیجان غیر قابل وصفی یکی پس از دیگری بر روی زمین کشیده می شدند. پشت سرشان، پیرمردی جسور و کوتاه و گوژپشت، در حالی که زنجیری به کمر بسته و تابوتی را به دنبال خود می کشید، با چالاکی شگفت انگیز و خنده های مرموز، می جهید و با یک شادی پنهانی، می کوشید تا عقب نماند.

در تاریکی کرخت و بدبو، دخترک به زمین خورد. مرد ایستاد. دخترک در چشمهایش مرگ را می مکید و مرد با چشم های نداشته بر دردش می نگریست.

دردی که نبود؛

 و نگاهی که نبود؛

و دخترکی که نبود؛ 

در دنیایی که بود...

دخترک را به آرامی بلند کرد. او را در تابوت گذاشت و بدون گذاشتن درب تابوت، ایستاد و به مسیر ادامه داد.

پیر چموش، در حالی که از سنگینی بار، زیر لب غرولند می کرد، همچنان می کوشید تا با یادآوری آزادی - که در پیش داشت - سنگینی تابوت را فراموش کرده و با کوشش بیشتری مسیر را ادامه دهد.

مرد همچنان در خاموشی گام برمی داشت. کوه و دشت و رود و جنگل، در سیاهی و تاریکی از زیر گام هایش می گذشت و او همچنان گام برمیداشت...

درون جنگل مرگ، گام برداشتن سخت بود...

  • ۰۲/۰۵/۰۵

داستانک

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی