با کنجکاوی در رو نیمه باز گذاشتم که دیدم سامیار پشت نفس وایساده و دونفری دارن ساز میزنن......... از دیدن این صحنه سر شوق اومدم و دستام رو بهم کوبیدم ولی با یاد آوری میلاد با تعجب به دور و برم نگاه کردم و با خودم زمزمه کردم:ـ پس میلاد کوش؟!که ناگهان دستی دور کمرم حلقه شد و شوکه ام کرد و من با ترس سرم رو چرخوندم که صورتم با کمی فاصله که حدود چهار انگشت هم نمیشد جلوی صورت میلاد قرار گرفت و نفسم حبس شد......از بس این حرکت غافل گیر کننده بود که نفس کشیدن یادم رفته بود و با قطع شدن صدای ویولن به خودم اومدم و صورتم رو از صورت میلاد دور کردم و سرم رو پایین انداختم...........میلاد که از این حرکت من خنده اش گرفت بود دهنش رو به گوشم چسبوند و گفت:ـ سلام عرض شد خانومم!منم با خجالت سلامی کردم(اوه اوه چه باحیا شدی تو!)و سعی می کردم خودم رو از حلقه دستاش دور بدنم خارج کنم که نذاشت و بیشتر به خودش فشارم داد و با لحنی که دلم رو آتیش میزد گفت:ـ دلم برات تنگ شده بود بی معرفت! چرا هی فرار میکنی؟!خنده ی ریزی کردم و گفتم:ـ میلاد ولم کن الان نفس اینا میان زشته .........میلادم اخم با نمکی کرد و گفت:ـ خب نامرد دلم برات تنگ شده بود تو که اصلا تحویل نگرفتی! سلامتم اگه یاد آوری نمیکردم داشتی می خوردی!باید سرم رو بالا میاوردم تا بتونم چشماش رو ببینم چون قدش خیلی بلند تر از من بود......وقتی به چشماش نگاه کردم حس کردم پاک پاکه و داره راستشو میگه و از این فکر حس خیلی خوبی تو قلبم نشست........در جوابش فقط لبخندی زدم و از بغلش جدا شدم که با صدای میشا نیم متر به هوا پریدم........میشا: به به! چشمم روشن هنوز نرسیده؟!؟!!خنده ای کردم و گفتم:ـ چشم من روشن!!! معلوم نیست اون بیرون چه غلطی میکردی که چشات داره برق میزنه.....میشا کمی سرخ شد و گلوش رو صاف کرد و گفت:ـ حرف اضافی نباشه!من: بیشین بینیم باوو!و میشا رو هل دادم که بره پیش اتی جونش!!منم رفتم تو اتاقم و رفتم تو دستشویی و در رو قفل کردم و به چهره ی خودم از تو آینه نگاه کردم........گونه های برجسته ام سرخ شده بود و چشمای آبیم درخشش قبلیش رو بازیافته بود........ پس بگو این همه بی تابی فقط واسه دلتنگی بود......... با به یاد آوردن بازوهاش و اون آغوش گرمش تنم داغ شد و بی اراده لبخندی بر لبم نشست....... چقدر اون لحن قشنگش رو دوست داشتم که بهم می گفت خانومم...... پس اینقدر هاهم سنگ دل نیست!!!! چند مشت آب سرد به صورت داغم زدم و از دستشویی بیرون اومدم و رفتم تو هال........ نفس و سامیار بغل هم نشسته بودن و میشا و اتردین هم کنار هم و داشتن کل کل میکردن.... فکر کنم ابراز عشق اونا باید جالب باشه چون کلا اهل کل کلن!!!!!!به جمع نگاهی کردم و میلاد با لبخند به کنار دستش اشاره کرد و من هم رفتم پیشش بشینم..... وقتی نشستم به روبه روم که نفس و سامی قرار داشتن نگاه کردم و دیدم نفس با لبخند محوی داره با سامیار حرف میزنه و سامی هم موهاش رو نوازش میکنه........با شیطنت رو به سامی گفتم:ـ کلک نگفتی ویولن بلدی!!!!!!! ماشالا چه زوج خوبی هستین شما دوتا خیلی بهم میاینا.........سامیار با لبخند و با شیفتگی به نفس نگاه کرد و نفس هم سرش رو پایین انداخت..... میشا به اون دو تا نگاه کرد و گفت:ـ اه مگه بلدی سامی؟! بیار یه بار دیگه برامون بزن! البته با نفس دوتایی!نفس لبخندی زد و رفت بالا تا وسایل لازم رو بیاره.......تازه یادم افتاد از پسرا پذیرایی نکردیم این همه خسته و کوفته اومدن گرمشونم شده!!!!!!! بلند شدم و رفتم آشپزخونه و شربت درست کردم و به میشا و اتردین تعارف کردم و بعد هم به میلاد....... میلاد چشمکی بهم زد و لیوانش رو برداشت........ با تعجب به میلاد خیره شدم و سینی رو گذاشتم کنار تا نفس و سامی هم بعدا بیان فیض ببرن!!!!! به لباسم نگاهی انداختم که ناقص نباشه چون دفعه قبل....بگذریم!!!!! نفس و سامی اومدن و اول نفس شروع کرد و به دنبالش سامیار ...... میشا که محو تماشاشون شده بود و من هم به میلاد تکیه داده بودم و از موسیقی زنده لذت میبردم!(اومده بودیم کنسرت مگه؟!؟!؟)میلاد دستاش رو دور کمرم انداخت و پهلوم رو نوازش میکرد.... واقعا از کاراش سر در نمیاوردم....... از عشق بود یا....... نه بابا از عشق بود!!! حالا از عشقم نه ولی خب از دوست داشتن بود اینو از چشماش خوندم راستش هنوز مطمئن نیستم که عاشقمه یا نه.......ولی من ترجیح می دادم به این چیزا فکرنکنم و از تک تک ثانیه هام برای بودن با میلاد استفاده کنم.....