سامیار :
من-اه اتردین دودقیقه ساکت بشو یه زنگ بزنم به نفس
میلاد-توجه فرمویدی میخواد زنگ بزن به عیالش خندم گرفت ببین کارم به کجا کشیده که اینا منو دست میندازن
من-خفه پس شوهر عمه ی من بود اونجوری شقایقو به خودش فشار میداد میلا-عمه هم نداری که بگیم شوهرش غلط میکنه زن ما رو فشار بده
من-هیس جواب داد
اتردین-چشم ما خفه میشیم
نفس-بله آخه دختر بگی جانم چی میشه؟
من-سلام
نفس-سلام خندم گرفت چی می خواستم بهش بگم اصلا برای چی زنگ زدم نفسم که از صداش معلوم بود خنده اش گرفته گفت
نفس-زنگ زدی بگی سلام
من- مامانتینا اومدن
نفس-وای آره سامی اومدن این میشا یه سوتی داد دو ساعت داشتیم سوتی اونو راست و ریس می کردیم دراز کشیدم رو تخت و چشمامو بستم صورتش رو به روم بود که با هیجان داشت برام در مورد سوتی میشا حرف می زد
من-حالا چه سوتی داد؟
نفس-اومدی بهت میگم کار نداری داریم با مامان اینا می ریم بیرون زود بلند شدم نشستم رو تخت
من-کجا میرید؟
نفس-جات خالی داریم میریم حافظیه من-پس ما هم میاییم
نفس-کجا آخه می خوایید بیایید
من-ما نیاییم که شما شیطون گولتون میزنه
نفس-آخه عزیزم پیش باباهامون باشیم شیطون از یه کیلومتریمونم رد نمیشه آخ فدای اون عزیزم گفتنت
من-ماهم میاییم خدافظ خانومی خندیدو گفت
نفس-خدافظ گوشی رو قطع کردم و رو به بچه ها گفتم
من-پاشید پاشید اینا دارن میرن حافظیه آماده شید ما هم بریم نفس با صدای میشا نگامو از بیرون گرفتم
میشا-خب اینم از این رسیدیم بپرید پایین وقتی سحر رفت پیش مامانینا آروم گفتم
من-بچه ها سامیارینا هم میان شقایق با این حرفم با ذوق برگشت طرفم
شقایق-تو رو خدا راست میگی؟من-آره میشا-الهی شوی منم میاد؟
من-په نه په میلاد با سامیار تنها میان شقایق-چشم خانواده هامون روشن فکر کن نفس بری جلو بگی بابا سامیار شوهرم سامیار بابام
شقایق-هییسس سحر اومد
من-بریم سحر جان از دروازه گذشتیم چه فضای قشنگی بود همه جا پر بود از شمشادای سبز و گلای پامچال بنفش با سفید شیپوری های هفت رنگ به خاطر اینکه کم کم هوا داشت تاریک می شد چراغای پایه کوتاه با رنگای مختلف روشن بود صدای چه چه طوطی هایی که مال فال فروشا بودن بوی گلابی که از همه جا به مشام می رسید همه و همه باعث میشد یه آرامش عمیقی تو روح و جسم آدم تزریق بشه رسیدیم به آرامگاه گنبدی شکل روی هر پله یه گلدون پر از شمدونی های سرخ گذاشته بودن آروم از پله ها بالا رفتیم و کنار مزار نشستیم چشمامو بستم و شروع کردم به فاتحه خوندن چشمامو که باز کردم نگام قفل شد تو چشماش حتی تو این فاصله هم می تونست نگامو زندانی کنه به فاصله چند متری با ما میلادینا واستاده بودن یه پیراهن مردونه سفید پوشیده بود با جین مشکی آستینای پیراهنشم تا آرنج تا زده بود یقه پیراهنش بر خلاف همیشه بیشتر از دو سه تا دکمه باز نبود الهی نفس فدای تیپ دختر کشت بشه آروم لب زد سلام چون پیش مامانینا بودیم لب زدنمم خطرناک بود به خاطر همین یه لبخند زدم که چال گونه هام معلوم بشه بعدشم سرمو انداختم پایین
من-بچه ها اومدن شقایق زود نگاشو چرخوند اینور اونور
شقایق-کو کوشن؟میشا هم مثل اون شروع کرد به گشتن
میشا-راست میگه کوشن پس
من-بچه ها مامانینا شک میکنن سرتون رو بندازین پایین شقایق خیلی آروم سرش رو انداخت پایین میشا هم سرشو انداخت پایین
من-سر منو مستقیم بگیرید چند متر جلو ترن
شقایق-وای دیدمشون
میشا-ای برم چشم این دخترا رو که زل زدن بهشون رو از کاسه دربیارم
سحر-چی پچ پچ می کنین
من-هیچی به بچه ها می گفتم یادم رفت دیوان حافظو بیارم
سحر-اشکال نداره من آوردم دیوانو از سحر گرفتم و نگامو دوختم تو چشمای سامیار نور یکی از چراغای پایه کوتاه افتاده بود رو صورتشو جذابیتشو چند برابر کرده بود فاتحه ای برای حافظ خوندم ای حافظ و که از دل همه باخبری تو رو به شاخه نباتت قسمت میدم که جواب دل عاشقمو بدی ای حافظ تو رو به دل همه عاشقا قسمت میدم قلب عاشقمو از این دوراهی نجات بده کتابو باز کردم