داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 ... با دیدن آراگل که از دور به سمتم می دوید جون تازه ای گرفتم ... داشتم نجات پیدا می کردم ... صورت رامین هی داشت جلوتر می یومد ... خنده اش هم داشت محو می شد ... حسابی رفته بود تو حس ... نمی خواستم بذارم منو ببوسه سرم رو با غیظ برگردوندم ... چونه ام رو محکم توی دستش گرفت و سرم رو چرخوند ... دوباره به سمت آراگل نگاه کردم ... چیزی نمونده بود به من برسه که به شدت عقب زده شده ... آراد بود که آراگل رو هل داد و داشت با سرعت نور به سمتون می یومد ... چشمامو گرد کردم و به رامین نگاه کردم ... الان دیگه خونش پای خودش بود! ... دیگه احساس آرامش داشتم ... لبامو جمع کردم توی دهنم و حتی فرصت لمس ثانیه ای لبامو هم بهش ندادم ... خواستم به زور وادارم کنه ببوسمش که یه دفعه سبک شدم ... رامین به گوشه دیگه ای پرتاب شد ...
سریع خودم رو کشیدم کنار ... اینبار با تموم وجود دوست داشتم آراد رامین رو تا سر حد مرگ کتک بزنه ... دوست داشتم ازم دفاع کنه ... دوست داشتم حمایتش رو حس کنم و آراد هم خیلی خوب به احساسم جواب داد ... افتاد روی سر رامین و حالا نزن کی بزن ... طوری می زدش که کسی جزئت نمی کرد بره جلوش رو بگیره ... فقط ترسم از این بود که رامین رو بکشه! ... مردی که کم کم داشتن جمع می شدن بالاخره به خودشون جرئت دادن و نزدیک شدن ... اونا هم حس کردن که اگه دخالت نکنن ممکنه رامین زیر دست آراد بمیره! به زور جداش کردن و کشیدنش یه گوشه ... رامین همینطور که خون از سر و صورتش می ریخت بلند شد درست نمی تونست راه بره ... دهنش پر از خون بود ... همینطور که عقب عقب در می رفت داد زد:
- سزای این کارتون رو میبینین ... هر دوتون! به خاک سیاه می شونمتون ... داغتون رو به دل همدیگه می ذارم ...
آراد دوباره خواست بره به طرفش که نذاشتن و رامین تقریبا فرار کرد ... آراگل داشت تند تند نفرینش می کرد ... دست آراگل رو پس زدم و گفتم:
- من خوبم ... خوبم!
نگام افتاد به آراد ... نفس نفس می زد بدجور ... تمام رگاش برجسته شده بود ... رگ پیشونی، گردن، دستش ... با قدردانی نگاش کردم ولی نگاه آراد روی من پر از خشم بود ... همه خوشیم فروکش کرده بود ... حتی دیگه نمی تونستم برگردم توی دانشگاه و برم ببینم برا این بورسیه چه کارایی باید بکنم ... نفسم رو با صدا دادم بیرون و گفتم:
- من می رم خونه ... اینجا حس خوبی ندارم ... باید برم ...
آراد خودش رو از بین مردم کشید بیرون ... همه شون هنوز داشتن نصیحتش می کردن که خونسرد باشه و خون خودش رو کثیف نکنه و صلوات بفرسته! ولی آراد بی توجه به همه اومد سمت ما و با تحکم گفت:
- شما با ما می یای ...
از صداش ترسیدم ... نا خودآگاه گفتم:
- نه مرسی ... خودم ...
پرید وسط حرفم و داد کشید:
- همین که گفتم ...
بازم از رو نرفتم:
- ولی من ماشین آوردم ...
- رو حرف من حرف نزن! ماشینو بعدا خودم می یارم ... الان با ما میای ...
دیگه چیزی نگفتم و همراهشون راه افتادم ... چاره ای نبود ... باید ازش تشکر هم یم کردم! ولی مگه می شد با آراد حرف زد؟ همین که نشستیم توی ماشین آراد ترکید:
- مگه به تو نگفتم به من زنگ بزن؟!!!!!! هاااااان؟
اینقدر از داد آراد جا خوردم که زبونم بند اومد ... نمی دونستم باید چی بگم ... پس بگو چرا اصرار داشت باهاشون برم ... می خواست سرزنشم کنه ... ولی حق رو بهش می دادم ... رامین دیوونه بود هر بلایی ممکن بود سرم بیاره ... هر بلایی! 
وقتی سکوتم رو دید عربده کشید:
- مگه با تو نیستم؟!! نمی دونی اون دیوونه است؟ داشت تو رو می بوسییییییییییییییید!!!!!
چنان گفت می بوسید که گفتم الان حنجره اش پاره می شه ... آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- خودت رو بذار جای من ... توی اون موقعیت چه جوری می تونستم گوشیم رو در بیارم و به تو زنگ بزنم؟
- نمی تونستی از خودت دفاع کنی؟ مثلا رزمی کاری!
- از کجا می دونی دفاع نکردم؟! ولی اون بهم مهلت نداد ... هیکلش سه تای منه!
- اگه نرسیده بودم چی؟ هان؟؟؟؟؟؟
آراگل دخالت کرد و گفت:
- بس کن دیگه آراد ... این حرفا چیه؟ حالا که رسیدی و به خیر و خوشی تموم شد ... توام که زدی پسره رو ناکار کردی ...
آراد پیشونیش رو فشرد و گفت:
- نمی فهمی ... د نمی فهمی لامصب! داشت می بوسیدش ... 

 اینو که گفت یه دفعه از ماشین پیاده شد و در رو محکم به هم کوبید ... آراگل دندوناش رو روی هم فشار داد و چند لحظه چشماشو بست ... یه عوضی دیگه گنده کاری می کرد بعد ما باید حرص می خوردیم ... هرچند که حق با آراد بود ... اگه نرسیده بود هر بلایی ممکن بود سرم بیاره ... آراگل زیر لب گفت:
- پسره نفهم! باید بریم حراست از دستش شکایت کنیم ... می ترسم دفعه دیگه آراد بزنه بکشتش ...
- دیگه واسه چی؟

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی