داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

همزمان دستم رفت سمت سینه ام و روی سینه ام صلیب کشیدم ... همه موفقیتم رو مدیون حضرت مسیح و مریم مقدس بودم ... اونا جواب دعای منو دادن ... بغض گلوم رو گرفت ... آراگل کنارم اومد و با محبت بغلم کرد ... داشتم تند از خدا و حضرت مسیح و حضرت مریم تشکر می کردم ... آراگل در گوشم گفت:
- تبریک می گم دوست جون ! واقعا حقت بود ...
از هیجان زیاد بدنم بی حال شده بود ... زمزمه کردم:
- پسره کیه؟
- به! تازه می پرسه کیه! خوب معلومه دیگه ... داداش جون خودمه! نمی بینی داره با دمش گردو می شکنه؟ وای خدا جون چقدر خوشحالم!
منم دقیقا داشتم از خوشی پس می افتادم! من ... آراد ... دوتایی! هالیفاکس ... دوست داشتم اون وسط قر بدم! بچه ها می یومدن جلو و تبریک می گفتن ... منم با شادی جواب می دادم و تشکر می کردم ... آراد هم بین حلقه دوستاش محاصره شده بود و سر به سرش می ذاشتن ... باید شادیم رو با همه تقسیم می کردم ... اون لحظه اصلا نمی تونستم سر جام بایستم ... پریدم سمت در و گفتم:
- من الان می یام آراگل ...
- کجا می ری؟!!!!
- می رم شیرینی بگیرم ...
صدای هورای بچه ها بلند شد و با من با شادی از سالن پریدم بیرون ... همزمان با خروج من سارا وارد شد و بدون اینکه نگام کنه دوید سمت بورد ... آخی بیچاره الان دماغش می سوزه! حقشه ... اصلا به خاطرش ناراحت نشدم و دویدم سمت بوفه ... دانشگاه حسابی خلوت بود و وقتی رسیدم به بوفه دیدم بوفه هم بسته ... بیخیال بوفه از دانشگاه زدم بیرون ... یه کم جلوتر از دانشگاه یه قنادی بود ... خدا رو شکر خلوت بود ... چهار کیلو شیرینی تر خریدم و زدم بیرون ... داشتم شادی کنان بر می گشتم سمت در دانشگاه که دستی از پشت دستم رو کشید ... با ترس برگشتم و چشمام توی چشمای گرد و قهوه ای رامین افتاد ... یه لحظه از ترس مو به تن راست شد ... از تنها موندن با رامین تحت هر شرایطی وحشت داشتم ... به خصوص که خیابون هم خلوت بود ... خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم که غرید:
- مثل اینکه نشنیدی چی گفتم بهت؟! بورسیه بی بورسیه ... تو هیچ گوری نمی ری چون من نمی ذارم ...
سعی کردم ترس رو پس بزنم اگه می فهمید ترسیدم بدجور برام شاخ می شد ...
- تو؟!!! تو کی باشی؟ دستمو ول کن عوضی ...
- حالا که سگت دنبالت پارس نمی کنه خیال کردی ولت می کنم؟ فکر کردی دروغ می گم که می گم امشب می یایم خونه تون ...
- تو لایق این نیستی کفشای منو واکس بزنی بدبخت چه برسه به اینکه بیای خونه مون ...
انگار دیوونه شد! چشماش برق زدن و قبل از اینکه بفهمم می خواد چه غلطی بکنه دستم رو کشید سمت کوچه که درست کنارمون قرار داشت ... یه کوچه باریک بن بست! زنگ خطر برام به صدا در اومد و قدرت اومد توی دست و پام ... جعبه شیرین رو انداختم روی زمین .. می دونستم که الان همه شیرینی ها له شده! اما بیخیال گارد گرفتم ... اینبار نباید می ذاشتم ترس فلجم کنه ... از در دانشگاه هم به اندازه کافی فاصله داشتیم ... مشکل حراستی پیش نمی یومد ... قبل از اینکه بتونم با اون هیکل گنده اش جلوم رو بگیرم لگدی زدم توی کمرش دستش رو گذاشت روی کمرش و دادش بلند شد ... مشتم رو گره کردم و زدم تو شکمش ... اما همین حرکت باعث شد فاصله ام باهاش کم بشه و رامین با وجود درد زیاد دستم رو سریع گرفت و پیچید .. از درد نفسم بند اومد ... کمرم رو محکم کوبید توی دیوار و سرش رو آورد جلو ... چشماش از زور عصبانیت سرخ سرخ بود ... نفسش روی صورتم پخش می شد ... دیگه داشتم می ترسیدم ... توی صورتم با لحن چندشناکی گفت:
- خیلی داری زور می زنی عزیزم ... حالا می بینی لایق چیزای خیلی بهتری هستم ... مثلا خوردن لبای خوشگلت ... نه مشت و لگد خوردن ازت!
باورم نمی شد همچین جرئتی داشته باشه ... خواستم جفتک بپرونم ولی نشد پاهاش رو طوری چسبوند به پاهام که اسیر شده بودم ... حاضر بودم بمیرم ولی باز دوبازه این عوضی بلایی سرم نیاره! همون موقع که لاغر بود از پسش بر نیومدم چه برسه به الان! صورتش رو آورد جلو ... لباش فقط چند میلیمتر با لبام فاصله داشتن ... اشکم داشت در می یومد همه صحنه های اون روز داشتن دوباره برام تداعی می شدن ... اشک چکید روی صورتم ... رامین توی همون حالت خنده هیستریکی سر داد و گفت:
- التماس کن ... التماس کن عزیزم تا ولت کنم ...
لعنی حتی نمی تونستم دستم رو بیارم بالا که صورتش رو چنگ بزنم ... با نفرت تف کردم توی صورتش ... می خواستم دستش رو بیاره بالا برای تمیز کردن صورتش اونوقت شاید می تونستم تکونی به خودم بدم ... ولی عوضی تر از این حرفا بود ... بدون کوچک ترین تکونی فقط فشار دستاش بیشتر شد ... با دیدن آراگل که از دور به سمتم می دوید جون تازه ای گرفتم ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی