داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 تا دم اون جاده رو با ماشین می ریم ...
هر از دو از ویلا خارج شدیم و بدون اینکه کلمه ای حرف بزنیم سوار ماشین آراد شدیم ... خوشم اومد از اینکه فهمیده بود من کجا می خوام برم ... انگار ذهنم رو می خوند! راه افتاد و نزدیک اون جاده نگه داشت ... هوا خنکی ملایمی داشت ... همه جا بوی سبزه خیس شده می یومد ... ماه توی آسمون غوغا کرده بود و نسیم خنکی که می وزید همه چیز رو کامل کرده بود ... جاده مد نظر من از سطح زمین پایین تر بود ... از چند تا پله باید پایین می رفتیم تا بهش می رسیدیم ... اطرافش به صورت شیب دار درخت کاشته شده بود و کفش سنگ فرش بود ... چراغ های پایه بلند بین درختان و جوی های باریک آب این طرف و اون طرف جاده سنگ فرش فضا رو به شدت رویایی کرده بود ... نور نئون هم که مزید بر علت شده بود ... آراد کنار به کنارم می یومد بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه ... دستاشو کرده بود توی جیب شلوار ورزشیش و سرش رو هم انداخته بود پایین ... نه من حرف می زدم و نه اون ... فقط دعا می کردم دوباره سر و کله قورباغه ای چیزی پیدا نشه که خیلی بد می شد ... طی یه قرار نگفته هر دو در سکوت قدم می زدیم و من هر از گاهی که از دیدن منظره ای به وجد می یومدم چند لحظه مکث می کردم خوب نگاه می کردم و دوباره راه می افتادم ... فکری حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود ... دلم می خواست در موردش با آراد حرف بزنم ... اما نمی دونستم چطور مطرحش کنم ... یه کم که خسته شدم روی یکی از نیمکت های کنار جاده که فلزی و سبز رنگ بود نشستم ... آراد هم با فاصله کنارم نشست ... نفسم رو با صدا بیرون فرستادم و گفتم:
- آراد ...
سرش اومد بالا ... چند لحظه نگام کرد ... دوباره سرشو انداخت زیر و آروم گفت:
- بله؟
- چرا ... چرا همه گذشته ات رو برای من گفتی؟ فکر نکردی ممکنه من ازش سو استفاده کنم؟ تو که می دونی من هر کاری برای اذیت کردنت می کنم ...
لبخند نشست کنج لباش ... انگار از صداقتم لذت می برد ... چند لحظه دستاشو از هم باز کرد و دوباره توی هم قفلشون کرد ... دهن باز کرد و گفت:
- خودمم نمی دونم ... می خواستم فقط قضیه ورشکستگی بابا رو برات بگم چون می دونستم یه روزی آراگل همه چیو برات می گه ... اصلا نفهمیدم چی شد که ماجرای خودم رو هم برات گفتم ... شاید می خواستم ذهنت رو منحرف کنم از ماجرای وارنا ...
- پشیمون نیستی؟
آهی کشید و گفت:
- راستشو بخوای نه ... باید می فهمیدی ...
دوست داشتم بپرسم چرا؟ چرا من باید اینا رو می فهمیدم؟ چه دلیلی داشت آخه؟ ولی حرفی نزدم و جلوی زبونم رو گرفتم ... بعضی وققتا جلوی آراد زبونم بند می یومد و نمی تونستم خیلی چیزا رو بگم ... نگاهم کشیده شد سمت دستش ... گذاشته بود روی پاش ... نمی دونم چرا ولی یه حس خیلی عجیبی داشتم دوست داشتم دستم رو دراز کنم و دستش رو بگیرم توی دستم ... قدرت دستاشو حس می کردم ... می دونستم اون دستا دست هر دختری رو که بگیرن بدون شک اون دختر خوشبخت ترین دختر روی کره زمین می شه ... تکیه گاه خوبی بود ... کاش می شد تکیه گاه من بشه ... سرشو آورد بالا ... نگامو دنبال کرد و رسید روی دستش ... دوباره نگاشو آورد بالا و اینبار اومد سمت دستای من که بال شالم رو گرفته بودم توی دستم و می پیچوندم ... نگاش چند لحظه طول کشید بعد یهو از جا بلند شد و گفت:
- بهتره برگردیم ... من باید بخوابم ... فردا می خوام بشینم پشت فرمون باید سرحال باشم ...
بدون حرف از جا بلند شدم ... از فکری که کرده بودم احساس گناه می کردم ... شاید ذهن من زیاد از حد منحرف بود ... اگه بهش پر و بال می دادم سراغ فکرای دیگه هم می خواست بره لابد! بازم توی سکوت راه افتادیم ... وسطای راه بودیم که آراد گفت:
- خیلی عذر می خوام ... ایرادی نداره اگه من یه سیگار بکشم؟!
برای سیگار کشیدنش داشت از من اجازه می گرفت!!!! این دیگه کی بود! سرم رو تکون دادم و چیزی گفتم شبیه:
- خواهش می کنم ...
پاکت سیگارش رو از جیبش در آورد و با فندکش روشنش کرد ... یه کم سرعت قدم هاشو کم کرد که پشت سر من قرار بگیره ... خدایا این همه نجابت؟!! دوست نداشت جلوی من سیگار بکشه؟ نفسم رو با صدا بیرون فرستادم کم مونده بود برگردم طرفش و با همه وجودم بغلش کنم ... فقط بغلش کنم! همین ... حسم نسبت بهش لحظه به لحظه داشت بیشتر می شد ... جاده سنگی که تموم شد سیگار آراد هم تموم شد ... ته سیگارش رو زیر پا خاموش کرد و هر دو سوار ماشینش شدیم ... لحظاتی بعد داشتم توی رخت خوابم غلت می زدم ... حالا دیگه مطمئن بودم که با همه وجودم عاشق آرادم ... 
وقتی برگشتیم حالم خیلی بهتر شده بود ... کمتر توی فکر وارنا فرو می رفتم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی