داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

خون سیاه

خون سیاه

- «یک مشت آدم پرمدعا! هیچ چیز نمی دانند و ادعای دانستن همه چیز را دارند! تا خرخره در نفهمی و جهالت فرو رفته اند و شاد از پوچیها و هوچیها، روز را شب می کنند و شب را روز! آه!»

روی صندلی فلزی گوشه پارک، در خود فرو رفته و ماتم گرفته بود. مغزش تیر می کشید و افکارش زقزق می کرد. اندیشه های ملال آور، امانش را بریده بودند. سر و صدای کرور کرور ماشین هایی که کمی آن سوتر - در خیابان مجاور به پارک - با بوق و هیاهو می گذشتند، به شدت آرامش نداشته اش را می خراشید.÷

دو جوان با قیافه هایی نیمه شاد و لباس هایی نه چندان نو، به آرامی از روبروی وی عبور کردند

- «رئیس قول داد که این ماه حقوقم اضافه شود. به زودی شرایط بهتر خواهد شد. خیلی عالی است! خیلی!»

- «چه خوب! امیدوارم به مستمری من هم چیزی اضافه شود. هرچند که الان هم شرایط بدی ندارم. با احتساب چهار ساعت اضافه کاری روزانه ام، قسطهایم به خوبی پرداخت میشود. خدا را شکر!»

سگرمه هایش را در هم کشید. برآشفته شد. از درون، با تمام قدرت خودزنی را آغاز کرد. گویی که با گوشه های تیز تکه سنگی مثلثی شکل، سر و صورت خود را زخم و زیلی مینمود:

«یک مشت احمق! با دایره دید محدود! شندرغاز حقوق بیشتر به گونه ای خرسندشان کرده که گونه های شان گل انداخته است! گویی مرگ را دور زده اند! هه! این شندرغاز را خرج چه می کنند؟ کسی چه میداند! اما قرنها بعد به چند تکه استخوان باقی مانده شان خواهم خندید؟ در آن روز چه کسی اینها را به یاد خواهد آورد؟ چه کسی اضافه شدن شندرغاز به مواجبشان را یادآوری کرده و خرسندی امروزشان را استمرار خواهد بخشید؟ دایره حقیر دنیای شان، بدجور نفرت انگیز است.»

دست در جیبش کرد و سیگاری بیرون کشیده، گوشه لبهایش گذاشت. با آتش زدن سیگار، کوشید تا دنیا را آتش زده و اندکی در آرامش سیال نبودن ها، شناور شود...

***

موش کثیفی در فاضلابی تاریک و مرطوب، سر می جنباند. گهگاهی دمش را تکانی داده و با بی حوصلگی - با بینی کوچکش- فرت فرتی می کرد.

- «فاضلاب تاریک... فاضلاب بدبو فاضلاب کثیف... من از دنیایم متنفرم... من از جایگاهم متنفرم.. حتی از اندام همیشه لزج و خیس خود نیز نفرت دارم... اما عیبی ندارد. باز هم صبر می کنم... همیشه اینطور نمی ماند! نهایتا - همان گونه که پدربزرگم وعده داده بود- روزی سوراخی به دنیای روشنایی - به دنیای بالا- پیدا کرده و از این فاضلاب، رها خواهم شد. چه شگفت انگیز است آن روز »

***

پیرمرد، مغزش همچنان درد می کرد. کمی آن سوتر - درست در کنار درختی نیمه خشکیده- تکه سنگ خوش دستی توجه اش را به خود جلب کرد. سیگار نصفه و نیمه خود را به زمین انداخت و به سوی سنگ رفت. عجب سنگی بود! محکم! با نوک تیز! کمابیش به شکل مثلثی نامنظم! خم شد و آن را برداشت. کمی بعد در حالی که سنگ را در مشتش می فشرد، به سوی غار مأمنش حرکت کرد. مسیر، طولانی نبود. اما چگونه پیمودن همان را هم متوجه نگردید. چرا که در تمام این مدت، سرگرم اندیشیدن به تکه سنگی بود که در دست داشت.

به خود که آمد، خود را روبروی غار دید. مطابق معمول؛ با مشقتی نه چندان نامنوس، سربالایی تند را با سه جهش پیمود و پا در دهانه ی غار بگذاشت. هنوز شکاری برای امروز به دست نیاورده بود و شکمش به نشانه اعتراض - و شاید التماس- قورقور می کرد. اما او بی توجه به خمیازه های کسل کننده معده اش، به سمت دیواره غار حرکت کرد. یک نگاه متحیرانه به سنگ و یک نگاه موذیانه به دیوار انداخت. سپس کار خود را آغاز کرد... با تیزی نوک سنگ، دیوار را خراشید و با خطوطی کج و معوج، به آرامی دو گوسفند شاد را در دل دیواره ی غار، حک کرد. سپس با خراش دادن چند خط عمودی کوتاه، مرتعی برایشان مهیا نمود. گوسفندان، بی دغدغه مشغول چریدن بودند. پیرمرد با خود اندیشید: «یک مشت احمق! با دایره دید محدود! نشخوار کردن علف های پیرامون، به گونه ای خرسندشان کرده که گونه هایشان گل انداخته است! انگار مرگ را دور زده اند! هه! این نشخوار کردن را چه سود؟ کسی چه میداند! اما قرنها بعد به چند تکه استخوان باقی مانده شان خواهم خندید! در آن روز چه کسی این ها را به یاد خواهد آورد؟ چه کسی حضور در این مرتع سرسبز را یادآوری کرده و خرسندی امروزشان را استمرار خواهد بخشید؟ دایره حقیر دنیای شان، بدجور نفرت انگیز است...»

غرق در نفرت بود. با کینه، سنگ تیز مثلثی شکل را به روی بدن یکی از گوسفندان کشید. گوسفند نگون بخت، ناامیدانه بع بعی جگرسوز از اعماق جان کشیده و از قلبش، خونی سیاه جاری شد. پیرمرد با قلدری به گوسفند نگاهی انداخت و سپس بی تفاوت حرکت کرده، از غار بیرون آمد. مطابق معمول؛ با مشقتی نه چندان نامنوس، سراشیبی تند را با سه جهش پیمود و به پایین آمد. سپس چند گام دیگر برداشت و آن سوتر در کنار درختی نیمه خشکیده، آرام گرفت. ظاهرا از انجام وظیفه ای که بر روی دوش خود میدید، اندکی تردید داشت. پیش از شروع - و شاید برای خرید اندکی زمان- لفت و لیسی کرده، سر جنبانید و پیرامون را نگریست. در یک سو آهویی بدبخت، ناامیدانه از چنگ پلنگی تیز چنگ می گریخت. در سوی دیگر، مردی تنومند با ریش و موی مجعد و پوششی از پوست پلنگ، چماقی سنگین را در دست گرفته و به دنبال گورخری میدوید. چه بلبشویی در دنیا بر پا بود! با خود اندیشید: «چرا همه موجودات زمین، مشغول تکه پاره کردن یکدیگرند؟ چرا زنده ماندن موجودی، در گرو مرگ موجودی دیگر است؟ آیا بدون خونریزی، بنیان زندگی موجودات زنده ساقط خواهد شد؟» در این افکار غرق بود که ناگهان دندان های تیز پلنگ، در شکم آهو فرو رفت و چماق مرد تنومند، کمر گورخر را شکست. خون سیاهی که از قلب آهو سرازیر شد و خون سیاهی که از قلب گورخر بیرون پاشید، برای پیوند با یکدیگر با تمام سرعت به سوی هم حرکت کردند. روزگار زمین، در آستانه سیاه شدن قرار داشت.

پیرمرد بی تفاوت نسبت به این فعل و انفعالات آغشته به خون، سرش را به زیر انداخت و خاک نرم کنار درخت نیمه خشکیده را با پاهای برهنه اش لمس کرد. سنگ خوش دست مثلثی شکل را در دستانش فشاری داد. ناگهان انگار که از چنگال تردید دقایق قبل رها شده باشد، به سرعت زانو زد و با نوک تیز سنگ، به جان زمین افتاد و شروع به کندن کرد..

ساعاتی بعد؛ با کمرنگ شدن خورشید و شنیده شدن صدای زوزه شغالها، چاله مستطیل شکل محقری در پیش پای او آماده بود. بدون فوت وقت، با یک جهش به درون آن پرید و در حالی که زانوهایش را در آغوش گرفته بود، چشم هایش را بست...

***

موش کثیف با سرعت در فاضلاب به پیش می رفت. چنان سریع پاهای کوتاهش را تکان میداد که گویی در ارتفاع کم، مشغول پرواز بود! هر چند گامی که به تندی برمی داشت، ناگهان می ایستاد و با نگاهی حیران، سرمی جنباند و سیاهی لایتناهی پشت سر را می نگریست. اما این درنگ، لحظاتی بیشتر دوام نمی آورد و به زودی به رفتن ادامه می داد. گهگاهی زیر گام های سریع اش، صدای خرچ خرچ ترکیدن سوسکی نگون بخت شنیده می شد. در حالی که شکمش به نشانه اعتراض - و شاید التماس- قورقور می کرد، او بی توجه به خمیازههای کسل کننده معده اش، همچنان به فعل رفتن وفادار مانده و گام برداشتن را ادامه می داد. ناگهان روزنه طلایی کوچکی در دوردست ها، توجهش را به خود جلب کرد...

با سرعت بیشتری، بی مهابا گام برمی داشت و با تمام وجود، به سوی روشنایی - به سوی رهایی از تاریکی خود را پرتاب کرد. سرانجام به زیر روزنه ای رسید که از آن بالا - درست در آن گوشه، در محل تقاطع سقف با دیوار - نوری به درخشندگی خورشید را به درون این فاضلاب تنگ و تاریک، هدایت می کرد. لازم به هیچ اندیشه ی جدیدی نبود. بزرگترین رویای زندگی اش در آستانه تحقق قرار داشت. بالا رفتن از دیوار برای او که یک عمر را در پستی و بلندی های خیس و لزج فاضلاب تاریک، بالا و پایین جهیده بود، کار سختی نبود. چنگ بر دیوارهای ناهموار انداخت و با مشقتی نه چندان نامنوس، سربالایی تند را با چند جهش پیمود و خود را به دهانه ی روزنه رهایی رساند.

***

دختربچه ای با موهای کوتاه و چشمانی بی تفاوت در پارک قدم میزد. لباسهایش کهنه و سر زانوهایش وصله و پینه شده بود. در یک دستش عروسکی رنگ و رو رفته دیده می شد. سر و صدای کرور کرور ماشین هایی که کمی آن سوتر- در خیابان مجاور به پارک با بوق و هیاهو می گذشتند، آرامش زمین را ربوده بود. با این حال، دخترک، بیخیال این آلم شنگه و غوغا، به آهستگی گام برمی داشت. گویی هیچ چیز در سرش نمی توانست رسوخ کند مگر گودال کوچیکی که آنجا پای درختی نیمه خشکیده حفر شده و او را صدا می زد. بالاخره به بالای گودال رسید. کمرش را اندکی خم کرده، چشمانش را ریز کرد و با دقت درون آن را برانداز نمود. گودالی بود مستطیل شکل که پیرمردی مغموم، با زانوهای بغل کرده در عمق نه چندان زیاد آن با آرامشی وصف ناشدنی آرمیده بود. قفسه سینه پیرمرد سوراخ بود و از قلب او، چند قطره خون سیاه، به آرامی می چکید و در خاک بی قرار، می جوشید. دخترک لحظاتی با بی خیالی درون چاله را نگریست. سپس انگار که فکری به سرش زده باشد، به آهستگی زانو زد و با آن دستش که در گوشه ی دیگر پارک، جایی که کمتر صدای عبور ماشین ها شنیده میشد، درختانی نامنظم، در میان زباله های انسانی که به ریشه هایشان چسبیده بودند، عق می زدند. ناگهان از لابلای آت و آشغال ها و کیسه های زباله، موشی کثیف، بدن نرم و نحیف خود را از روزنه ای کوچک عبور داده و بیرون جست. با وجودی که روشنایی، چشمان همیشه عادت کرده به تاریکی اش را میزد، اما گرمای این روشنایی دلچسب، برای او شیرین تر از خوشمزه ترین حشرات درون فاضلاب ها بود. غرق در شادی و شعف، مشغول نگریستن به جهان نویافته بود که گربه ای از پشت سر به روی او پرید و با دندان های تیزش، مشغول جویدن اندام نحیف او گردید. پک و پوز گربه از خون موش، سیاه شد...

  • ۰۲/۰۴/۰۳

داستان کوتاه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی