دلم تنگه آراد ... دلم برای داداشم خیلی تنگه ...
آهی کشید و گفت:
- وقتی بابام مرد ... اولش شوکه بودم ... بعد ناراحت شدم ... ولی نه خیلی ... فکر می کردم ... راحت شدم! پونزده سالم که بیشتر نبود ... با یه سری افکار بچه گونه! ولی روز چهلمش با دیدن عکسش فهمیدم چقدر ... چقدر دوسش داشتم! چقدر دلم براش تنگ شده ... برای همین الان فقط می تونم از اعماق وجودم بگم درکت میکنم ... دل تنگی برای کسی که دیگه نیست خیلی سخته ...
- من عاشق داداشم بودم آراد ... می پرستیدمش ...
- توی برخورداتون فهمیده بودم ... اونم تو رو خیلی دوست داشت .... مطمئنم!
اشک ریخت روی صورتم و گفتم:
- اون منو بیشتر از خودش حتی دوست داشت ...
- پس تو که اینو می دونی به خاطر آرامش اون سعی کن آرامش خودت رو به دست بیاری ...
- سعی می کنم ولی نمی شه ... همه اش حس می کنم جیگرم داره می سوزه ... وارنا به من قول داد زنده بمونه ... باور نمی کنم تنهام گذاشته باشه ....
- مرگ دست خداست ... قسمت داداش تو این بود ... قبول کن ویولت ... به بابا مامانت فکر کن ... اونا دیگه فقط تو رو دارن ... با این حال و روز تو اونا هم غمشون بیشتر می شه ...
- اونا اصلا منو نمی بینن ... چهل روزه یه کلمه با هم حرف نزدیم ... ده روز توی بیمارستان بودم اصلا نیومدن حالمو بپرسن ...
سری تکون داد و با ناراحتی گفت:
- می دونم ...
- من باید مامانم می یومد کنارم ... ولی همه اش آراگل رو داشتم ... آرسن می یومد ... مامان آرسن می یومد ...
آراد با دست مشت کرده گفت:
- می دونم ...
با تعجب گفتم:
- از کجا می دونی؟
- منم چند بار اومدم ملاقاتت ... ولی خواب بودی ... همیشه یا آراگل بالای سرت بود .... یا آرسن ... یا مامانش ...
- پس دیدی!
- حق بده بهشون ... درد اونا خیلی سخت تر از درد توئه ویولت ... اونا بچه شون رو از دست دادن ... می فهمی؟ مامانت هنوز نگاهاش حالت طبیعی نداره ... انگار هیچ کس رو نمی شناسه ...
- اونا بعد از وارنا انگار مردن ... پاپا پیر شده ... مامی شکسته شده ... اونا منو دوست ندارن ...
لبخند تلخی زد و گفت:
- این حرفو نزن ... از این به بعد اونا تنها امیدشون به توئه ... تو نباید نا امیدشون کنی ... تو باید خونه رو براشون شاد کنی ... توام بچه شونی ... اگه ... اگه ...
انگار یه چیز می خواست بگه که نمی تونست ... نگاش کردم و گفتم:
- اگه چی؟
- اگه ... خدایی نکرده ... خدایی نکرده ... بلایی ... سر ... تو می یومد ...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- اونوقت فکر می کنی اونا براشون تحملش راحت بود؟ نه ... اشتباه نکن ... بحث دوست داشتن نیست ... بحث سر شوک از دست دادن عزیزشونه ... کم کم عادی می شن ... تو سعی کن زودتر خوب بشی ... قول می دی؟
آهی کشیدم و گفتم:
- سعی می کنم ...
کسی زد به شیشه ... آراگل برگشته بود ... منم بهتر شده بودم ... پس پیاده شدم تا برم پیش مامی ... وارنا رفته بود ... باید قبول می کردم ...
وقتی تلاش برای پیدا کردن خونواده وارنا به جایی نرسید پاپا داغون تر شد ... مامی دیگه هیچ کلاسی نمی رفت ... با دوستاش جایی نمی رفت ... دائم خونه بود ... ولی دیگه شیون هم نمی کرد ... خیلی آروم شده بود و یه زندگی تکراری و بی هیجان رو در پیش گرفته بود ... سه ماه از مرگ وارنا که گذشت دیدم خونواده داره از هم می پاشه ... حتی آرسن هم فقط تلفنی حالمون رو می پرسید و دل اینکه بیاد خونه مون رو نداشت ... پس به خودم اومدم ... مامی رو به زور فرستادم خونه بهترین دوستش ... عکسای وارنا رو با اشک و زاری از سرتاسر خونه جمع کردم ... اتاقش رو جمع کردم و همه وسایل رو بردم گذاشتم داخل انبار. روی هر تیکه لباسش که دست می کشیدم زار می زدم ... هنوز وسایلش دست نخورده سر جاش بود ... از حمـ ـام که اومده بود بیرون حوله اش رو انداخته بود روی تخـ ـتش ... هنوز همونجا بود ... حوله رو بغـ ـل کردم و از ته دل اشک ریختم ... اما به خودم قول دادم این آخرین اشک هایی باشه که می ریزم ... ما باید زندگی می کردیم ... وارنا رفته بود ... ولی ما هنوز حق زندگی داشتیم ... می خواستم جای وارنا هم زندگی کنم و خوش باشم ... همه وسایل رو جمع کردم ... خونه رو تمیز کردم و نشستم منتظر پاپا و مامی ... وقتی اومدن سعی کردم محیط رو براشون متغیر کنم ... دوباره شدم همون ویولت شوخ و شر شیطون ... از درون نابود بودم .. ولی از بیرون ... اینقدر ملیجک بازی در آوردم ... اینقدر از سر و کول مامی و پاپا بالا رفتم تا لبخند نشست روی لبشون ... قرار گذاشتم فردا با مامی بریم استخر ... می خواستم روحیه اش رو عوض کنم ... توی نگاه پاپا قدردانی رو حس می کردم ... خوشحال بود که دارم مامی رو وادار به زندگی می کنم ...