.. آرسن دید ... آرسن تایید کرد ... لئون تایید کرد ...
مامان چشماش گرد شد و یه دفعه از حال رفت ... بلند شدم ایستادم ... کوبیدم توی صورتم و جیغ زدم:
- چی شده؟! می گم چی شده؟ چرا کسی به من نمی گه؟ چی شده پاپا؟؟؟؟؟
پاپا در حالی که شونه های مامی رو می مالید زار زد:
- بی برادر شدی ... داداشت به وصال یار نرسیده رفت ته دره ... داداشت ته دره داماد شد ... داداشت جزغاله شد ... اینو می خواستی بشنوی؟
لال شدم ... بدنم یخ کرد ... از نوک انگشت پا تا فرق سرم یخ زد ... نه اشکی نه جیغی ... بدنم آوار شد و ریخت وسط سالن ...
***
بقیه روزا توی بی خبری سپری شد ... نفهمیدم کی خاکسپاری انجام شد ... نفهمیدم کی برادرم رو کردن زیر خاک ... اصلا نفهمیدم چی شده ... تا یک هفته کسی نمی تونست به من برسه ... من هم روی تخـ ـت بیمارستان دائم توی خواب بودم ... مدام مسکن بهم تزریق می شد و من هیچی نمی فهمیدم ... بعد از یه هفته اولین کسی که اومد سراغم آراگل بود ... با دیدنم دم در اتاق خشک شد ... بعد یه دفعه اومد طرفم ... منو کشید توی بغـ ـلش و هق هقش اوج گرفت ... انگار از گریه اون بغض منم ترکید ... آراگل مدام تکرار می کرد:
- الهی بمیرم ... الهی بمیرم ...
و من می گفتم:
- دیگه واسه کی؟ واسه چی؟ وارنای من رفت ... سوخت ... جزغاله شد ... سوووووووخت! می فهمی آراگل ...
ضجه می زدم و حرف می زدم .. نفس کم آوردم ... حالم داشت به هم می خورد ... آراگل با وحشت پرستار رو صدا کرد و پرستار با غر غر بهم مسکن تزریق کرد و ماسک اکسیژن رو گذاشت روی دهن و دماغم ... آراگل با صورتی اشک آلود دستمو گرفت توی دستش ... هر دو به هم نگاه می کردیم و اشک می ریختیم ... کم کم همه جا سیاه شد و دوباره به خواب فرو رفتم ...
وقتی چشم باز کردم آراگل کنارم بود ... دستم توی دستش بود و چشماش بسته بود ... مردی هم پشت به من با لباس سیاه نزدیک یخچال ایستاده و آرنجش لب یخچال بود ... به سرفه افتادم ... چرخید ... باورم نمی شد! این آرسن بود؟!!!!! کو هیکل داداش آرسنم؟ چرا اینقدر لاغر شده بود؟ چرا گونه هاش زده بود بیرون؟ با دیدن چشمای باز من لبخند تلخش تبدیل به هق هق شد ... صدام در نمی یومد وگرنه اینقدر جیغ می کشیدم تا حنجره ام پاره بشه ... اومد جلو ... دست دیگه امو به دست گرفت و به لب برد ... لبای خشکش پوست دستم رو خش خشی کرد ... لباس سیاه آرسن و موهای سفید شده شقیقه اش نشون می داد که همه چیز حقیقت داره .... صداش بالاخره بلند شد:
- بیدار شدی؟ خواهر داماد؟
همین حرف کافی بود تا لـ ـبم رو به دندون بگیرم و همه بدنم از هق هق بلرزه ... کدوم داماد؟ دامادی که حجله اش با آتیش بر پا شد؟ جسمش لای آهن پاره ها سوخت؟ داشتم می مردم ... کاش می مردم ... آرسن ضجه زد:
- بی داداش شدیم ویو ... دیدی؟ دیدی ترسم بی دلیل نبود؟
- چی شد آرسن ؟ داداش من چی شد؟ نگو اون چشمای آبی برای همیشه بسته شد ... نگو اون نگاه دختر کش رفت زیر خاک .... نگو ماریا بی شوهر شد ... نگوووووو من بی داداش شدم ... نمی خوام ... نمی خوام آرسن ... این دنیا رو نمی خوام ... نمی خوااااااااممممممم
از هق هق و لرزش من آراگل بیدار شد ... دستی رو که سعی می کردم باهاش سرمم رو بکشم بیرون گرفت و سریع گفت:
- آروم باش عزیزم ... ویولت ... گلم آروم باش ...
- آراگل می خوام بمیرم ... دارم می سوزم ... چرا خاکستر نمی شم؟ آراگل کی دیگه هوامو داشته باشه؟ کی نگرانم باشه؟ کی چشمامو ببـ ـوسه؟ کی دیگه اگه رامین مزاحمم شد بیاد نجاتم بده؟ کی آراگل؟ کی دیگه گند کاریامو بپوشونه؟ کی بغـ ـلم کنه ... کی بهم دلداری بده؟ کی؟؟؟؟؟؟؟؟
آراگل هم به گریه افتاد ... آرسن سرشو کوبید توی دیوار ... آراگل پرید طرف آرسن و گفت:
- آقا خواهش می کنم ...
آرسن طاقت نیاورد از اتاق زد بیرون و من اینقدر توی بغـ ـل آراگل زار زدم تا از حال رفتم ... از زندگی متنفر شده بودم!
دو ماه بعد ...
آخرای مرداد ماه بودیم ... وارنا رفته بود ... دیگه داداش نداشتم ... تنهای تنها شده بودم و اگه وحشت نداشتم بدون شک خودم رو کشته بودم ... وارنا و ماریا توی یه شب مردن! اما من باور نمی کردم ... آرسن می گفت خودش اونا رو شناسایی کرده ... می گفت حـ ـلقه و گردنبند وارنا رو دیده ... ماریا رو هم مسیح شناسایی کرده بود ... حتی آرسن می گفت با متر قد وارنا رو اندازه زده و مطمئن شده که خودش بوده ... یک متر و نود و یک سانتیمتر ... دقیق! ولی من به همه چیز شک داشتم ... دیگه باور داشتم که داداشم رفته ... هم نشین فرشته ها شده ... اما به تصادف کردنش شک داشتم ... وارنا کاپ قهرمانی توی مسابقات اتومبیل رانی داشت ... چشم بسته جاده چالوس رو می رفت و بر می گشت