داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۱
  • ۰

داستان آغوش قسمت 82

 ... تموم پله ها رو دویدم پایین تا رسیدم لب ساحل ... اما هر چی نگاه کردم ماریا نبود ... فکر کردم رفته ... داد کشید و با لگد زدم زیر ماسه ها ... دستمو کردم توی موهام و زل زدم به آب ... یهو حس کردم وسط آب یه چیزی داره تکون می خوره ... لباس ماریا سفید بود ... اون چیزی هم که روی آب بود سفید بود ... داد کشیدم:
- ماریا ...
یه لحظه چرخید و من مطمئن شدم خودشه ... پریدم توی آب ... حس کردم یه فکر احمقانه داره ... حسم هیچ وقت بهم دروغ نمی گفت ... پس رفتم دنبالش ... اون هم سعی داشت از دستم فرار کنه ... یه کم دیگه مونده بود برسم بهش که رفت زیر آب ... داد زدم:
- ماریا ...
ولی فایده ای نداشت ... پس منم رفتم زیر آب ... ولی هر جا رو نگاه می کردم نبود ... وجب به وجب جایی که رفته بود زیر آب رو گشتم ولی نبود ... هی می رفتم روی آب نفس می گرفتم و دوباره می رفتم زیر آب ... دیگه داشت گریه ام می گرفت ... اون نمی تونست بیشتر از اون حد زیر آب دووم بیاره ... بار آخر که با نا امیدی رفتم زیر آب گوشه لباسش رو دیدم ... رفته بود پشت یه تخـ ـته سنگ بزرگ ... وقتی رفتم طرفش چشماش بسته بود و از حال رفته بود .. کشیدمش بیرون ... لب ساحل هر کاری کردم به هوش نیومد ... هم روی سیـ ـنه اش فشار آوردم ... هم ضربه زدم بین دو کتفش ... هم تنفس مصنوعی بهش دادم ... ولی فایده ای نداشت که نداشت ... غریق نجات رو خبر کردم ... سریع رسوندش بیمارستان و کارای خدا بود که ماریا زنده موند ... از اون شب وابستگیم بهش بیشتر هم شد ... وقتی به هوش اومد و فهمید زنده اس فقط گریه کرد ... نه داد زد نه به من چیزی گفت! حالا مصمم تر شده بودم بفهمم کیه ... چشه؟ چه دردی داره که می خواد خودکشی کنه ... نگاشو ازم می دزدید ... منم بدون حرف فقط مدام توی اتاقش دست به سیـ ـنه تکیه می دادم به دیوار و عین میرغضب نگاش می کردم ... وقتی مرخص شد بردمش لب ساحل ... تعجب کرده بود برای چی اینکارو کردم ... هلش دادم سمت آب و گفتم:
- برو ... برو بدبخت ضعیف! برو خودتو بکش! منم قول می دم نیام جلوتو بگیرم ... برو می خوام ببینم هنوزم احمقی!
داد کشیدم:
- د برو دیگه!
حالا خودم داشتم سکته می کردم که مبادا بره! ولی نرفت ... نشست روی شن ها و زد زیر گریه ... از ته دل زار می زد ... رفتم طرفش ... طاقت نیاوردم ... دستمو گذاشتم سر شونه اش و کشیدمش توی بغـ ـلم .... سرشو تو بغـ ـلم قایم کرده بود و اشک می ریخت ... داشتم خل می شدم ... تحمل گریه کردنش رو نداشتم ... ولی باید می ذاشتم خودش رو خالی کنه ... خالی که شد خودشو کشید کنار ... زانوهاشو کشید توی بغـ ـلش و رو به آب نشست ... نشستم کنارش ... چند لحظه ای توی سکوت گذشت تا بالاخره به حرف اومد ...
- دیگه ... می خوام حرف بزنم ... دارم می ترکم ... از بس حرف نزدم ... از بس کسی حرفامو نشنید ... از بس خفه شدم ... از بس ترسیدم ... برام مهم نیست توام بخوای منو بکشی ... دیگه کاری از دستم بر نمی یاد ... بکش راحتم کن ... من این زندگی رو نمی خوام ...
با تعجب نگاش کردم ... چرا فکر می کرد می خوام بکشمش؟! 

ادامه داد:
- می دونی که اسمم ماریاست ... بیست و پنج سالمه ... دانشگاه نرفتم ... دیپلمم رو هم به زور گرفتم ... هفت سال پیش مامانم مرد ... کشتنش ... با بابام و دو تا داداشم زندگی می کنم ... مسیح و یوحنا ...
می خواستم با تعجب بپرم وسط حرفش و بگم:
- کشتنش مامانتو؟ چرا؟!
ولی حرفی نزدم ... گذاشتم خودش بگه ... گفت:
- بابام ... بابام ... تو کار خلافه ...
بعد از این حرف به من نگاه کرد ... با نگرانی ... سعی کردم حیرتم روی صورتم انعکاسی نداشته باشه ... تا بتونه راحت ادامه بده ...
- قاچاق مواد مخدر ... البته خرده فروش نیست ... از اون ... از اون گنده هاست ... خیلی ساله! دشمن زیاد داره .... خیلی ها هم دنبالشن ... اینا تنها چیزاییه که من راجع به بابام می دونم ... نمی ذارن من چیزی بفهمم ... برامم مهم نیست ... یعنی مهم بود ... تا اینکه مامانم رو کشتن ... یکی از رقیبای بابا ... مامانمو جلوی چشمم وقتی رفته بودیم دوتایی مسافرت تیرباورن کردن ... به همین راحتی از اون به بعد دیگه با بابام حرف نزدم ... خودش می دونه مقصره ... ولی اصلا به روی خودش نمی یاره ... داداشام هم از خودش بدتر ... تنها کارشون دفاع و مراقبت از منه که بلایی سرم نیاد ... نذاشتن برم دانشگاه چون می ترسیدن ... نمی ذارن از خونه برم بیرون چون می ترسن ... می ترسن بلایی که سر مامان اومد سر منم بیاد .... خسته شدم ... حق ندارم با کسی دوست بشم ... حق ندارم با کسی حرف بزنم ... تلفن نباید جواب بدم ... موبایلم دائم چک می شه ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی