داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۱
  • ۰

داستان آغوش قسمت 81

 قبل از اینکه بفهمم دارم چی کار می کنم ته سیـ ـگارم رو پرت کردم توی آب و رفتم طرفش ... با دیدن من ترسید و خواست پا به فرار بذاره که دستش رو گرفتم و نگهش داشتم ... توی چشماش یه ترس عجیب غریبی بود ... انگار جن دیده بود ... دستام رو بردم بالا و گفتم:
- چرا می ترسی؟ نترس! من که کاریت ندارم ...
از زور ترس به نفس نفس افتاده بود ... وقتی دید من جدی جدی کاری باهاش ندارم نفس کشیدنش طبیعی شد ... یه جوری نگام می کرد ویولت که از خودم بدم می یومد ... ولی قسم می خورم که تا به حال چشمایی به اون معصومی توی عمرم ندیده بودم ... کوچیک ترین آرایشی نداشت و نگاش به من برعکس بقیه دخترای دور و برم هیچ عشوه و لوندی نداشت ... همین منو جذبش کرد و جرقه اش زده شد که بخوام خودم رو بهش نزدیک کنم ... به خصوص که می دیدم اون چه دختر منزوی و جمع گریزیه ... غمی که توی چشماش بود آدمو غرق می کرد ... اون شب هر کاری کردم راضی نشد باهام حرف بزنه ... اما بعد از اون شب من همه توجهم جذب ماریا شد ... می خواستم هر طور شده بهش نزدیک بشم ... باهاش حرف بزنم ... بشناسمش ... و بالاخره یه شب موقعیت برام جور شد ... 

روی عرشه سه تا دختر محاصره ش کرده بودن و داشتن مسخره اش می کردن ... من با هر سه اون دخترا رابطه داشتم ... هر سه رو می شناختم ... دخترای درستی نبودن ... نمی دونم چرا حرصم گرفت که دارن ماریا رو مسخره می کنن و رفتن جلو ... هر چی از دهنم در اومد بارشون کردم ... هر سه با دهان باز مونده از تعجب از اونجا رفتن ... رفتم سمت ماریا ... داشت گریه می کرد ... بدون حرف نشستم کنارش و سیـ ـگاری آتیش زدم ... اشکاش اینقدر مظلومانه می ریختن روی صورتش که داشتم خودمم با سیـ ـگارم می سوختم ... وقتی آروم شد آروم گفت:
- ممنونم ...
بعدم بلند شد که بره ... پک محکمی به سیـ ـگارم زدم و گفتم :
- بشین ...
شاید تحکم صدام خیلی بود ... شایدم خودشو مدیون می دونست که نشست و انگشتاشو تو هم پیچوند ... اون لحظه هنوز نمی دونستم اسمش چیه ... پس گفتم:
- اسمت چیه؟
زمزمه کرد:
- ماریا ...
نفس عمیقی کشیدم ... تصمیم گرفتم از خودم براش بگم ... شاید اگه من در دلمو براش باز می کردم اونم به حرف می یومد ... پس گفتم ... از همه چی گفتم ... از خودم ... از اصلیتم ... از دوسـ ـت دخترام ... از ناراحتی هام ... یعنی ویو باور نمی کردم که یه روز بشینم اینجوری در دلمو برای یه دختر باز کنم ... ولی گفتم هر چی تو دلم بود ... و می دونی چی عجیب تر بود؟
با تعجب گفتم:
- چی؟
- اینکه ماریا انگار ناراحتی خودش رو فراموش کرده بود ... هی منو دلداری می داد ... هی ابراز ناراحتی می کرد ... یعنی من شیفته اخلاق این دختر شده بودم ... وقتی حرفام تموم شد سکوت کردم تا اون حرف بزنه ... ولی جز سنش ... و یه سری مشخصات پیش پا افتاده هیچی نگفت ... ازش خواستم با هم دوست بشیم ... بازم همون ترس نشست توی چشماش ... گفت :
- نه ... نه ... نمی تونم ...
- چرا؟!!
تا حالا کسی به من نه نگفته بود ... تعجب کردم ... از جا بلند شد و گفت:
- باید برم ...
قبل از اینکه من بتونم جلوشو بگیرم رفت ... سفر با کشتی تموم شد ... همه برگشتیم هتل ... از اون به بعد هر چی خواستم بهش نزدیک بشم ازم فرار می کرد ... بادیگاردش هم یه جوری نگام می کرد انگار من قاتل باباشم! ماریا ساعت ها توی اتاقش می موند و نمی ذاشت من ببینمش ... داشتم دیوونه می شدم ... این دختر همه چیزش با بقیه فرق داشت ... یه روز توانم رو از دست دادم ... رفتم در اتاقش ... در زدم ... داد زدم ... توی در کوبیدم ... گفتم باید باهام حرف بزنه ... اما زیر بار نرفت که نرفت ... رفتم دو ساعت تموم شنا کردم تا آروم بشم ... ولی نشدم ... آبروم جلوی همه رفته بود ... همه بچه ها از آرسن بیگر تا دوسـ ـت دخترام فهمیده بودن من دنبال ماریام و اون بهم محل نمی ذاره! نمی دونستم چرا این دختر اینقدر برام مهم شده که می خوام هر طور شده وادارش کنم باهام حرف بزنه ... شب که از شنا برگشتم دوباره رفتم جلوی در اتاقش ... با حال زار و نزار گفتم:
- همه فهمیدن من دارم دم در اتاق تو چی کار می کنم ... آبروم جلوی همه رفته ...
کوبیدم تو در و داد زدم:
- ولی به درک! من دست از سرت بر نمی دارم ...
بازم جواب نداد ... راه افتادم رفتم توی اتاقم ... هتلمون جایی بود که ساحل به خوبی مشخص بود ... داشتم کنار پنجره موهام رو خشک می کردم که کنار ساحل یه سایه دیدم ... با کمی دقت ماریا رو شناختم نفهمیدم چه جوری حوله رو پرت کردم روی تخـ ـت و پریدم بیرون از اتاق ... منتظر آسانسور نشدم ... تموم پله ها رو دویدم پایین تا رسیدم لب ساحل ... اما هر چی نگاه کردم ماریا نبود ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی