داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۱
  • ۰

میشا :
با صدای انریکه از خواب بیدار شدم..دستو صورتمو شستم رفتم پایین بقیه هم بیدار شده بودن صبحونه رو خوردم.رفتم بالا یک مانتو خاکستری با یک جین زرد کثیف پوشیدم یک مقنعه ی زغالی سر کردم.رژگونه ی آجری خیلی کم رنگ با برق لب و پنکیکو...تکمیل شد..راه افتادم.نفس تو راه هی تذکر میداد که سر کلاس شیطونی نکنیم ولی من و شقی به هم چشمک میزدیم و می گفتیم باشه...ساعت 8 بود که رسیدیم.مستقیم رفتیم سر کلاس استادم اومد..داشت اسامی که اومده بودن و تیک میزد که میشا آسایش و خوند بعدم گفت:باید فامیلیتو میذاشتن زلزله نه آسایش..
من:ا.استاد دختر به این گلی..گناه دارم..
استاد خندید و سری تکون داد و بقیه اسامی رو خوند..
میخواست درس جلسه یپیشو دوره کنه که چون من خونده بودم بلد بودم..دستمو بردم بالا.با سر اجازه داد صحبت کنم.
من:استاد میشه من توضیح بدم؟
چشماش گرد شد وگفت:
خلفی:تو!!؟؟چه آتیشی میخوای بسوزونی زلزله..
من:ا استاد هیچکار بخدا خوندم میخوام بیام توضیح بدم..
خلفی:خب بیا.اگه آتیش سوزونی به قول خودت فلکت میکنم
من:باشه.اصلا خودم دستگاهشو آوردم..
رفتم دم تخته وایتبرد وایسادم شروع کردم به توضیح دادن..چشمای استاد که گرد شده بود دیدمش خنده ام گرفت رفتم جلوش دستامو به حالته گرد کرده گرفتم جلوش گفتم:نیفته...
از شک اومد بیرون گفت چی؟
من:چشماتون..بابا نگاه کنیدیک بارم که مثل آدم دارم توضیح میدم نمیذارید...
کلاس منفجرشد.خلفی با خط کشی که دستش بود زد به کمرم گفت:برو برو زلزله کم نمک بریز..
من:گناه دارم.تهشه...
رفتم وایسادم توضیح بدم که یک اصطلاح که سخت بود رسیدم دیدم نگم 3میشه یک چیزازخودم در کردم که مچمو گرفت نامرد.باخنده گفت
خلفی:آسایش یک بار دیگه تکرار کن چی؟؟؟
من:دهلیز..
از خنده ترکید گفت:آسایش بلد نیستی خب بگو کمکت کنم آخه دهلیز چه ربطی به تومر داره؟
کم نیاوردم گفتم:منظورم دهلیز تومر بود..
خلفی:بیا برو آبروی هرچی دکتره بردی..
من:حداقل یک تشکری یک آبی چیزی بدید این همه اینجا فک زدم..
خلفی:برو بشین آسایش تا دو نمره کم نکردم..
بدو رفتم نشستم سرجام که نفس ازم نیشگون گرفت:قرار بود آتیش نسوزونی...
من:ای دردم گرفت.خب چیکار کنم بخدا فقط میخواستم توضیح بدم..
نفس:باشه..اتردینو خودت جمع کن..
من:برو بابا..

 تا آخر کلاس دیگه هیچ حرفی نزدم..آخه مگه بیکار بود..وقتی کلاس تموم شد با بچه هارفتیم رستوران آخه ساعت12بود.یک میز3نفره گوشه ی رستوران پیداکردیم ونشستیم من وشقی ماهی سفارش دادم نفسم کباب.
شقی:میشاخیلی دیونه ای داشتی باخلفی شوخی میکردی صدای نفسای عصبیه اتردینو من میشنیدم..
من:غلط کرده.مگه دخترا بهش گیرمیدن من چیزی میگم؟
شقی:به هرحال امروز کفن میشی..
غذا رو آوردن ما هم شروع کردیم به خوردن...وسطای غذا من که دیگه ترکیدم بقیه هم مثل من نفس حساب کرد و باهم رفتیم خونه...
وقتی رسیدیم اتردین نبود رفتم تو اتاق که دیدم روتخت نشسته.تامنو دید گفت:کجابودی؟
من:چی؟
اتردین:گفتم کجابودی؟
من:ربطی داره؟
اتردین:نه.فقط یک چیزی زیاد با این خلفی گرم نگیر چون برات بدمیشه.
من آمپر چسبوندم گفتم:آخه تو کیمی که اینجوری بهم گیر میدی؟دوست دارم میکنم.به توهم هیچ ربطی نداره..
یکهو بازومو گرفت.کشیدتم جلو داد زد:روابط تو با هر کسی به خودت ربط داره اگه هم دیدی بهت چیزی گفتم چون تو رو دست خودم امنت میدونم نمیخوام با کله بری تو دیوار.اگه هم بهت تا حالا گیر دادم فقط دلیلش همین بود ولی حالا که خودت دوست داری برو هر غلطی میخوای بکنی بکن برای من یکی که مهم نیست..
من:به جهنم.
اتردین از اتاق رفت بیرون.یکم فکر که کردم دیدم اون داره راست میگه ولی من دوست ندارم کسی بهم دستور بده..به هرحال برام مهم نیست بره به درک....

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی